تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

چندی قبل و همزمان با تعطیلات چند روزه با یکی از دوستان رفتم کردستان. البته فشرده و نفس گیر. طبیعت بکر و دوست داشتنی اش دیوانه کننده است.حتی اگر چندین و چند بار این سرزمین را دیده باشی. وقتی تو می توانی به این کوهها و دشت های پی در پی نگاه کنی و تصاویری از ساخته های بهمن قبادی را به هم سنجاق کنی، البته که زیبایی اش چند برابر خواهد شد. این سرزمین اما مردمانی دارد که رنج بسیار کشیده اند با این هنوز با تو مهربانند و به برادری رفتار می کنند. وقتی دست و پا شکسته کردی حرف می زنی و نشانی می دهی که از همین جماعتی بیشتر گرم می گیرند و البته احساس نزدیکی بیشتر می کنند. برایت ریز ریز حرف می زنند و گویی اعتماد کرده اند که رازها و حرف های مگویشان را می گویند.

این را می شود از همراهی راننده ای فهمید که در آغاز ارتباط سر نزاع داشت و می گفت: کسی حق ندارد پایین تر از کرایه ای که من می گویم شما را سوار کند و چند ثانیه بعد خودش ساک هایمان را برداشت و شد رفیق راهمان بی چانه زدن در باره کرایه.گویی  خاطرش امده بود که اینجا مردمانش شهره اند به مهمان نوازی و مهربانی. گرچه طبیعت و جامعه و سیاست و حکومت همه و همه بر انها سخت گرفته  و در این سالها نامهربانی ها در حقشان روا داشته اند.

آماتور در وردپرس

گذرگاه ها را که رد می کند شروع می کند به حرف زدن و این که لیسانس است و معلم بوده البته حق التدریسی با ساعتی 1600 تومان. ترجیح داده است ماشینی بخرد و مسافر ببرد تا این که هر روز سین و جین شود که چرا این گونه حرف زدی و چرا با این شاگرد گرم تر گرفتی و...حالا هم کارش این است که شب و روز ندارد.با جاده همسفر است و البته مردمانی متفاوت و از همه جنس.تمام راه را از کردستان می گوید و از مرارت هایی که مردم این سرزمین می برند.

می گوید نشان کرد بودن ما همین لباس است و شالهای کمرمان که مانده از زرتشت اند و البته مغزمان که گویی هیچ وقت سر سازش ندارد.حرف زور توی مخمان نمی رود و همه دولت ها به ما زور می گویند.می گوید: جوان کرد باید آگاه باشد و رشد کند. باید .... و بعد خودش می گوید: گیرم درس هم خواندند و لیسانس و دکترا هم گرفتند، پشت سد گزینش چه کسی می خواهد پارتی اشان بشود و به سیستم دولتی راهشان بدهد. بخش خصوصی هم که شبیه دولتی است. همین آزمون استخدامی بانک ها که برگزار می شود اگر چه رتبه اول مال بچه های بومی است اما کارکنان شعب بانک ها همه را غیر بومی می گیرند. باز خودش می گوید: با این همه کرد باید آگاه باشد و مغز پری داشته باشد. تا بوده همین بوده...

پیچ و خم های جاده ها را با موسیقی کردی می گذرانیم و گه گاهی خودش هم همصدا می شود با خواننده و بعد نقبی می زند به آوا شناسی و معرفی سازها و مقام های موسیقی کردی. یاد" آواز های سرزمین های مادری ام" می افتم و "نیوه مانگ" بهمن قبادی.شاید هم لاک پشت ها پرواز می کنند و یا زمانی برای مستی اسب ها.

سفر تمام می شود و به یادگار سی دی موسیقی کردی اش را به من می دهد.اما چند ساعتی نگذشته که باز می گردد. تصادف کرده در راه برگشت. می گوید فدای سرت. همین که زنده ماندم بس است. خدا را شکر. صبح روز بعد با هم می رویم سراغ ماشین. افسر می گوید: مقصری.می گوید از پشت به من زده اند. می شنود: من کارشناسم یا تو. و بعد با لحنی بدتر آقای افسر می گوید: بچه کجایی؟ جواب می دهد: سقز. می شنود: چی داشتی؟ چی اوردی از اونجا؟ می گوید: دو تا دوست و مسافر. می گویم: ما را.افسر بی اعتنا می گوید: صندلی های ماشین اش سرجا یشان بودند؟ آخر شما کردها....

خوب می توانم بفهمم چه حالی دارد. چی حالی دارم من. ما کردها!!حالا دوباره می توانم مرور کنم از اول و چهره های نامهربان و دل مهربان این آدم ها را. راست می گفت راننده کامیونی که همشهری اش هم بود و می خواست ماشین اش را تا سقز ببرد: همین که کردی متهمی و مقصر. شانس آوردی دارت نزدن تا حالا. اینجا کردستان است سرزمین تبعیض و محرومیت.....من با افتخار یک کرد هستم. یک کرد ایرانی. با تمام این تبعیض ها و نامهربانی ها.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:9  توسط حمید مافی  | 

۱- سرمای سوزان برف نشسته بر بلندی های شمال قزوین می خورد توی صورتم ، زیپ کاپشن را بالاتر می کشم و منتظر تاکسی که از راه برسد.تاکسی ها خالی می روند و بی توجه به مسافران سرما زده شاید به دنبال یک لقمه نان چرب تر...!

۲- مسافر بر شخصی است یا رهگذری که دلش سوخته برای آدم های کنار خیابان بوق می زند. سوار می شوم و طبق معمول وضع آب و هوا آغاز ارتباط دو نفره ماست. بقیه پول را که پس می دهد چند بار سکه ۵۰ تومانی را ورانداز می کند و می گوید اندازه یک قرانی هم نیست.آدم خجالت می کشد این را می دهد دست مسافر....بعد زیر لب غرولند هم می کند و بحث را می کشاند به ارزش پول و اضافه کاری شبانه روزی اش برای تامین مایحتاج زندگی...

