آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●
ترانه:یغما گلرویی
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/23 ساعت 20:39 | لینک ثابت |
پرت نویسی
۱- گرمای ظهر بی تابم می کند برای نوشیدن!قوطی را باز می کنم گازش می زند بیرون و یک نفس سرش می کشم.بغل دستی بد جور نگاهم می کند و می گوید: خدا نگذرد از تولید کنندگان آب معدنی.قبلا یک پارچ آبی روی میز این ساندویچی ها بود حالا از آن هم خبری نیست.به ریش هایش نگاه می کنم و چهره عبوسش. می گویم بله خوب راست می گوید قبلا برای ثوابش هم که بود آب خوردن مجانی بود اما حالا... اخم می کند و ساندویچش را گاز می زند.من ماءالشعیر دوم را سفارش می دهم.ساندویچ نیم خور را ول می کنم و با قوطی ماء الشعیر می آیم وسط خیابان. دنبال جایی که بشود نشست و چشم انتظار برای دیدن یک دوست.
۲- کتاب فروشی های حد فاصل انقلاب تا ولی عصر را گز می کنم. بهتر از نمایشگاه کتاب است خدا این دستفروش ها را حفظ کند که تو لب تر کنی سه سوت برایت ممنوعه ترین کتاب را می آورند.با چندتایشان دمخور می شوم . برای سرگرمی خوب است.
می رسم روبروی تئاتر شهر. خودم را ول می کنم روی سکوی سیمانی و چشم به خیابان می دوزم. یاد سنتوری می افتم آنجایی که گلشیفته فراهانی در توصیف جامعه اش لحظی بعد از این جامعه مکث کرد.می شود هر چیزی را جای این مکث گذاشت اگر چه مهر جویی در کمال ادب وحشی را استفاده کرده بود. اما وقتی هنوز چراغ سبز نشده است راحت می توانی سیمای جامعه ات را ببینی.این جامعه ....
۳- می توانم مثل این بچه شهرستانی ها دراز بکشم وسط سبزه های پارک. کفش هایم را هم بگذارم زیر سرم و به این فکر کنم که این جامعه همه چیزش سود و فایده است تو چقدر برای من می ارزی و من خودم را به چند می فروشم. روابط اینجا متفاوت است باید گرگ باشی. انسان گرگ انسان!این ها را مرور می کنم و چشم به راه همچنان. هر کدام از آدم ها یک سوژه هستند برای نوشتن دیدن و خندیدن.
۴- راستی دیروز روز جهانی خنده بود و من چقدر سعی کردم الکی بخندم. وقتی بیژن آمد همینطور خندیدیم به خودمان و حرفهایمان تا دلمان خالی شود.یاد راننده ای افتادیم که آن روز ما را رساند بی ان که مسیر را بگوییم. حرف زد من و بیژن آنقدر نا امید حرف زدیم که بنده خدا نا امید تر شد و اخر مسیر یک نان سنگک هم از پشت ماشینش آورد و گفت بروید املت بخورید. پیاده که شدیم خندیدیم. دنده عقب گرفت و هاج و واج به ما نگاه کرد. حتمن با خودش گفت: تا دقایقی بعد دو جنازه را از این آپارتمان بیرون می کشند.یاد آوریش می کنم و هر سه مان می خندیم.فروغ هم رسیده است. قیافه آدم ها را ورانداز می کنیم و سوژه ها را می یابیم برای خندیدن. خودم یک سوژه کاملم. دلم می خواهد شیرجه بزنم وسط حوض پارک ،حتمن همه می خندند.بیژن تشویقم می کند اما اینقدر خنگ نشده ام.فروغ راهنمایم می کند به کتابفروشی دست دومی که جنسش جورتر از دیگران است. دلبرگان غمگین مرا می خرم تا در ماشین بخوانم با ۲ برابر قیمت.روزخوبی بود حتمن و من باید خودم را عادت بدهم به زندگی این شکلی. اسمش را می توانم بگذارم زندگی سگی یا هر چیز دیگر . سکانس آخرش را با رهیدن از تصادف در هشتگرد از سر می گذرانم تا برسم به خانه. خوابم می آید کاش وسط سبزه های پارک خوابیده بودم.
