باران می بارید دیروز که من یک هو پرت شدم به سالها قبل. به کودکی ام و شعر باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه.
باران می بارید دیروزروز که خودم را به او سپردم تا خیس شوم کاش ادامه داشت بیشتر و بیشتر.
باران می بارید و من به آرزوهای محالم فکر می کردم.به این بازی وبلاگی که گاه به کجا ها می برد آدم را.کاش من هم می باریدم با همین باران. سبک می شدم مثل آسمان مثل ابرهای آسمان و حتمن یکی می خندید. مثل زمین که هم خندید و هم سبز شد.به دعوت دلارام از آرزوهای محالم می نویسم. از تصورها و تصویرهای ذهنم
باران می بارید دیروز و من با باران از زندگی شهری مدرن صنعتی شده دل کندم.یاد چارلی چاپلین افتادم و آن جایی که شکل ماشین می شود. میرود و می آید شبیه یک ربات. کاش می شد دل از این زندگی روزمره کند و رفت در دنج ترین جای جنگل ها و کوه ها، خانه ای ساخت در دل طبیعت.فارغ از هر چه هست و نیست. از این آدم هایی که اگر چه در ظاهر با تو دوستند اما در ذهن طناب دار تو را ...آنجا طبعا انسان گرگ انسان نیست.آخ که چقد این آرزو محال است و من چقدر دوست دارم بریدن از این زندگی روزمره مزخرف بی روح صنعتی شده و بی رحم و پناه بردن به دامان طبیعت،اما همه این تنها تصویر زیبایی است.
باران می بارید و من ترانه زمزمه می کردم و داشتم به امید ها و آرزوها فکر می کردم. به یاداشت منیژه غزنویان برای حدیث و این که ما قدرت تخیل مان را از دست داده ایم. به ترانه باز می گردم. ثصور کن ...
تصور کن!
اگه حتی تصور کردنش سخته...
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ خوشبخته.
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست،
جواب همصدایی ها،
پلیسِ ضد شورش نیست...!
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن، نه خمپاره،
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره...
همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن،
تو روزنامه نمی خونی، نهنگا خودکشی کردن...
جهانی رو تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلمِ خودکامه، بدون وحشت و تابوت!
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گُل و بوسه،
پر از تکرارِ آبادی...!
تصور کن!
اگه حتی تصور کردنش جُرمه...
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سُرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست
تمام جنگای دنیا، شدن مشمولِ آتش بس!
کسی آقایِ عالم نیست، برابر با هم اند مَردم،
دیگه سهم هر انسانه، تَن هر دونة گندم.
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا...!
تصور کن!
تو می تونی بشی تعبیر این رویا...
وای چه جهانی.
باران می بارید و من آرزو هایم را مرور می کردم و به این جمله عمویم در کودکی_آه که چقد به دوران کودکی بازگشتم_همیشه از خدا چیزهای گنده بخواه. از هرکسی به اندازه جایگاهش! و من از خدا کدام آرزوی محال را میتونستم بخواهم.لحظه ای فکر کن،می شد زمان را در عصر یکی از همین روزها یی که گذشت متوقف کرد یا آن را به عقب بازگرداند. فکر نمی کنم آرزوی کوچکی باشه.
باران می بارید و روزنامه های روی پیشخوان خیس شدند.باد کرده بودند روزنامه ها و من به این فکر می کردم، یعنی می شود یک روز ما هم مجوز نشریه داشته باشیم؟اصلن می شود یک روز انتشار نشریه به مجوز نیاز نداشته باشد؟می شود روزنامه ای روی دکه باد نکند از باران خوردن و نخریدن؟می شود درختی کاغذ نشود که رویش روزنامه ای برای نخواندن چاپ شود؟
فکر می کنم بیش از هفت تا آرزوی محال داشتم. همون جهانی که تصور کردنش جرمه بسه.