۳- پشت سر جنازه راه می افتیم. صدای شیون بلند است.خود به خود اشک هایم راه می افتد بی هیچ نسبتی. قبرش زیر طاقی هاست و آقای مداح!! ضجه زنان می خواهد بیشتر اشک ها را درآورد. به بغل دستی ام می گویم قبرستان هم شکاف طبقاتی دارد. قبرهای مسقف  یک میلیون و ۴۰۰ هزار تومان.آقای مداح اشتباه می خواند و بازهم برای نمایش پایانی دلها رامی برد به کربلا. بغل دستی من یک سنی است که برای هم دردی آمده است. می گوید چه کسی گفته در دهان مداح باید خاک پاشید؟

۴- نهار بعد از تشییع جنازه را می خورم و دوباره منتظر تاکسی. این بار یکی از همین تاکسی های بی شمار شهری می ایستد. سوار می شوم راننده پیرمرد می پرسد چه خبر است؟ برایش توضیح می دهم. می گوید خدا بیامرزد همه چیز تجملاتی شده است. برایم از تفاوت های دوران خودش و دوران ما می گوید و از لذتی که از زندگی برده و بعد هم نگاهم می کند و می گوید: به خدا من انقلاب نکردم... خنده ام می گیرد و کرایه اش را می دهم ۵۰ تومانی را که پس می دهد می گوید: یه شاهی هم نمی ارزه چه برسه به ۵۰۰ ریال.

۵- سلانه سلانه میوه فروشی ها را سر می زنم برای گوجه. دریغ از یک کیلو گوجه سرما نزده.فروشنده می گوید آقا جان گوجه هم پیدا نمی شود احتمالا این روزها مافیای این یکی را هم معرفی می کنند.لبخندی می زنم و در چند قدمی رسیدن به خانه به این همه مساله فکر می کنم. به سازمان تاکسیرانی که تاکسی هایش بو می دهند و شلوار پاره می کنند و بد اخلاق اند و در سرما از زیر بار مسافر شانه خالی می کنند. به بی ارزش شدن پول و شکاف طبقاتی مردگان. به حرف های پیرمرد و بی ارزش شدن پول ملی....

۶- آخر شب خبر می دهند یاشار آزاد شده است. خوشحال می شوم.یکی اس ام اس می فرستد که کردان مرد آکسفورد عزای عمومی اعلام کرد.تلخ می خندم و باز هم به مرگ فکر می کنم و آدم هایی که گاه برای چند روز نشستن بر مسندی.... خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در  دوم آذر 1388ساعت 16:13  توسط حمید مافی  | 

در زندگی آدم هایی هستند که گرچه با تو اختلاف سن و گاه عقیده بسیار دارند و دیدارهایتان اندک است اما انقدر عزیز می شوند و دوست داشتنی که جای خالیشان را باید با خاطرات  پر کنی. چند روزی قبل از این که خبر برسد که یاشار هم در شمار میهمانان اوین است از او به عاریه چند جزوه گرفتم با دست خط خودش و البته هر از گاهی مزه هایی که بر حاشیه این جزوه آمار نوشته است. این مقاله هم یکی دیگر از خاطرات یاشار است که به من می چسبد.سال قبل اسفند ماه مجله اینترنتی رخداد رنج زیستن یا اعماق افریقای درون خودم را منتشر کرده که خوانش دوباره اش در این روزهای بد خالی از لطف نیست. به امید دوباره نوشتن  یاشار و دیگران...


رنج زیستن یا اعماق افریقای درون خودم

یاشار دارالشفاء

«گذشته از حلقه پر شمار آشنایانم،محرم رازی دارم که از همه به من نزدیک تر است – ماخولیايم.در گرماگرم شادی‌ام، در میانه کارم، برایم دست تکان می‌دهد، مرا به گوشه‌ای می‌خواند، گیرم که جسما از جایم تکان نمی‌خورم. ماخولیا باوفاترین بانویی است که می‌شناسم، پس چه جای شگفتی اگر متقابلا او را دوست می‌دارم». (سورن کی‌یر که‌گور، کتاب «تکرار»)

 در تاکسی نشسته‌ای و سرت را به شیشه چسبانده‌ای و خیره به آدم‌های پیاده‌رو نگاه می‌کنی که هریک با حالت چهره‌های گوناگون درپی چیزی، کسی یا کاری‌اند و در یک لحظه این همه جنب‌وجوش از پی اندکی بیشتر زنده‌ماندن در نظرت عبث جلوه می‌کند.سیگارت را روشن می‌کنی و حس می‌کنی نه سیگار که گویی خودت به مثال ذره‌ای بخار می‌شوی و می‌روی به هوا ...

ما غرق در اشیاء و امور جهان خارجیم ؛اشیا و اموری که هریک واجد کارکردی در منظومه کلی امور جاری زندگی‌اند و در جریانی پیوسته و سیال قرار دارند. ما جذب محیط و اشیای پیرامون خود می‌شویم، و به قول هایدگر، به یک معنا، حتی در محیط و اشیا منحل و گم می‌شویم. لیکن ناگهان خود را رهاشده در وضعیتی تهی و خلأگونه می‌یابیم؛ واین شاید همان «آستانه کارهای عظیم» است: ملال. نوعی توقف در تکرار بی‌پایان حیات روزمره. زمانی که می‌‌توانی در آن توقف زمان را احساس کنی. جایی که هنوز بر خودت کنترل داری. اما آیا چنین وضعیتی را می‌توان پایدار نگه داشت یا حتی مشابه‌اش را بازتولید کرد؟ تجربه چنین احساسی بی‌بدیل معطوف به ماندگاری‌ای متفاوت خواهد شد یا نیستی؟

آیا می‌توان امیدوار بود در فضای آکنده و لبریز از استیصال و وقت‌کشی همرنگ جماعت نشد و دستکم در کنجی به فلسفیدنی ناب روی آورد؟درست به مثال تجربه ازدواج می‌ماند که احساس می‌کنی با نثار عشقت به دیگری فصل جدیدی از حیات را آغاز می‌کنی که تا به آن لحظه هرگز وجود نداشته است اما به ناگاه در ورطه کسالت‌بار مسوولیت‌پذیری در مقابل یک زندگی می‌افتی و احساس می کنی هیچ‌چیز عوض نشده، جز این‌که از زمان‌های با خود بودن‌ات هم کم شده و به خاطر مسوولیتی که گردن گرفتی- و شاید هرگز تصورش را هم نمی‌کردی- می‌بایست اکثر زمان‌های‌ات را با دیگری باشی، شریک زندگی‌ات. و مدام از خودت می‌پرسی «مگر زندگی هم شریک می‌خواهد» و این‌گونه خود را کالایی می‌بینی که شناسنامه و دولت و هنجارهای جامعه مصرفش کرده‌اند.