شاید تجربه ای تازه را شروع می کنم با تمام اما و اگر هایش. با تمام آری و نه هایش....یادم می آید که باید به خودم وفادار باشم.
۵- عاشق گیاهانند/که میرویند/می میرند/سبز می شوند/ میریزند/باران که می بارد/ چتر نمی خواهند/زمستان ها/ کلاه و پالتونپوشیده/می ایستند روی در روی/نگاه برف/ بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ.
چقدر از این شعر بیژن نجدی خوشم آمد.
۶-به پرت نویسی رسیده ام این روزها اما این هم حال خودش را دارد. برای این که زیادی پرت نشوم،چند وقت قبل امیر رجبی زنگ زد که می خواهد ویژه استانی کارگزاران را منتشر کند و اصرار و اصرار که یادداشت بنویس.راستش خیلی سعی کرم امیر را بپیچانم اما آنقدر سمج بود که رویم نشد. ویژگی سماجت و پیگیریش وادارم کرد یاداشت را بنویسم.البته چند جایی هم حذف شده بود که خواننده را معلق نگاه می داشت. متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/17 ساعت 19:15 | لینک ثابت |
به همین سادگی
۱- نمایشگاه کتاب بهانه خوبی است تا شما تصمیم بگیرید یک روز کاملا فرهنگی را سپری کنید. البته چون هیچ وقت کار فرهنگی بدون درد و رنج ممکن نیست بنابراین شما درد خورتان را ملس کنید.در کنار این تفریح فرهنگی شما توانمندی های مخابرات را می توانید ببینید. موبایلهایتان کامل قطع است و تنها ایرانسلی ها به شما پز می دهند که می توانند همدیگر را پیدا کنند.در محوطه هم می توانید تا دلتان می خواهد پوست چیپس و پفک و بستنی پیدا کنید و الته زوج هایی که جای خوبی برای خلوت کردن در این همه شلوغی پیدا کرده اند.برکات دیگری هم نمایشگاه دارد که باید از نزدیک ببینیدش اما از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش.
۲- دستش را گذاشته روی بوق و داد می زند. راننده هم زیر لب غر و لند می کند.اما دیگر تاب نمی آورد که شتابان می پرد پایین و می زند روی کاپوت، این چه وضعشه و بعد هم چند تا فحش آبدار. این یکی هم قفل فرمان را بر می دارد و عربده کشان چند تای دیگر می گذارد رویش.مردم حلقه می زنند و کسی تمایلی برای جدا کردن این دو شهروند را ندارد. مسافر ها پیاده می شوند و یکی شان زیر لب می گوید: مردم عصبانی شده اند. راهم را می روم و به حرف های شهردار تهران فکر می کنم. عصبانیت ما تقصیر چه کسی است؟
۳- چندان هوا دلچسب نیست که لم می دهم روی صندلی پشت و گوش می شوم برای دو پیرمردی که ظاهرا پا درد دارند و توصیه ای حکمیانه دارند برای هم.تریاک بکش خوب می شوی.این را راننده می گوید به مسافرش که لنگ می زد تا سوار شود. مسافر نفسی بلند می کشد و می گوید: کجاست تریاک خوب این ها الان اشغال است بد تر آدم را مریض می کند. یادش به خیر رفته بودیم شمال ....
بحث جالب تریاک کشیدن گل می کند و خاطرات این دو چرتم می گیرد درست مثل آدم های خمار که حالا بویش خورده به دماغشان.اندر فواید تریاک می توانم رساله بنویسم که صدای راننده چرتم را پاره می کند. اخرشه. رسیدیم.پیاده که می شوم صدایم می زند: جوانی یک دفعه گول حرفهای ما را نخوری.نکند بروی سراغ دود و دم. ما که خیری ندیدیم حالا هم .... سعی می کنم نشنوم سرم را تکان می دهم و راهم را می ایم.نصیحت خوبی بود. راهم را می روم و سعی می کنم بیشتر توجه ام را بدهم به نعره های محسن نامجو و بی تفاوت بگذرم از کنار این همه سوژه.از قول عبداله ناصری می خوانم که خاتمی باید بیاید. بابا بیخیال. بگذار نامجو گوش کنیم!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/16 ساعت 2:42 | لینک ثابت |
چاووشی
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/08 ساعت 7:52 | لینک ثابت |
تصور کن
باران می بارید دیروز که من یک هو پرت شدم به سالها قبل. به کودکی ام و شعر باز باران با ترانه با گوهر های فراوان می خورد بر بام خانه.
