آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

خطر بیخ گوش اعتماد ملی شايد همين حالا كه اين خبر را مي خوانيد اعتماد ملي هم توقيف شده باشد. يادداشت منتجب نيا امروز كلي سر و صدا به پا كرده بود و تا لحظات آخر گويي همه منتظر داغ ترين خبر روز بودند.خبري كه مي تواند سفر چند روزه كروبي به عربستان را ناتمام بگذارد و او با ادبيات خاص خودش به ايران باز گردد. دادستاني تهران حكم جلب حق شناس را صادر كرده و هيات نظارت بر مطبوعات تذكر شديدي به اعتماد ملي داده است و همين همه را ترسانده و چشم به راه توقيف روزنامه اي ديگر به اتهام انتقاد از دولت. گويا اين روزها همه بايد در مدح دولت نهم بنويسند و ا اين همه اظهارات رييس جمهور سوال نكنند.چندي هست كه مي گويند اعتماد ،اعتماد ملي و كارگزاران هم توقيف مي شوند و همه مي ترسند از اين كه نكند اين تيغ برنده به گردن آنان نيز برسد براي همين وسواس بيشتري به خرج مي دهيم و راستش مي ترسيم از اين توقيف ها.... متن کامل یادداشت منتجب نیا را در ادامه بخوانید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/04/11 ساعت 21:37 | لینک ثابت |
کوس رسوایی ما بر سر هر بام زده بودند
جناب آقای درافشان عزیز به ظاهر از نقد ما دلگیر شده و آن را به حساب افتادن تشت رسوایی گذاشته اند و غافل از این که کوس رسوایی ما پیش تر از این زده اند بر سر هر کوی و بام.به هر حال ایشان چند خطی نوشته اند و من هم چند خط دیگر می نویسم .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/04/10 ساعت 4:40 | لینک ثابت |
جر زنی ممنوع
۱ - کم سن و سال تر که بودیم خاطرم هست که در بازی های کودکانه یک همکلاس داشتم که حالا هر کجا هست خدا به سلامتش دارد،همیشه به قول خودش جر می زد تا بازی را ببرد. اگر می رفتیم فوتبال باید آن قدر بازی می کردیم تا او برنده شود،اگر می رفتیم دانگی ساندویچ بخوریم آخر سر باید بقیه دانگ او را می دادند چون نصف ساندویچش را میامد بیرون می خورد،اگر همدستی می کردیم که امروز فلان درس را امتحان ندهیم برای خنده و حرص دادن ما و البته خود شیرینی هم که شده بود به یاد معلم ها می آورد که آقا امتحان نمی گیرید؟ و بعد هر هر به قیافه ما می خندید که خوب شد؟نهایت روزگار گذشت و ما هر وقت کسی را دیدیم که و خواستیم یادی از آن روزها بکنیم به محض این که اسم فلانی می آمد همه یادشان بود که همان جر زن معروف مدرسه است.
حالا چند سالی می گذرد که کسی از دوستان دوران مدرسه را ندیده ام اما این مطلب آقای درافشان عضو شورای مرکزی خانه مطبوعات و رییس شورای سردبیری هفته نامه تابان مرا یاد همان دوست جرزن انداخت.نمی دانم در خانه مطبوعات چه گذشته است و چه کسانی با آقای درافشان اول عهد بسته اند و بعد در میانه راه ایشان را دور زده اند و به گزینه مد نظرشان رای نداده اند تا این چنین پریشان حالی کند و از توطئه ای بنویسد که گویا مهم تر از آن موضوعی در باره مطبوعات وجود ندارد.