چرا پس از هر اندک تحولی، آن تحول به ضد خودش مبدل می‌شود؟ به‌عبارتی ما از مقام انجام‌دهنده افعال به مقام ابژه واقع‌شده افعال تبدیل می‌شویم. ساده‌ترین عبارت برای بیان چنین وضعی همان است که در ادبیات روزمره بارها و بارها مورد استعمال است: «من پول در‌نمی‌آورم بلکه این پول است که مرا درمی‌آورد»، «من ترتیب کارها را نمی‌دهم بلکه این کارها هستند که ترتیبم را می‌دهند»!(1)

باری در فضایی که هر نوشته‌ای به ضد خودش تبدیل می‌شود، در فضایی که هر امیدی با ناامیدی معنا می‌یابد، در فضایی که هریک از ما به ابژه ساختارها و بت‌های ذهنی و انتزاعی خود و غیرخود بدل می‌شویم و نوشتن در ستایش مرگ و افسردگی و تلاش برای کسب اندک فرصت تنهایی‌ای که در آن تمرین ملول‌شدن کنیم، یگانه ابزار ستیز با وضع موجود شده است، که آن هم آرام‌آرام بیش از آن‌که ابزاری رادیکال باشد، به پُزيیشنی فلسفی و کُنشی «در خود» برای روشنفکران و جوانان مغموم این دیار بدل شده است،چه کنیم؟ چه می‌توانیم بکنیم؟

 اگر زندگی روزمره امروزی را به‌مثابه همان آپارتمان نمایش «مستأجر» اوژن یونسکو بگیریم که در چشم به‌هم‌زدنی در انبوه وسایل و لوازم به ظاهر ضروری برای زندگی ما را همچون مستأجر نمایش یونسکو در خود غرق می‌کند، آن‌گاه آیا زندگی به ضدمفهوم خود بدل نمی‌شود؟ آیا زیستن به رنجی مداوم که هر روز بازتولیدیش می‌کنیم نمی‌ماند؟به کنش‌های عادی و روزمره خود نظر بیفکنیم: درس می‌خوانیم یا به عبارتی باید بخوانیم تا با دانشی که می‌اندوزیم در زندگی راحت باشیم اما بالواقع فراگیری دانش از همان اول فیلم قضیه است. به بیان خودمانی‌تر «درس می‌خوانیم که خوانده باشیم» و گرنه برای راحتی در زندگی روزمره برای آنان که مسیر تحصیل را برمی‌گزینند، کنش اساسا معطوف به مدرک است و بس.

در عرصه‌ای دیگر ازدواج می‌کنیم برای برطرف‌کردن برخی از مهم‌ترین نیازهای‌مان در کنار این‌که به دنبال راحتی‌ای بیشتر از قبل هستیم که از طریق آغاز فصلی مشترک با کسی که توانایی‌های‌اش می‌تواند برای ما به صورت مکمل عمل کند، در پی دستیابی به این مهم هستیم؛ اما در عمل روزوشب را با کار کردن برای تأمین مخارج زندگی به پایان می‌رسانیم و اشتراک در زندگی، به شب باهم خوابیدن و ردوبدل‌کردن آلات جنسی محدود می‌شود و نهایتا یک فرار تمام‌عیار از سنگینی فضای توپُر حیات روزمره با حرکت به سمت خانه دوست‌وآشنا-مهمانی- یا سفرکردن در روزهای تعطیل. و خندیدن‌های صوری در مقابل مزخرفات فلان بزرگ فامیل یا آشنا از برای احترام و رعایت آداب و رسوم معاشرت. خنده‌ای که لحظه‌ای عمیق‌تر به آن نگریستن آدمی را به گریه می‌اندازد.

خنده‌های عاری از مفهوم خود خندیدن. خنده برای احترام به مزخرفات فلانی، خنده برای مسخره کردن فلانی، خنده برای این‌که زور بزنی از فضایی که در آن قرار گرفتی و ظاهرا قرار است از استحاله روزمرگی رهایی یابی، لذت ببری؛ و آیا این روزهای تعطیل و مهمانی‌های کسالت‌آور همان استراحت‌گاه‌های کوتاه بین فرآیند تولید کردن روزانه نیست؟ درست مثل آگهی‌های تلویزیون می‌ماند که همه می‌پندارند میان‌برنامه است، حال آن‌که این سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی و دیگر برنامه‌ها هستند که میان برنامه‌اند اصل کار همان پیام‌های بازرگانی است.

تولید و بارتولید خود در قالب اشیاء و لوازمی که روزوشب در تبلیغات تلویزیونی کوشش می‌شود به‌عنوان لوازم ضروری برای یک حیات آبرومندانه جا زده شوند. ما استراحت می‌کنیم تا بیش‌تر تن خویش را در معرض استثمار روزمره‌گی به‌واسطه اشیایی که تولید می‌شود- چه به دست ما چه دیگران- قرار دهیم، آنچه به تعبیر زیبای هنری لوفور «مستعمره‌شدن زندگی روزمره توسط کالاها» باید نامید.

دَمِ عصر شخص سر در گریبان، شال‌گردنی پیچیده جلوی دهان‌اش خیره به زمین و قدم‌هایی که یکی پس از دیگری سنگ‌فرش‌ها را متر می‌کند در خیابان‌ها پرسه می‌زند، سرشار از نارضایتی‌ای که پُربودگی و آکندگی می‌تواند از دل آن جوانه بزند. این جملات را مدام زمزمه می کند: «مرده‌شور این زندگی را ببرند»، «حالم از هرچه ...به هم می‌خورد»، ناگهان نور چشمک‌زنی افکارش را به هم می‌ریزد، کلمات منور[تابلوهای تبلیغاتی]بر پُشت‌بام‌ها سوسو می‌زنند و پیشاپیش فرد از خالی‌بودن خود به تبلیغات بیگانه رانده می‌شود. زیگفرید کراکائر این لحظه را چنین توصیف می کند: بدن در آسفالت ریشه می‌دواند[آن‌چنان که گویی آسفالت جزئی از شخص است و نه برعکس].