باران می بارید دیروزروز که خودم را به او سپردم تا خیس شوم کاش ادامه داشت بیشتر و بیشتر.
باران می بارید و من به آرزوهای محالم فکر می کردم.به این بازی وبلاگی که گاه به کجا ها می برد آدم را.کاش من هم می باریدم با همین باران. سبک می شدم مثل آسمان مثل ابرهای آسمان و حتمن یکی می خندید. مثل زمین که هم خندید و هم سبز شد.به دعوت دلارام از آرزوهای محالم می نویسم. از تصورها و تصویرهای ذهنم
باران می بارید دیروز و من با باران از زندگی شهری مدرن صنعتی شده دل کندم.یاد چارلی چاپلین افتادم و آن جایی که شکل ماشین می شود. میرود و می آید شبیه یک ربات. کاش می شد دل از این زندگی روزمره کند و رفت در دنج ترین جای جنگل ها و کوه ها، خانه ای ساخت در دل طبیعت.فارغ از هر چه هست و نیست. از این آدم هایی که اگر چه در ظاهر با تو دوستند اما در ذهن طناب دار تو را ...آنجا طبعا انسان گرگ انسان نیست.آخ که چقد این آرزو محال است و من چقدر دوست دارم بریدن از این زندگی روزمره مزخرف بی روح صنعتی شده و بی رحم و پناه بردن به دامان طبیعت،اما همه این تنها تصویر زیبایی است.
باران می بارید و من ترانه زمزمه می کردم و داشتم به امید ها و آرزوها فکر می کردم. به یاداشت منیژه غزنویان برای حدیث و این که ما قدرت تخیل مان را از دست داده ایم. به ترانه باز می گردم. ثصور کن ...
تصور کن!
اگه حتی تصور کردنش سخته...
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبختِ خوشبخته.
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست،
جواب همصدایی ها،
پلیسِ ضد شورش نیست...!
نه بمب هسته ای داره، نه بمب افکن، نه خمپاره،
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره...
همه آزادِ آزادن، همه بی دردِ بی دردن،
تو روزنامه نمی خونی، نهنگا خودکشی کردن...
جهانی رو تصور کن، بدون نفرت و باروت
بدون ظلمِ خودکامه، بدون وحشت و تابوت!
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گُل و بوسه،
پر از تکرارِ آبادی...!
تصور کن!
اگه حتی تصور کردنش جُرمه...
اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سُرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه ست
تمام جنگای دنیا، شدن مشمولِ آتش بس!
کسی آقایِ عالم نیست، برابر با هم اند مَردم،
دیگه سهم هر انسانه، تَن هر دونة گندم.
بدون مرز و محدوده، وطن یعنی همه دنیا...!
تصور کن!
تو می تونی بشی تعبیر این رویا...
وای چه جهانی.
باران می بارید و من آرزو هایم را مرور می کردم و به این جمله عمویم در کودکی_آه که چقد به دوران کودکی بازگشتم_همیشه از خدا چیزهای گنده بخواه. از هرکسی به اندازه جایگاهش! و من از خدا کدام آرزوی محال را میتونستم بخواهم.لحظه ای فکر کن،می شد زمان را در عصر یکی از همین روزها یی که گذشت متوقف کرد یا آن را به عقب بازگرداند. فکر نمی کنم آرزوی کوچکی باشه.