شاید این موضوع برای خود حسن حسن زاده هم این قدر مهم نباشد همان گونه که در گفت و گوی دو طرفه ما نمایان بود تردید دارد در این پذیرش.از نگاه آقای درافشان باید لابی ایشان جواب می داد و دیگران چون تن به لابی کردن به ایشان نداده و یا به تعبیری ایشان را دور زده اند اهل نفاقند و یا فیلسوف ماب. البته این مشکل آقای درافشان نیست چرا که در فرهنگ ما ایرانیان همه یا با مایند یا بر ما.از این زاویه دید هم آقای حسن زاده با آن ها نیست چرا که نه در دوران فعالیت های سیاسی اش سر و سری با آن ها داشته و نه در عمر رسانه ای خود تن به بازی های آنان داده است.اما گزینه مورد نظر ایشان به هر روی جز دوستان آقای درافشان و مجموعه تابان است. تازه آقای درافشان نیک می دانند که لابی کردن یک مساله طبیعی است حال اگر دوستان دیگری در درون شورای مرکزی به عهد خود وفادار نمانده و چرخش مواضع داشته اند ناشی از بازی رای هاست. مگر خو د ایشان و دوستانشان در انتخابات شورای مرکزی با جریانی بر سر میز مذاکره ننشستند و لابی نکردند که هیچ اعتقادی در ظاهر به هم نداشتند و بسیار به هم می پریدند اما آنجا که رسید قصه قصه دموکراسی و رای عموم بود و حالا ماجرا به نفاق باز می گردد و دو رویی؟آنجا نفاق اخلاقی بود و ربطی به دموکراسی نداشت چون دموکراسی ارزش بردار نیست و اینجا هر دو منطبقند بر هم؟آنجا راه درست لابی با جریان فکری مخالف بود و اینجا لابی کردن بر سر یک موضوع تخصصی و رای ندادن به آقای مورد نظر درافشان افتادن به دام جریان مخالف است؟
۲- آقای درافشان سعی کرده اند چون بسیاری دیگر به دستگاه نیت سنج متوسل شوند و پیشگویی کنند که چون حسن حسن زاده "رابطهي بسيار نزديكي با هيئت داوران واساتيد اين فن در تهران دارند"ممکن است "به دليل نزديكي بيش از اندازه اين افراد به بعضي نشريات استان "جوایز به دوستانی برسد که رابطه خوبی با حسن زاده دارند.من فکر می کنم آقای درافشان به تبع فضایی که در آن تنفس می کند و خود را بر دیگران حق می پندارد و در این مقام می نشیند که باید همگان به راهی که او می گویند برود دچار یک بد فهمی مضحک شده است.از آن رو که منظور از ارتباط خوب با اساتید و هیات داوران رابطه ای است که به یمن دوره های آموزشی و سمینارهایی که آقای حسن زاده و دوستانش برگزار کردند رابطه ای میان این جمع و اساتید روزنامه نگاری در تهران برقرار شد ورنه حتمن آقای درافشان و مجموعه تحت مدیریت ایشان می دانند که هیات داوران برای بررسی آثار قبل از هر اقدامی سر صفحه ها و نام نویسندگان را می برند تا ندادنند این را چه کسی نوشته است و بعد هم فکر می کنم این گونه متهم کردن دبیر اجرایی و هیات داورانی که هنوز معرفی نشده اند نوعی فرار رو به جلو است و البته اقدامی خلاف اخلاق اما چه می شود کرد که سیاست و بازی های سیاسی اخلاق را به قهقرا می برد و هر اقدام و گفتاری را جایز می شمارد.مثلا اگر آقای علیجانی که از دوستان خوب ما هم هست دبیر جشنواره می شد این شائبه وجود نداشت؟آیا در نخستین جشنواره ای که به این سبک برگزار شد مقام آوردن بعضی ها شائبه بر انگیز نبود و یا آیا مطالب دیگران را به اسم افرادی که در عمرشان دست به قلم نبرده اند به جشنواره فرستادن و کسب جایزه کردن اقدامی درست و قابل قبول است و یا کارت خبرنگاری گرفتن برای افرادی که هیچ گاه در عمرشان کار رسانه ای نکرده اند،تنها به رسم رفاقت،اقدام شایسته و سالم؟
این یک نوع جر زنی است و آقای درافشان هم به نظر می رسد می ترسد از این که امسال چون سال گذشته نشریه اش توفیق کسب نکند چرا که همه اش درگیر تبلیغات انتخابات بوده، برای همین آمده است و یک بازی رو به جلو را شروع کرده تا اگر فردا روزی جشنواره به کام او نشد بگوید دیدی ما گفتیم!توصیه من به آقای درافشان و تمام کسانی که نگران هستند این است که یک بند به آیین نامه اضافه کنند که دوستان حسن حسن زاده حق شرکت در جشنواره را ندارند و یا اگر شرکت کردند حق گرفتن جایزه ندارند و یا اگر جایزه گرفتند نشانه تقلب در جشنواره و زد و بند با هیات داوران است.