شاید نمادین‌ترین و فلسفی‌ترین تفسیر از کُنشِ درافتادن با هیأت بی‌شکل و غول‌پیکر واقعیت را نیچه در بحث از تراژدی مطرح کرد. برای او مسأله واقعی در تراژدی(2) یا غیر تراژدی همانا تعیین قاعده بازی است که مستقیما به اراده فرد برمی‌گردد. در موقعیت تراژیک، فرد، خود، قاعده بازی را تعیین می‌کند و اراده خویش را به طرف مقابل- در این‌جا همان تقدیر، خدایان، نظام سیاسی و کلا وضع موجود- تحمیل می‌کند. پس هیچ‌گاه احساس زیان‌کاری نمی‌کند.به‌زعم نیچه، قهرمان مرگ تراژدی‌وار، شاد است چرا که در مرگش درماندگی و استیصال دیده نمی‌شود.

آری این آخرین بلایی است که آدمی در مقام یک اسطوره و قهرمان می‌تواند بر سر واقعیت تلخ زمانه بیاورد: مردن؛ گیریم در قامتی خودخواسته و با دهن‌کجی به روزگار، چیزی شبیه به خودکشی‌های روشنفکرانه چون هدایت، مایاکفسکی، بنیامین و... البته این در صورتی است که کُنش ایشان را برآمده از اراده تفسیر کنیم؛ چه این‌که بعضی برای تبیین چنین پدیده‌هایی به جای عبارت «خودکشی کرد»، ترجیح می‌دهند خودکشی شد را به کار ببرند، که در این‌جا باید گفت اگر خودکشی شد، «یعنی به دست جامعه، این‌که جامعه او را به انجام چنین عملی سوق داد»، منظور ما باشد دیگر بحث تعیین قاعده بازی منتفی است و اتفاقا برخلاف آنچه تعبیر می‌شود، موضع مرگ ما موضع ضعف در برابر واقعیت بوده است و نه قله اوج تراژدی و به سخره گرفتن وضع موجود.

اگر این گفته لرد بایرون درست باشد که: همه تراژدی‌ها به مرگ و همه کمدی‌ها به ازدواج ختم می‌شوند. چه می ‌کردید؟ البته به‌زعم من ازدواج خود یک نوع زایش تراژدی است. انباشت تراژدی‌ها روی هم. به نوعی حتی می‌توان مدعی شد ازدواج، در رادیکالیسم، چیزی کمتر از مرگ ندارد. این‌جا هم دو نفر با به کوچه علی چپ زدن خود به واقعیت می‌خندند و همزمان در آغوشش هم می گیرند و هرگاه فرصتی دست دهد، با عیش و تظاهر به خوشبختی ضربه‌ای بر خایه‌های وضع موجود غم‌انگیز می زنند. برگردیم به سوأل... چه می‌کردید؟

باری چه فرقی می‌کند. در فضایی که اگر خودکشی هم کنیم، بعد از آن زنده نخواهیم بود که تبیین‌اش کنیم و به راحتی عمل ما جزئی از نمایش خفت‌بار وضع موجود می‌شود، چه سود از این کار؟ مثل تئاتر اینتِرَکتیو است؛ هر غلطی که بکنی بالاخره بازیگران نمایش یک جوری آن را به جریان اصلی نمایش ربط می‌دهند و دست آخر حتی تو را به خاطر ایده خلاقانه‌ات برای اجرا تشویق هم می‌کنند.

چه باید کرد برای برون‌رفت از بن‌بست یأس و افسردگی؟ تکلیف کلاس‌های روان‌درمانی و کتاب‌ها و مجلات زرد روان‌شناسی که از پیش معلوم است: «باور کن می‌توانی»، «کافی است که بخواهی، تمام دنیا تو را در راه رسیدن به خواسته‌ات کمک خواهد کرد» و... اینجا لازم است تأکید کنم که این نوشتار به دنبال یافتن راه حلی برای ملول‌نشدن نیست، که در این معنا باید گفت که اساسا منشأ یک کنش سازنده و تحول، چه در سطح فردی و چه اجتماعی‌اش، همان درغلتیدن به فضای ملال است. مسئله این‌جاست که مازاد این ملال چه خواهد بود؟ آیا چیزی خواهد بود که بشود با آن اندکی هم که شده مدعی ضربه‌زدن به واقعیت سخت فعلی شد؟ به عبارتی، ما به دنبال خارج‌کردن ملال از موقعیت انتزاعی آن هستیم.

مارکس زمانی نوشت: اگر عشق می‌ورزی ولی ناتوان از برانگیختن عشق هستی، یعنی اگر عشقت، عشقی متقابل نمی‌آفریند، اگر با نمود زنده خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب دیگری نمی شوی، آنگاه عشقت ناتوان است و این عین بدبختی است.3 یک نگاه به خود بکنیم آیا عین بدبخت نیستیم؟ در دنیایی که ما خود به کالای مصرفی ساخته‌های خویش تبدیل شده‌ایم، دیگر چه «نمود زنده‌ای» باقی مانده تا با آن دیگری را برانگیزیم؟ فروید به آدم‌هایی که دچار خودتخریبی‌اند و در حالِ خوردن نفس خویش، «ماخولیایی» می گوید4 اما با وجود تلاشی که برای یافتن راهی برای درمان آن می‌کند، اعتراف می کند که: یگانه مایه تعجب ما آن است که چرا آدمی باید نخست بیمار باشد تا سپس بتواند گیرنده حقیقتی از این نوع باشد؟