باران می بارید و روزنامه های روی پیشخوان خیس شدند.باد کرده بودند روزنامه ها و من به این فکر می کردم، یعنی می شود یک روز ما هم مجوز نشریه داشته باشیم؟اصلن می شود یک روز انتشار نشریه به مجوز نیاز نداشته باشد؟می شود روزنامه ای روی دکه باد نکند از باران خوردن و نخریدن؟می شود درختی کاغذ نشود که رویش روزنامه ای برای نخواندن چاپ شود؟
فکر می کنم بیش از هفت تا آرزوی محال داشتم. همون جهانی که تصور کردنش جرمه بسه.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/21 ساعت 5:53 | لینک ثابت |
ما سر کار بودیم
ببخشید این پست را حذف کردم.چون اصلن به آماتور نمی آید که به این وادی بیافتد. فقط یک هیچ خدابخش که به ما رو دست زد. البته خیلی حرفه ای....آماتور به روال قبل به روز خواهد شد.
پ.ن _ از همه دوستان عزیز که بابت خبر ۱۳ خوشحال شدند و نشدند عذر می خواهم. راستش فقط دروغ ۱۳بود و آماتور به روز می شود و من هم خودم را نمی کشم و انهایی هم که قاطی کرده اند از این حال ما خوب قاطی کرده اند دیگر. بی نهایت ممنون از این که دروغ سیزده ما را جدی گرفتید.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/14 ساعت 20:31 | لینک ثابت |
من خودم را میکشم
من خودکشی می کنم. می خواهم همین حالا یک طناب اویزان کنم از طبقه چهارم خانه امان رو به خیابان که صبح اول وقت همه جسدم را ببینند پا در هوا.مثل خودم که همه این روزها پا در هوا بودم و نفهمیدم چرا.
تمام نمی شود این روزهای بی پایان.این خستگی مفرطی که من دچارش شده ام، این حس نا امیدانه ای که همه چیز را در نگاهم سیاه و سفید کرده است.....
می خواهم به خود خودم باز گردم. به ان چه که گمش کرده ام و مدام فکر می کنم که من چه چیز را در این سال ها جا گذاشته ام؟خودم را یا تمام آن چه که چشمم را بر آن بسته ام؟
فرصتی نیست و شاید اصلن فرصت نباشد برای این که تو یک بار دیگر همه چیز را مرور کنی. شاید همین حالا باید همه چیز را ببندم و خندان و گریان،با یک چشم اشک بریزم و با دیگری ذوق و برق چشمانم را نشان بدهم و برای تک تک دوستانی که بی نهایت دوستشان داشتم. دوستانی که شاید فقط دوست بودند، دوستانی که مهربانانه به من مهر ورزیدن و دوستانی که شاید...
بگذریم، این دم اخری که دارم این را می نویسم جای این حرفها نیست. مهم تصمیمی بود که باید می گرفتم. جسارتی بود که باید به خرج می دادم و یک بار از این ترس فرار می کردم و اقرار می کردم. اما در تمام این مدت می هراسیدم.
اما دروغ چرا من که جسارت خودکشی ندارم. پس دیگری را می کشم که خود خود من است.آماتور را می کشم...
حالا نه ترسی دارم و نه هراسی که شجاعانه می نویسم برای آخرین بار و شاید هم اخرین یادداشتی که اینجا می توانید بخوانید،چرا که بعد از این نمی نویسم.دلیلی ندارم برای نوشتن. نان که نداشت تازه نان بر هم بود،نام هم که برایم خوب و بدش را آورد. حالا تلخ و غم انگیز دوستان خوب من دل از این کودک می کنم و می گذارمش به حال خودش. یک خود کشبی شاید. من خودم را می کشم به خاطر ...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/13 ساعت 3:39 | لینک ثابت |
همین طوری
یکم- تعطیلات پی در پی نوروز بدون سفر واقعا کسل کننده است. من نشسته ام به خواندن ویژه های نوروزی. راستش از ویژه کارگزاران اصلا خوشم نیامد. فکر می کنم از سر باز کرده بودند. بخش سیاستش را ول کردم و در بخش اقتصاد گفت و گوی ذونور را خواندم به اضافه صفایی فراهانی. از گزارش سید جواد طباطبایی هم اصلا خوشم نیامد.