۳- خدا بیامرزد مرحوم بازرگان را که می گفت ما باید تمرین کنیم کار های جمعی را و باید یاد بگیریم که چگونه دموکرات شویم.ما سال ها باید تمرین کنیم و یاد بگیریم که شاید حرف ما درست باشد اما قرار نیست به هر شیوه ای ما قالب شویم و دیگران به شکل ما در آیند.اما به ظاهر در تفکر آقای درافشان چنین مساله ای وجود دارد .(من هم دستکاه نیت سنج دارم)تفکری که خود را حق می پندارد و در مقام ناصح جایز به انجام هر کاری هست اما دیگران اگر ذره ای از خواست او تخطئی کنند البته هزار تهمت ناروا باید بشنوند.حالا گناه آقای حسن زاده این است که به این قالب در نیامده و شکل دیگری دارد و تفکرش با تفکر آقای درافشان و دوستانش یکسان نیست. بر اساس این تفکر اینجا هم نبردگاهی دیگر است میان دو دیدگاه فکری و باید این نبرد را ببرند و حالا که باخته اند می توانند تهمت بزنند و داوران معرفی نشده را خود فروش بنامند و دبیر جشنواره را باند باز.
یادش به خیر آن هم کلاس ما وقتی لو می داد که آقا امتحان داریم و اعتراض می کردیم که بابا تو دیگر شورش را در آوردی این چه وضعش است، می گفت: از شما که چیزی به ما نمی رسد حد اقل من می توانم کمی برای معلم شیرین بازی در بیاورم شاید یک جایی به کارم امد حالا هی شما داد بزنید من آدم فروشم آخرش چه می کنید من نمره ام را می گیرم به قیمت فروختن شما.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/04/08 ساعت 10:58 | لینک ثابت |
تیتر
می گویند تیتر باید گیرا باشد و خواننده را حریص کند. باید جذاب باشد و در واقع به مثابه یک راهنمای خوب خواننده را به دنبال خود بکشاند. همانطور که باید زیبایی و ظرافت هایش را نیز به همراه داشته باشد. امروز تیتر زدیم خوان هشتم خانه ملت. نمی دانم این ویژگی ها را داراست یا نه. اما راستش دارم وسواسی می شوم.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/03/07 ساعت 19:53 | لینک ثابت |
حس فضولی من گل نکرد
از وقتی که یادم می آید همیشه سر کاغذ ها و روزنامه هایی که نگه می داشتم و می دارم در خانه مشکل داشتم. چه آن زمان که مادرم ناچار بود هر روز کلی بازمانده کاغذ ها و روزنامه های من را جمع کند و چه حالا که این مساله تبدیل به یک مشکل لاینحل و ادامه دار شده است.چند روز قبل بود که سراغ یکی از کیف های پر شده از کاغذ رفتم برای یافتن روزنامه ای قدیمی.عجب آرشیوی داشتم من از سالهای گذشته و چقدر بد که حالا این کار را نمی کنم.