می‌بینی فروید عزیز، هر چه‌قدر هم که بیمار باشیم دستکم در تشخیص حقیقت اشتباه نمی‌کنیم. البته لازم به توضیح است که ما در این‌جا «ماخولیا» را بنا به سنت بالینی، به‌مثابه یک «اختلال ذهنی» در نظر نمی‌گیریم، بلکه «احساسی پالوده و پیراسته عاطفی‌ای خاص». فروید معتقد است در درستی صفاتی که من در مقام یک ماخولیایی به خودم می‌دهم، شکی نیست اما حقیقت اصلی این است که در واقع این صفات [فحش‌ها] بیش از آن‌که با شخصیت واقعی خود من ارتباط داشته باشد، با آنچه من از آن تنفر دارم همخوانی دارد. من در واقع با آنچه بالواقع از من جداست، همذات‌پنداری می‌کنم. آن بخش از خود که من به صورت ابژه درآورده‌ام‌اش با سوژه-خود آگاهم- یکی شده است. آنچه که خود فروید با تعبیر «یکی‌شدن سوژه و ابژه» از آن یاد می کند. وضعیتی را تصور کنید که با طرف مورد علاقه‌تان به هم زدید و دائما به خود فحش می‌دهید، در حالی که بی آن‌که خود آگاه باشید تمامی فحش‌ها نثار فرد مورد نظر است و نه خودتان. همین‌جاست که می توان «ماخولیا» را فراتر از حس خمودگی و سستی و ناتوانی ناشی از «افسردگی» دانست. البته در مواردی، کنش برخاسته از «ماخولیا»، با توجه به ساختار اجتماعی که فرد در آن می‌زید، هرچند انتقادی اما می‌تواند به نتایج نامطلوب بینجامد.

از این دست کنش‌ها، می‌توان به موضع‌گیری‌های روشنفکران در جوامع توسعه‌نیافته یا در حال توسعه در مواجه با ارزش‌های نهادینه‌شده در غرب و مواجهه جامعه خودشان با این ارزش‌ها اشاره کرد. به آزادی نمی‌رسند و آزادی و دموکراسی نداشته را، نقد می‌کنند. به برابری نرسیده‌اند اما نیامده، از مضرات یکسان‌سازی و توتالیتاریسم سخن می‌گویند. زندگی نکرده[و البته در این مورد ایرادی نمی‌شود گرفت، چراکه در چنین فضایی چه‌طور باید زندگی کرد؟] به استقبال مرگ می‌رویم، چراکه می‌پنداریم زنده‌ماندن در چنین فضایی، غیرمستقیم حکم تأیید مشروعیت وضع موجود است. به این ترتیب، در طول سالیان ما همواره از داشتن تجربه‌ای ناب در خصوص این ارزش‌ها محروم بوده‌ایم. اگر متفکران غرب از دل تجربه حیات، نظریه دادند، ما اما به دنبال تجربه‌ای بر اساس نظریه‌هاییم و به همین خاطر، در عرصه رادیکالیسم، به‌مثابه برخورد با ریشه‌ها، از سطح نوشتار و گفتار فراتر نمی‌رویم. نه ابزاری هست برای جنگیدن و نه ما برای ساختن یا به‌دست‌آوردن‌اش می‌کوشیم.

نوشتن نوشتن و بازهم نوشتن، سرمنزل اول و آخر کنش‌گران ملول و غم‌زده این دیار در مواجهه با واقعیت عذاب‌آور بوده است: شاید باید نشست و فقط نگاه کرد. بگذار هرکس هر کاری دلش می‌خواهد انجام بدهد. من فقط می‌نگرم و بس. من هیچ تصمیمی نمی‌گیرم و موضوع هیچ تصمیمی هم قرار نمی‌گیرم. بگذارید اندکی آرامش و سکوت در درونم احساس کنم. آرامشی ناشی از هزار سال غم بشریت خوردن، بغض‌های در گلو مانده به خاطر تمامی عشق‌ها و دوست‌داشتن گفتن‌هایی که به خاطر از دست ندادن یک لحظه احساس غم انسان، هیچ گاه بر زبان جاری نکردم. اشک‌های مانده در چشمانم به خاطر زنده بودن و هیچ گُهی نخوردن، بابت هزار بار دیدن عکس‌های آفریقا، صدها بار شنیدن خبر سنگسار فلان زن، خودسوزی کارگری به خاطر ندیدن اشک‌های دخترش آن هنگام که از او طلب خریدن عروسک پشت ویترین مغازه را می‌کند و او با جیب‌های خالیش در می‌ماند و هزاران بار اعدام امید در سحرگاه رسیدن‌اش. روزگار نمی‌ایستد اما من می خواهم همین‌جا وایسم. می خواهم ساکت بشینم و ببینم. دیگر نمی‌خواهم بازی کنم،بازی کنی حتما بازی می‌خوری. بازی کنی مورد علاقه کارگردان می‌شی و آن وقت باید برای‌اش بازی کنی، بازی‌ات می‌دهد، از تو بازی می‌گیرد. من می‌خوام تماشاچی باشم اما صحنه را نگاه نکنم... نه نمی‌توان چنین بود. من ملالم را با تمام وجود فریاد می‌کنم. من تمام دنیا را متوجه خودم می‌کنم. من گذر زمان را در عصر بی‌تاریخی بشر متوقف می‌کنم. این است مازاد ملال. فریاد زدن تا آن‌جا که هنجره از کار بایستد و پیش‌تر از آن، گوش‌ها کر شود از شنیدن آرزوهای زیبا برای جهان.

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:26  توسط حمید مافی  | 

در ادامه پست قبلی این خبر را هم بخوانید.به نظر شما ماهی ۳۳۳۳تومان به کجای زندگی یک نفر می رسد؟دلیل کمک به ۱۳۱ هزار نفر در کشورهای دوست و همسایه چیست؟آیا به انها هم ماهی ۳۳۳۳ تومان کمک می شود؟این زکات ها که مردم می پردازند باید خرج چه شود؟کارکرد نهادهای حمایتی در ایران چیست؟

** بیماران روانی رتبه دوم بیماری در ایران

***من از روزهای بی رفیقی سخت هراسانم. این روزها بهنام محمودی بازمانده رفقای دوران نوجوانی و جوانی که سن رفاقتمان دو رقمی شده است در بیمارستان بستری است. او این روزها شریک خیلی از خاطرات قدیمی من است. به امید سلامتش

****یاشار دارالشفاء هم در شمار بازداشتی های اخیر است.او امسال در کارشناسی ارشد رتبه اول علوم اجتماعی گرایش توسعه و رفاه را داشت.چشم به راهش هستیم.

****حق دارم اگر متهم به نق زنی نشوم بگویم از این روزها بدم می آید.هر چه فکر کردم برای این پست عنوانی نیافتم...

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1388ساعت 14:27  توسط حمید مافی  | 

مرا اینجا هم ببینید

دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم " یک دست حلوا و یک دست شیرینی" اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.

کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .

برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام....! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!

کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند....

چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی  سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ....اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد...بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!

احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم.... چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها... چه زود ....پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.

حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ....یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.

نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم...حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی ...

گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.

همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب  در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند  و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم......گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند.  راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است.....

مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران.... ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.

یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که .....

چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن! اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن و به تعلیق درامدن، اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. بی مواجب دولتی و خط خورده از لیست ها و در شمار همیشه متهمان . اما بگذاریدروزنامه نگاری معترض و منتقد باقی بمانم حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است....با همین عنوان به خاک باز گردم...

بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری .....روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است .....

*اینجا ایران است،انجمن صنفی روزنامه نگاران احمد پورنجاتی را بخوانید

**امسال روز خبرنگار نداریم بیانیه جمعی از روزنامه نگاران

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط حمید مافی  | 

گویی ما مرگ را به زندگی نشسته ایم که اینچنین این مردن ها برایمان عادی شده است.وقتی زنگ می زند و می گویند به بیمارستان بیامی دانم   یک نفر دیگر به جهانی دیگر سفر کرده است. رفته است و زندگی را این چنین به هیچ انگاشته.برای چه باید بماند وقتی این همه آسان دیگران جانشان را از دست می دهند.مرگ حالا پدیده عجیبی نیست.ساده تر از آنکه فکر کنی یکی یکی به جبر و اختیار این دنیا را ترک می کنند و به یادگار از خود نام و نشانی به جا می گذارند که باید رفت.

چشم هایم که به فرشاد می افتد تصمیم می گیرم اشک نریزم که خود او آنقدر اشک ریخته که نای ندارد برای حرف زدن.بریده بریده از کلمات آخر می گوید و نگاهی که در چشم های او به جای مانده و کوله باری از حرفهایی که گویی فرصتی برای بلند گفته شدن نیافته اند.می خواهم برایش از صمد بگویم و جمله ای که از او در ماهی سیاه کوچولو به ذهن سپرده ام:اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم،که می شوم مهم نیست،مهم این است که مرگ و زندگی من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.

ما بی چرا زندگانیم گویی،که این همه دل را سخت کرده ایم تا خبر مرگ دیگری هراسانمان نکند.که غم زده نشویم و زانوی غم به بغل نگیریم.

نه مگر ندیدی برادر اگرهواپیمایی دیگر  سقوط کرد رسانه ای که پولش را از سهم ما می گیرد فیلم کمدی پخش کرد تا مردم را بخنداند ما نیز باید بخندیم به این رفتن ها که ماندن را چه سود؟ندیدی مگر دیگران سفر نیمه تمام گذاشتند و ما دست زنان سفری دیگر در پیش گرفتیم که عادی است برایمان.نشنیدی مگر گفتند که دیه هایشان را می دهیم.۵۴ میلیون تومان تمام ارزش جان ادمی است. خدا حفظ کند این شرکت های بیمه را که تسلی می دهند غم را و پول خونت را می دهند.اما پول خون دیگران را چه؟مادر سهراب باید به کجا سر بزند؟کدام بیمه؟کدام پیام تسلیت چند کلمه ای؟کدام خبر؟....

فرشاد بغضش هر از گاهی می ترکد و یکی را صدا می زند تا به او بگوید دیدی رفت برای همیشه.نماند تا این روزهای سخت را تجربه کند.چرا که همه روزهایش سختی بود. جوانی نکرده و به درون خود خزیده که هنوز فرصت جوانی نیافته بود.که جوان های این روزها پیر شده اند.پیر تر از تمام آنانی که موی سپید دارند که سالها از عمرشان گذشته است.

می گوید: حسن آقا تازه داشتم از خوابت بیدار می شدم.تازه داشتم از غم از دست رفتن تو آرام می گرفتم.تازه داشتم فکر می کردم تو حق داشتی که نمانی.می گویم:گاه زمین توان کشیدن بعضی ها را ندارد.امده اند که رفتنشان نشانه ای باشد برای ما.که مرگشان هم به ما بیاموزد.ما که زندگی کردن را یاد نگرفته ایم. یعنی فرصتش را نداشته ایم تا زندگی کنیم.مگر نه زندگی آزادی است.ما را چه به زندگی.

می گوید: داشت به چشم هایم نگاه می کرد و می گفت: می خواهم یک چیز بگویم.... اما نشد بگوید امان نیافت که باید می رفت.می گویم:مرگ حقیقتی است که باورش برای ما دشوار شده ورنه همه ما دیر یا زود باید برویم(نمی دانم راست می گویم یا دروغ؟نمی دانم اگر خودم بودم چه می کردم/).میگوید:آره باید برویم چه خوش که سهراب وار پر بکشیم.به یادگار از خود نامی به جای بگذاریم که ما هیچ نداریم برای از دست دادن.

می دانم هر چه بگویم غم از دست دادن عزیزی که برادر است، که خواهر است،که فرزند است سخت تر از آن است که بتوان توصیفش کرد و خواست خوددار ماند و شیون نکرد.اما ما مردم غم زده ایم.غم با ما همزاد است. می بینیم هر روز که چگونه یکی دیگر می رود بی صدا و آرام می خوابد زیر خاک که انجا آرامش بیشتری هست.که نگران نیستی همین حالا برایت خبر بیاورند اتفاقی دیگر.مرگی دیگر.زور و ستمی دیگر.این همه درد را جا می گذاری برای انان که هر گاه یاد تو می افتند به خاطربیاورند چقدر درد داشتی. شاید کاری بکنند، همین.شاید انها زندگی را به تجربه نشستند.زندگی در آزادی....چه می گویم من.چه باید بخوانم. ترانه ای دیگر برای مرگ....ما چقدر با مرگ عجین شده ایم و چه راحت مرگ را به آغوش می گیریم.چه خوب غم ها را تحمل می کنیم.چه آسان درد ها را به درون می ریزیم.مبارک است این مردن ها که هرگز از مرگ نهراسیده ایم  که دستانش شکننده تر از ابتذال بود.باری هراس ما همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن  افزون از آزادی آدمی باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:6  توسط حمید مافی  | 

حضرت آقای مرغ سقا!ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید منقار مبارک را کمی باز کنید که ما بیرون برویم، همیشه دعا گوی وجود مبارک خواهیم بود.