شهروند راستش هنوز از گفت و گوی فلاحیان جلوتر نرفتم و سراغ اعتماد و اعتماد ملی هم اصلا نرفتم.
دوم – امروز تولد پیامبر اسلام و زرتشت بود، همزمان.تقارن جالبی بود برای آنان که همواره به همزیستی ادیان اعتقاد دارند.بی نهایت از وحدت فرهاد خوشم می آید با آن آغاز کوبنده اش "الملكُ يبقيٰ مع الكفر، و لايبقيٰ مع الظلم!"حکومت ها به کفر می مانند اما به ظلم نه....
سوم – روزنامه ها و خبرگزاری ها این روزها تعطیلند.انگار عادت بد تعطیلات بلند مدت در ایران فراموش شدنی نیست. تصور این که نشریه ای نزدیک به 20 روز تمام تعطیل باشد خیلی سخت است اما نگار به یک عادت پسندیده تبدیل می شود. نمی دانم در شرایطی که اصلاح طلبان همچنان به نتیجه انتخابات معترض بودند چرا رسانه هایشان را به تعطیلات فرستادند؟
چهارم- این متن را که می نوشتم دوستی تماس گرفت که در پاسارگاد قدم می زنم جای تو خالی سلامت را می رسانم.بهانه ای شد تا تشکر کنم از تمام آنان که در این روزها نوروز را تبریک گفته بودند و فرصت پاسخگویی تک به تک نبود.سالی همه پر از شادی و امید و روزهای خوش برایتان آرزو دارم. بهاری همه به رنگ دلخواهتان.
چهارم – چند عکس زیر حاصل یک بیکاری بلند مدت و نشستن پشت پنجره است. کفتر بازی قزوینیان.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/06 ساعت 16:16 | لینک ثابت |
بزرگ می شوم و شاید پیر
بزرگتر می شوم.آخرین روز سال است و شاید هم ساعت های آخر. به روز نمانده و من خودم را مرور می کنم. به عادت هر ساله. هر چه گذشته است در این یک سال نه حالا باید در سه دهه از عمر نگاه کنم. پیر شده ام.دوستی داشتم همیشه می گفت: ۳۰ به بعد بازگشت به خط پایان است. زندگی را دایره ای فرض می کرد که از یک جا آغاز و به همان جا ختم می شود.می گفت: زندگی خط ربطی است که خواهی نخواهی تو را به مرگ می رساند.

نمی خواهم نا امیدانه بنویسم از این روزها که نوروز می رسد و همه خواسته و ناخواسته دلشادند و بوی عید می آید اما راستش من نوروز را دوست ندارم. شاید به این دلیل که عمرم می گذرد. حال ان شوق کودکی عیدی و لباس نو نیست که ترجیح می دهم این روز لباس نو هم نخرم و بگذارم برای بعدتر.
کامتان را تلخ نکنم و نوروزی شاد و پر امید برایتان آرزو دارم.
دوشنبه به شیطنت دلارام و مهدیه مراسم پایان سال تبدیل شد به جشن تولد من.پیشاپیش دوستان ورودم به ۳۰ سالگی را جشن گرفتند.از همه اشان ممنونم و از این که مریم برایم دوربین خریده است زبانم قاصر که چگونه باید قدردانی کنم. شاید از این به بعد در کنار تمام کارهایم عکاسی هم کردم.از مهدیه بابت رم دو گیگش و،دلارام به خاطر شیطنت و لباس و کتابش،کیانوش به خاطر ادکلنش،حسین آذربایجانی به خاطر دو چیزی که از انها متنفرم و بقیه برو بچ به خاطر حضورشان بی نهایت ممنونم
چند تا عکس در ادامه ببینید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/29 ساعت 12:37 | لینک ثابت |
از هر دری
یک - بیچاره کتاب هایی که جا ندارند. کتابخانه کوچک من زیادی به هم ریخته است در این روزهای اخر سال.اجاره نشینی بدیش این است که تو نمی توانی یک جای ثابت برای این چند ورق پاره ای که بخشی از ذهنت را شکل داده اند پیدا کنی.چند روزی هست که بر سر این که کدام یک از کتاب ها را باید از داخل قفسه ها بردارم مشکل دارم. همین حالا سه کارتنش را گذاشتم داخل انباری. اما چاره ای نیست در این خانه به دوشی.طبیعتا بخشی از کتاب های من به داخل کارتن می روند و بخشی هم که دست دوستان عزیز است استدعا دارم بازگردانند.
دو - جمعه رفتیم دکتر با علی خانبان.آقای دکتر دو تا امپول تزریق کرد و ما هم بی خبر نوش جان کردیم. از ان به بعد تا ساعت ۷ بعدازظهر امروز یا خواب بودم یا چرت زدم. علی می گیه؛یکیش مرفین داشته. این همه خواب کار همون مرفینه. اما جون عزیزت آقای دکتر این بار بگو چی به چیه که ما زیادی منگ نزنیم.
سه - اگه زمستون با فرهاد و سرما سر شد،مرگ یقه ام رو گرفته این همه ویژه نوروزی رو چطور بخونم.سرمقاله شهروند و اعتماد رو خوندم.کارگزاران و اعتماد ملی و آفتاب یزد و تهران امروز رو هم گرفتم.راستش از ویژه آفتاب یزد اصلا خوشم نیومد، روزشماره همه اش.شهروند و اعتماد سنگین به نظر می رسند. اعتماد ملی بیشتر تبلیغاتی بود درست شبیه تابان در حوزه محلی.سیاست کارگزاران هم به دلم ننشست هرچند اقتصادش از نظر من فوق العاده است و بیژن معتقده فرهنگ کارگزاران هم یک سر و گردن بالاتره.نمی دونم چرا اما احساس می کنم روزنامه نگاری هم دوران فترتش رو سپری می کند.شایدم کسی حس نوشتن نداره.به نظر می رسه این حوزه نیاز به یک بازکاوی دقیق داره.
چهار- قول دادم از تجربه های روزنامه نگاریم بنویسم.دنبال موضوع بندیشان هستم تا باری به هر جهت نشود.شاید هم نوعی آسیب شناسی روزنامه نگاری محلی.فعلا همین رو داشته باشید که همیشه مصاحبه هایتان را ضبط و نگهداری کنید.چرا که ممکن است ناچار شوید بعدا به تکذیبیه های دیگران جواب بدهید. مثل ما که هنوز منتشر نشده شاهد تکذیب و البته تهدید یک مقام بسیار محترم گفت و گو شونده بودیم و بعد هم با خبر شدیم یکی زیر چاپ گفته است این حرفا را من نزدم... شانس اوردیم فایل صوتی گفت و گوی مورد نظر موجود است.حالا که تا اینجا گفتم بگذارید اندر فواید ضبط کردن مصاحبه توضیح بدهم:
اول باری که ضبط یک مصاحبه به کارم امد،گفت و گو با کمالی بود که تازه شهردار شده بود. راستش وقت گفت و گو نمی داد و با سماجت همراه مهدیه میرناصری وقت گرفتیم و گپ زدیم. بعد هم گفت و گو منتشر شد. قرار بود تکذیب شود اما نوار صوتی گفت و گو موجود بود.
دومی هم باز به شهرداری باز می گردد. بعد از ماجرای وام های مدیران شهرداری،جلالیان معاون وقت شهرداری قزوین با گلایه مندی به گفت و گو نشست با حدیث.در آستانه انتشار صفت اله صالحی مسوول روابط عمومی شهرداری، تماس گرفت که ما گفت و گو را ببینیم. کلی تغییرات در گفت و گو دادند و به قول معروف شهیدش کردند. اما من زیر بار نرفتم و گفتم فایل صوتی جلالیان موجود است. اصل گفت و گو را منتشر کردیم و داد صالحی در امد که تکذیب می کنیم. وقتی فایل صوتی هست چه تکذیبی برادر جان.آن گفت و گو کلی خاطره آفرید ....
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/26 ساعت 4:16 | لینک ثابت |