تقریبا خبری نبود که از دست من در فته باشد و اشاره ای هر چند کوتاه به ان نکرده باشم.آن روزها کم سن و سال تر بودم و البته به اندازه امروز درگیری ذهنی نداشتم که هم ذهنم را به بستن حساب های مالی آخر سال معطوف کنم و هم به سفارش مقاله ای که هر چه می کنم سفارش دهنده را بپیچانم دلم نمی آید و یاد خودم می افتم که برای یک مقاله یا گفت و گو چقدر سریش می شدم.
حال چند سال گذشته است و روزنامه نگاری اگر چه کار دوم من است اما همچنان بخش زیادی از وقت و ذهن مرا به خود مشغول داشته و برای این که یادم نرود هر از گاهی به مرور گذشته و درس های تازه می نشینم و البته تجربیاتم را با اموزه های مکتوب در می آمیزم و دنبال یافتن نقطه کور.
زیاد خوانده ایم که روزنامه نگار باید همیشه کنجکاو باشد. شاید بهتر بود که می گفتم خبرنگار باید رگ فضولی قوی داشته باشد.همیشه دنبال پرسیدن باشد. چه شده است؟ چرا؟ چطوری؟ کی؟ و...دیروز من این رگ را نداشتم. چرا که در نزدیکی من یک حادثه روی داده بود که هم ارزش خبری داشت و هم جذابیت کافی. در بانک تجارت بلوار مدرس به روایت متصدی باجه ۸ میلیون پول یک مشتری را دزدیده بودند. از دحام جمعیت زیاد بود و هر کس به گونه ای ماجرا را روایت می کرد و حتی چهره اقای دزد را نیز توصیف می کردند.جالب اینجا بود که مشتری بعد از من بیشتر برایش مهم بود که جزییات قصه را بداند.
چند سال قبل وقتی از یک نامه چند خطی به فرماندار وقت قزوین با خبر شدیم که در نصرت آباد قزوین فاضلاب ها ی شرکت بیدستان خطرات زیست محیطی به وجود اورده که انسان ها را نیز تهدید می کند با بهنام محمودی تا نصرت آباد رفتیم.انقدر پرس و جو کردیم که از دلش یک گزارش بیرون امد که پای رییس وقت سازمان محیط زیست را به قزوین بکشاند و فرماندار قزوین در نشست مطبوعاتی اش ان را کذب نخواند و تایید کند که این مساله وجود دارد.حالا تمام آرشیو ان در میان کاغذ هایی من موجود است و حتی حواشی بعد از آن.
اما امروز خبر در کنار من رخ داده و من بی توجه از کنار ان گذشتم. شاید خسته بودم از ان همه کار روزانه و دغدغه های متناقض و درون آشفته.خیلی بد است.
پ .ن ۱- گاه موسیقی چقدر آرام بخش است حکم یک مسکن را دارد. من رو به نسیم خنک بهاری گوش به موسیقی سپرده ام و شهر خاموش را نگاه می کنم و با خودم کلنجار می روم سر یک تصمیم !چقدر سخت می شود گاهی تصمیم گرفت.
پ .ن ۲ - ما کار می کنیم برای زندگی نه زندگی برای کار!مرا یاد فیلم ارتفاع پست می اندازد. انجا که داد می زد من می خواهم بروم جایی که ۸ ساعت کار کنم،۸ ساعت خواب و ۸ ساعت تفریح!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/12 ساعت 4:41 | لینک ثابت |
خبر را بو بکش!
خبرنگار خوب چه کسی است؟ ویژگی های یک خبرنگار خوب کدام است؟*
کنجکاو باشید: کنجکاوی شما را بر آن می دارد تا بپرسید.
خبر را بو بکشید:اگر چه فهم ما از خبر بودن با تمرین به دست خواهد آمد اما گاهی بعضی از افراد خبر را بو می کشن. شامه قوی دارند.
تسلیم نشوید: خبرنگار خوب هیچ وقت پشت در ها تسلیم نمی شود. هر چه که شما را پاس دادند،سر کار گذاشتند و سنگ انداختند سر راهتان خسته نشوید و ادامه بدهید.شما سرانجام به ان چه که می خواهید می رسید.
عینی گرا باشید: خبرنگار تمام گرایش ها و تعصباتش را پشت در می گذارد و بعد خبر را آن گونه که هست تنظیم می کند نه آن گونه که دوست داشته است رخ بدهد.وظیفه خبرنگار فقط آگاه کردن است و دادن اطلاعات.قضاوت را بر عهده مخاطب بگذارید.
شک کنید: خبرنگار خوب هیچ گاه گفته های مقامات و مسولین را دربست نمی پذیرد.چرا که منابع اغلب اطلاعاتی را به شما می دهند که دوست دارند و به نفع خودشان است پس شما همواره مشکو ک باشید اما نگذارید این شک تبدیل به بدگمانی شود.
راحت اخت بگیرید:می گویند داستان های خبری را اغلب مردم می سازند و شما هم برای نزدیک شدن به منبع داستان ها باید این توانایی را داشته باشید که زود با همه اخت بگیرید.آن هایی که راحت تر صمیمی می شوند موفقیت بیشتری به دست می آورند.
*ویژگی ها را از جزوه راهنمای خبرنگاری ترجمه برمک بهره مند گرفتم.توضیحاتش را سعی کردم وفادار به متن و تنها کمی ساده تر بنویسم.
پ. ن - چقدر مناسبت دارد این روزهای اردیبهشت. تمامی هم ندارند و اصلا هم جور در نمی آیند.روز شوراها گذشت و کسی از حال و روز این نهاد مدنی مثله شده نپرسید که این روزها جز تصویب مصوبات شهرداری چه کار مفید دیگری انجام می دهد.
امروز روز ملی خلیج فارس است و به همین مناسبت یادداشتی نوشتم که در فرهنگ و آشتی چاپ شده است با عنوان هویت ملی فروختنی نیست.
فردا هم روز کارگر است. من این سه سال از نزدیک با روزمره زندگی کارگران قراردادی آشنا بوده ام پس این را بگذاریم برای بعد!
۱۲ اردیبهشت روز معلم. معلمان با کارگران فصل مشترک بسیار دارند. به ویژه آن جا که کارفرما و دولت معوقه های آنان را نمی پردازد.این هم بد نیست که بدانید روز معلم پیش از آن که آیت اله مطهری به شهادت برسد ۱۲ اردیبهشت بوده است به پاس خون ابوالحسن خانعلي دبیر دبیرستان جامی تهران در۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد.
با عرض شرمندگی روز جهانی آزادی مطبوعات هم هست!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/10 ساعت 16:15 | لینک ثابت |
سوژه مورد نظر کجاست؟
تا به حال به این فکر کرده اید چگونه می توان یک سوژه خوب برای نوشتن یافت؟ به دنبال سوژه چرخیده اید و به این فکر کرده اید که از میان تمام آن چه که در روز می بینید و می شنوید کدام یک برای نوشتن مناسب تر است و یا شما کدام یک را آسان تر می توانید به خورد خواننده بدهید تا هم او لذت ببرد و هم شما تولیدی تازه داشته باشید؟
اساتید علم روزنامه نگاری بر این باورند شما برای یافتن سوژه مورد نظر باید کنجکاو باشید و همواره همه چیز را با عینک ریز بین زیر نظر بگیرید.بعید نیست وقتی شما در خیابان راه می روید حرف های دو عابر یک سوژه ناب برایتان مهیا کنند و یا در تاکسی و درد دل های مسافران که معمولن به یک گفت و گوی کارشناسی ایرانی هم تبدیل می شود.
من خودم با این مساله درگیر بوده ام. وقتی که خبرنگار بورس بودم، علاقه زیادی به بورس رفتن نداشتم سعی میکردم اخبار را از طریق اینترنت بگیرم و کار را تمام کنم تا این که یک بار علیرضا کرمانی دبیر اقتصاد روزنامه مرحوم جمهوریت پیشنهاد کرد یک گزارش از آدم های بورس بنویسم.برایم جالب شد آدم هایی که ندیده بودم. راستش تا قبل از آن هر کس می پرسید از تالار چه خبر خیلی راحت می توانستم به استناد اخرین اطلاعات اینترنتی جوابش را بدهم اما آدم های بورس چه کسانی بودند؟چاره ای نبود جز این که تا زیر پل حافظ بروم و ساعت ها بنشینم و با آدم ها گپ بزنم.وای چقدر سوژه داشت تالار حافظ. مدل های خرید،نوپا های بورس،امید های بورس و....
از دل این دیدن یک گزارش نوشتم(راستش خوده خیلی خوشم آمد و فکر کنم یکی از گوشواره های جمهوریت شد) و خودم هم شدم یک پای تالار بورس برای دیدن آدم هایش.عمرجمهوریت مجال نداد تا خاطرات تالار حافظ را بنویسم اما تجربه خوبی شد برای نوشتن و یافتن سوژه. چندی قبل یکی از دوستان در حدیث می گفت یکی از بهترین مقالات مرا کار نکردید.راستش آن زمان سر آن مقاله خیلی حرف زدیم با کیانوش که دبیر پرونده دانشگاه بود، با واقعیت تطابق نداشت چرا که دوست عزیز ما در تحلیل دانشگاه اطلاعات سالها قبلش را داشت بدون ان که دوره تازه دانشگاه را از نزدیک دیده باشد.
"شما هنگامی می توانید خوب بنویسید که سوژه اتان را به خوبی بشناسید و اطلاعات کاملی در باره ان داشته باشید. وقتی سوژه را از نزدیک لمس کرده باشید می توانید برای خواننده آن را به تصویر بکشید تا او نیز با شما در لذت دیدن سهیم شود."
"پس یادتان نرود،کنجکاو شوید و دقیق! ریز ببینید تا از دل هر مشاهده سوژه ای برای نوشتن بیابید. گاه سوژه های شما در صف طولانی نانوایی است و گاه لابه لای آگهی های تبلیغاتی و نیازمندی های روزنامه ها!"
"بد نیست هر از گاهی برای یافتن سوژه های جدید و بهتر دیدن زندگی روزمره و عادت های همیشگی خود را تغییر بدهید.گریسون می گوید:روزنامه نگاران مجبورند از عادات روزانه خود دست بکشند تا بتوانند موضوعات خوبی برای نوشتن پیدا کنند."
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/29 ساعت 18:20 | لینک ثابت |
ده فرمان نوشتن

الف - آن گونه که وعده کرده بودم در باره چگونه مقاله نوشتن این ده فرمان را به استناد کتاب مثلث طلایی نوشتن احمد توکلی یادآور می شوم ؛
کوتاه بنویس
ساده وروشن
از نقل قول ها استفاده کن
به پیشینه تاریخی موضوع برگرد
استدلال کن با منطق
روایت و حکایت به کار گیر
به نوشته هایت رنگ ببخش و تصویر بساز
آن چه را که می گویی به مقام مقایسه با مشابه اش بگذار
به جای مستقیم نوشتن ضعف ها و قوت ها را نشان بده
از آمار و اطلاعات استفاده کن
ب – راستش من در این جمله آقای تاج زاده مانده ام: انتخابات مجلس هشتم نشان داد که فضای جامعه برای بازگشت شکوهمندانه آقای خاتمی مهیا ست. اگر پیام انتخابات ۲۴ اسفند چنین است بد نیست اصلاح طلبان دستاوردهای خود را از این رهگذر برای عموم بازگو کنند تا همگان دریابند گروهی که ابتدا قرار نبود در انتخابات غیرعادلانه شرکت کنند بعد به لیست حداقلی رسیدند و در نهایت ۳۰ نفره به میدان امدند چند کرسی را در پایتخت به دست اوردند و اعتراضات و کمیته تضمین سلامت انتخاباتشان به کجا انجامید؟راستش این حرفها تکراری است...
ج - راستش زیاد تلویزیون نگاه نمی کنم. به توصیه دوستان تکرار مرد هزار چهره را دیدم. انجایی که به نقد طنز گونه نیروی انتظامی نشسته بود.در این باره زیاد نوشته اند و تنها همین که گاهی آدم به رسانه ملی شک می کند کافی است. مثل همان شبی که بهمن قبادی و یا مسعود کیمیایی میهمان شبکه 4 بودند. ای کاش .....
د – نمایشگاه صنایع دستی قزوین در بازار وزیر فرصتی بود برای تماشای ذوق و شوق اهالی هنر.چند روزی عصر ها را آنجا بودم و تماشای ذوق و هنر همشهریان. محسن تسنیمی هم غرفه ای داشت که خطاطی می کرد. دست خط بالا اثر اوست.چندان هم بی ربط با ده فرمان نوشتن نیست.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/12 ساعت 4:33 | لینک ثابت |
کتابخوانی
دیروز کتاب مثلث طلایی نوشتن را خواندم.مختصر و مفید برای آنان که می خواهند مقاله نویس شوند.
هر مقاله و نوشته سه ضلع دارد. هدف از نوشتن،مخاطب و کانال پیام.حالا می توانم نوشته های خودم را با این سنجه ها بسنجم که هدفم چه بوده برای چه مخاطبی و از چه طریقی!
اما کلید طلایی نوشتن کوتاه نویسی است و البته روایت گونه و معتبر نوشتن. ....
روزنامه نگاران می میرند....
انتشار گزارش مرگ روزنامه نگاران در سال گذشته تاسف انگیز است.
گزارش تازه انتشار یافته وضعیت روزنامه نگاران، عراق را قتلگاه روزنامه نگاران می داند.بر اساس این گزارش که در بولتن هفتگی فدراسیون روزنامه نگاران جهان منتشر شده است در جنگ 5 ساله عراق 127 روزنامه نگار کشته شده اند.متن کامل این گزارش را در رادیو زمانه بخوانید.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/01/08 ساعت 11:30 | لینک ثابت |
احمد آقا دکه دار شد
اهل روزنامه و نشریه قزوین، چه ان هایی که روزنامه خوانند و چه ان ها که سرو کاری با این چند ورق دارند نمی توانند بگویند تا به حال در شلوغ ترین نقطه این شهر،سه راه خیام چسبیده به پاساژ الغدیر روزنامه از احمد آقا نخریده اند. خدا بیامرزد قبل از احمد آقا پدر شان آنجا بود.
این روزها از آن میز چرخ دار فلزی کوچک خبری نیست و یک کیوسک فلزی جایش نشسته. راستش وقتی این صحنه را دیدیم هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت. یاد روزهایی افتادم که برای خریدن سلام و همشهری صف می ایستادیم و حتی دنیای ورزش و حالا روزنامه ها روی دکه باد می کنند.گاهی وقت ها فکر می کنم که روزنامه نگاری هم دیگر آن شکل و رنگ گذشته را ندارد و چه بسا گرفتار یک بیماری درونی هم شده است.
اما بالاخره احمد آقا هم یه دکه گرفت تا قدیمی ترین روزنامه فروش این شهر سرو سامانی به ظاهر بگیرد. تا به حال برخلاف تمام دکه ها احمد آقا نه سیگار فروخته و نه تنقلات، نمی دانم این شکل و شمایل به این کار وادارش کند یا نه، چرا که درآمدی از محل فروش روزنامه عاید کسی نمی شود و تیراژ نشریات و مخاطبان آن ها آن قدر زیاد نیستند که بتوانند کفاف هزینه های یک دکه را بدهند.اما امید وارم چنین نشود و احمد آقا فقط و فقط همان روزنامه فروش خوب و دوست داشتنی باقی بماند با تمام خاطراتی که از او داریم.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/23 ساعت 22:2 | لینک ثابت |