نمی دانم چرا اما از در که امدم تو در این گرمای سوزناک تابستان شیشه آب را آوردم اما تا تمام ماهی سیاه کوچولو را برای چندمین بار نخواندم یادم نیامد که بی نهایت تشنه ام.

اعتراف می کنم بی نهایت این قصه را دوست دارم و به سان یک تسکین دهنده است که می توان با آن به خواب رفت.درست مثل موسیقی هایی که این روزها می توان برای چندین و چند بار پیاپی گوششان داد و مثل صدای فرهاد که می گه شنبه روز بدی بود...

شاید بهتر باشد که اعتراف کنم این روزها را اصلا دوست ندارم.از شنبه ها بدم می آید و این آژانس سر محل که روز جمعه ۲۲ خردادبا من شرط بست.....اره شنبه روز بدیه....

+ نوشته شده در  ششم تیر 1388ساعت 15:7  توسط حمید مافی  | 

کاش دستگاهی بود که بو را ضبط می کرد تا من می توانستم برایتان بگویم چه بویی داشت دشت.چقدر جایتان خالی. چند بار این را تکرار کردم درون و بیرون تا حداقل این همه زیبایی را تنها ندیده باشم.

سفر کوتاه بود و سخت. اما لذت بخش و دل انگیز. شاید هم نیاز من بود برای دیدن این همه زیبایی طبیعی.بار سفر را که می بستم با یک پیراهن و یک کتاب در کوله پشتی تصورش را نمی کردم که در نقطه آغازین استان چهار محال و بختیاری برایمان گروه استقبال گذاشته باشند، اما چنین بود که ما با نخستین شوک روبرو شدیم.

آقای شاهقلیان و دوستانش از وروودی اصفهان ما را تحویل گرفته بودند.اما این بار در ذهنمان هم نمی گنجید.دوستانی این چنین مهربان و با صفا به رسم میهمان نوازی ما را با آن قیافه آشفته تحویل بگیرند.

چقدرمهربانی!چقدر زیبایی دارد این طبیعت که هنوز دست سازهای بشری زیاد سامانش را به هم نریخته اند.که هنوز بیشتر از هر چیزی بوی علفش تو را بیخود می کند.

زاینده رود فرو نشسته است. پل زمان خان آبش کم شده است اما هنوز هم مردمانش مهربانندو با صفا. میهمان نوازند بی حد و اندازه. این را می شود از رفتار گروهی فهمید که به استقبال آمده اند و پذیرایی می کنند.همه در شمار اساتید دانشگاه هستند عضو شورای شهرند و یا مدیر مجموعه ای اما چنان بی تکلف برایمان سفره پهن می کنند که نگو. خجالت زده می شویم و کم کم در آن خنکای کنار زاینده رود آرزو می کنیم ای کاش بودید و شاید هم ای کاش نمی امدیم تا این همه ....

برنامه صبح همه اش طبیعت است. البته بعد از صبحانه مفصلی که با کره و عسل و گردوی محلی لذتی چند برابر دارد.پیر غار را که می رویم، گویی طبیعت وحشی به سراغمان امده است.باورش سخت است اما به سرعت بلند ترین نقطه ممکن را بالا می رویم. از آن بالا چه لذتی دارد تماشای پایین دست و این دشت زیبا.رهاتر از هر وقت دیگر.دست هایم را باز می کنم بر این بلندا و دوست دارم همراه شوم با آبی که از بلندی فرو می ریزد و به پایین برسم. کاش می شد آخرین و البته اولین پرواز را همینجا تجربه کرد.چه عظمتی دارد این گونه پرواز کردن.

مقصد بعدی آبشار علیخان است بلند و بالا که ذره های آبش بر صورتت می نشینند و می توانی ساعت ها بایستی کنارش تا ذره ذره خیس و خنک شوی.توقف کوتاه است و باید برگردیم. برای نهار. طبیعت نمی گذارد دل بکنیم اما گویی چاره ای نیست. به چشمه دیمه می رسیم.بی محابا و برای فرار از این همه خستگی پاهایم را در آب فرو می برم. سرمای بی رحمی است. اما گاه این بی رحمیها نیز وسوسه ات می کنند که تن به آب بسپاری تا عمق وجودت سرما را حس کنی.

پاهایم را بالا می زنم. درست مثل یک دیوانه تا نیمه آب می آیم. کاش می شد وسط همین آب خوابید.سرمایش به مغز استخوانم رسیده است.کاش این رودخانه عریض تر بود و من طاقت بیشتری داشتم.

وقت نهار است.دوغ محلی همه را مست کرده است. تازه و خوش طعم.شمار لیوان هایی که خوردم از دستم خارج است.و مقصد بعدی دشت لاله ها. طبیعتی بی نظیر که البته لاله هایش خشکیده اند. اما چه عظمتی دارد. مرا گرفته است. ذهنم مدام در گلستانه شهرام ناظری را مرور می کند.چه بوی علفی می آید باید بروم تا ته دشت/تا نوک کوه/من چه سبزم امروز....

می خواهم غلط بزنم داخل این دشت.با تمام توان فریاد می زنم . به گونه ای که آثارش هنوز هم هست.صدای گرفته ام شاهد این همه انرژی است که تخلیه کرده ام.

برمیگردیم. تونل دو کیلومتری که آب های سرگردان را به زاینده رود هدایت می کند و دوستانی که برای چند لحظه به دیدارمان می آیند تا از دغدغه مشترک سخن بگوییم.چه اتفاقی چه ارتباطی که ما اینجا کنار همیم.سیاه چادرهایی که خبر از بازگشت عشایر دارد.مهربانانی که به نان گرم و تازه میهمانمان کرده اند. چقدر خوب که اینجا هنوز زندگی ماشینی رخنه نکرده است.

باز می گردیم. خسته اما حرفهایی هست برای گفتن که بیدارمان نگاه دارد. این همه طبیعت وحشی و این همه ذهن به هم ریخته با هم تلفیق شوند باید چرت نزد و مرور کرد و جای دیگران را خالی.

روز آخر سفر صبحانه را در پارک فرخ شهر می خوریم. کنار اعضای شورای شهر.بازهم تولیدات محلی است. چند دقیقه ای به معارفه توام با شوخی می گذرد و بعد هم موزه مردم شناسی که کار یک سازمان غیر دولتی است و چشمه ای دیگر و حسرت این که چقدر آب دارد اینجا.چقدر مهربانی هست.صدای کمانچه شکوهی هنوز در گوشمان هست که بوی گیاههای خشک شده مغازه ای در فرخ شهر به آن می آمیزد و گویی زمان خداحافظی است.

پلیس راه فرخ شهر و دست هایی که به گرمی فشرده می شوند پایان یک سفر به یادماندنی را خبر می دهند چقدر سخت است دل کندن از این طبیعت و این مردمان. کاش می شداینجا ماند اما ....

نهار را اصفهان می خوریم تا بازهم از این رندی و زرنگی کاسب های اصفهانی گله مند شویم و وعده قبلی را تکرار کنیم  دیگر اینجا غذا نخواهیم خورد.

دل گیرم. تمام وقتی را که کنار راننده نشسته ام البته بدون صندلی و هر از گاهی از مساله ای با هم حرف می زنیم.شاید گزافه نباشد اگر بگویم بیشتر مسیر رفت و برگشت را ننشسته ام و سراپا کنار راننده به جاده خیره مانده ام و غرق در این ذهن پاره پاره.

سفر تمام شده است و من حسرت پایانش را می خورم و باز جای تک تک کسانی  که نیستند را خالی می کنم.

دراین باره بازهم خواهم نوشت.....

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:39  توسط حمید مافی  | 

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هر چه که می خواهد باشد، پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم.یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی می دهد. از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداشت.

پس بی هیچ تکلفی به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به هم می خورد و قبل از همه، از خودم.

کافه پیانو/ فرهاد جعفری/ صفحه ۹

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:37  توسط حمید مافی  | 

هوای خوبی است. جان می دهد برای نشستن روی مین نیمکت های نم دار پارک و چشم دوختن به سبزه هایی که تازه اند. چقدر بوی بهار طولانی شده است امسال.می نشینم خیره به درختی که پیرتر است و آرزو می کنم کاش می شد چرخ زمان را متوقف کرد.کاش می شد دنده عقب به گذشته برگشت. این درخت نهالی تازه تر بود و این مه تیغ خراشش نداده بود تا یک یادگاری رویش بنویسد. این همه زخم نداشت از نقشهایی که یاد اور خاطرات عد ای دیگر بودند. کاش هنوز سینما فیلم ضیافت را داشت.

نه خدا نگذرد از این مسعود کیمیایی و آن چاقوها و نشان ها و رفاقت هایش. شاید هم اصلا تقصیر کیمیایی نیست تقصیر بابا بزرگم است که این همه رفیق بازی می کرد. انگار وراثتی است این چیزها. هر وقت یکی می آمد و یکی می رفت شاد می شد و غمگین. وقتی می پرسیدم این یکی دیگر پیدایش نیست، می گفت: ما سرجایمان هستیم. آدرسمان همان است و خودمان هم همان.

پیر شده است اما هنوز هم همانطور است. رفیق دارد از هم سن و سالهای من که اول با من رفیق بود اند و بعد به اردوگاه بابا علی رفته اند تا آدم هایی که چند سال از خودش بزرگترند.

بگذریم. اصلا این روزها هوایی شده ام بد جور. گاهی وقت ها برایتان اتفاق افتاده است که چشم بدوزید به آسمان و دنبال یک ستاره بچرخید، قلبان را با دو دستی فشار بدهید تا از سینه بیرون نزند. سرتان را ببرید زیر پتو و خودتان را به نشنیدن بزنید تا کسی سوالی نپرسد و چشم های آماده بارشتان را نبیند.

شده است که چند ساعت خیابان ها را گز کنید و سرک بکشید به چند سال قبلتان. بروید در یک حس وحال نوستالژیک و با خودتان کلنجار بروید که کاش می شد زمان را به عقب بازگرداند. یا اگر نه کاش امکان برشی تاریخی وجود داشت و آدمی می توانست بخش هایی از این تکه را کنار بگذارد تا این پازل ذهنی اش به هم نریزد.

وقتی تو ذهنیاتت با واقعیت نمی خواند دچار یک به هم ریختگی می شوی. چیزی که می تواند تا مرز انفجار ببردت. شده است که رگ های پشت سرت تیر بکشند و تا نوک پایت خشک شود و گلویت التماس جره ای آب دهن برای قورت دادن و تازه شدن؟آن وقت آرزو می کردی که ای کاش....

من این روزها این شکلی ام. از این حرف ها که می شنوم و این قصه که می بینم. شاید من تا به حال اینقدر دقیق نشده بودم و شاید هم وقتی سن از نیمه اش گذشت آدمی را به این وا می دارد که خودش را مرور کند و بسنجد کجای این کره خاکی ذره ناچیزی هست که سنگینی می کند بر دوش زمین؟ به این فکر کند که چطور می تواند از زمان ببرد و به ذهن خالی برسد.کاش می توانست کاش می شد.

من این روزها با اطرافم کلنجار می روم. با شخصیت هایم. با آدم هایی که در درونم با آنچه که در بیرون می بینم متفاوتند و آن چه که می شنوم متفاوت تر...

اما چه کنم که من همانم و با همان آدرس. گویی قرار است سرجایم بمانم و بقیه بیایند و بروند.بخندند از ته دل. خوش به حالشان و خوش به حال من. خوش به حال این سبزه ها که  هنوز تازه اند و این بهار تا به حال تازه مانده است.خوش به حال زمین که هر چه می چرخد سرجایش هست. با همان آدرس و همان نشانه.


توجه توجه ۱ : حضرات مفسر و غیب دان و منتظر از هر گونه تفسیر در باره خوبی و بدی حال ما بپرهیزند.

توجه توجه ۲: هیچکس به خودش نگیرد.من در کل آدم نوستالژیکی هستم. زیاد سخت نگیرید.

پی نوشت: من این روزها همچنان فریدون گوش می دهم و البته نامجو و ناظری.چهارمین رمان را هم خواندم.می توانم رکورد رمان خوانی را بزنم امسال.

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر