تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

چه كسی گفته است كه خطر آمریكا از خطر شوروی جدی‌تر است؟ چه كسی گفته است كه مبارزه با سرمایه‌داری و امپریالیسم از مبارزه با كمونیسم مهم‌تر است؟ اگر هم بنا بر تسخیر باشد، تسخیر سفارت شوروی بر تسخیر سفارت آمریكا ارجح است. ما مخالفیم.
این سخنان محمود احمدی نژاد است که ان روزها می خواست به همراهانش در دفتر تحکیم وحدت بقبولاند که شوروی خطرناکتر از امریکا است. حال اما سی سال بعد نه تنها  دانشجویان طرفدار تصرف سفارت امریکا از گردونه مدیریت در جمهوری اسلامی حذف شده و به بند رفته اند بلکه دولت دهم به ریاست محمود احمدی نژاد در شمار متحدان استراتژیک روسیه(همان شوروی سابق) است.

شاید اگر رسانه نبود و تاریخ یک نفر می توانست این گونه این همه چرخش ها و تناقض ها را بپوشاند اما همیشه تاریخ روایت گر بی طرفی است که واقعیت ماجرا را بیان می کند. شاید بتوان چند صباحی بر سفره دیگران نشست و بر صاحبان ان سخت گرفت اما برای همیشه نمی توان واقعیت را از همه پنهان کرد.

* محسن میردامادی یکی از اعضای حلقه اول تسخیر سفارت امریکا در بند است

** پرونده شهروند برای ۱۳ آبان و نقش احمدی نژاد در آن ماجرا.

**سرمایه هم به محاق رفت.این شیرینی معاون جدید است و البته همان فضای بانشاطی که وزیر وعده اش را می داد.

+ نوشته شده در  دوازدهم آبان 1388ساعت 14:41  توسط حمید مافی  | 

۱- ما در شاخص آزادی رسانه در میان ۱۷۵ کشور دنیا مقام ۱۷۲ ام را داریم.

۲- در سنجش تبعیض جنسیتی هم در میان۱۳۴ کشوری که رتبه بندی شده اند جایگاه ما ۱۲۸ ام است.

۳- مجمع جهانی اقتصاد هم رتبه پاکدامنی اقتصادی ایرانیان را در میان ۲۰۰ کشور دنیا، ۱۴۱ اعلام کرده است.

حالا به نظر شما این گفته کردان ( همان وزیر کشور سابق که تق مدرک قلابی اش درآمد و آب از آب تکان نخورد) که به سان رییس اش می گوید ما واقعا برای اداره جهان برنامه داریم به چه معناست؟

+ نوشته شده در  دهم آبان 1388ساعت 16:17  توسط حمید مافی  | 

*****دلم نیامد این را تنها بخوانم:کاش روزنامه نگار نمی شدیم.

۱- به بهانه سالروز تولد دکتر بهشتی یادداشتی برای اعتماد نوشتم که با چند خطی حذف و تغییر منتشر شده است.( اصل این مطلب را در ادامه بخوانید)

۲- مطلب سرکار خانم شریف نژاد در باره وضعیت روزنامه نگاران قزوینی خواندنی است و البته درد اور.من بر این باورم خالی شدن رسانه ها از محتوا رنج آور تر است و این که با عنایت به روابط عمومی ها و سایت ها باری به هر جهت صفحات را پر می کنند خجالت اور.اما گوش اگر گوش مدیران و ناله ناله روزنامه نگاران آنچه به جایی نرسد البته فریاد است.

۳- من بی پولی حمید نعمت اله را دیدم. فیلم خوبی است. خنده و گریه تلخ و روایت دیگری از آدم های بیچاره داستان های نعمت اله.به چند نفری هم توصیه کردم فیلم را ببیند. شما هم اگر فرصت داشتید این روایت نزدیک به واقعیت از جامعه ایرانی را ببینید.

۴- این روزها که از کنار پارک هشت بهشت رد می شوم ساختمان در دست ساختی را می بینم که روزگاری قرار بود خانه نهاد های مدنی در قزوین باشد و حالا گویا بعد از قلع و قمع نهاد های مدنی تصمیم گرفته اند آنجا را هم فرهنگسرا کنند و در آن علاوه بر کلاس های جبرانی مدارس، خیاطی و گلدوزی و آشپزی هم یاد بدهند.این هم فعالیت مدنی است دیگر....

۵- ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجم آبان 1388ساعت 10:53  توسط حمید مافی  | 

رفتن دختر کلهر و درخواست پناهندگی او مرا یاد سخنان افخمی در مجلس ششم انداخت که کلی هم سرو صدا به پا کرد.امروز هم دیدم آقای جوانفکر از همراهان و همفکران جناب کلهر این مساله را به گردن رقیب انداخته اند که ....

حکایت شیرینی است شکاف نسلی در ایران که سالهاست ورد زبان اساتید جامعه شناسی و سیاست و آموزش و پرورش است و هنوز تدبیری برای آن نیاندیشیده اند.

گزارش من که چندان هم بی ربط به این شکاف نسلی نیست را  با عنوان شورش علیه پدران اینجابخوانید.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:18  توسط حمید مافی  | 

چندی قبل سالار کاشانی از من نیز خواست تا در کنار جمعی دیگر از دوستان در باره "آینده ایران" بنویسیم و این که چه تصوری از آینده ایران داریم و یا دوست داریم آینده ایران چگونه باشد.

تصویر ایران آینده برای من تصویری مبهم است.چه شرایط و وضعیت به گونه ای است که نمی توان تحلیل درستی از آنچه که در جریان است و ممکن است در فردا نمایان شود، ارائه داد. اما من به وسع خود تلاش کرده ام در این نوشتار فارغ از تئوری های سیاسی به بخشی از قطعات این پازل بپردازم. اگر چه در آغاز این نوشتار اعلام می دارم هیچ گونه ادعای در باره درستی و نادرستی این تصویر نداشته و امکان وقوع و یا عدم وقوع آن را برابر می دانم.

1-به این امار ها توجه کنید. این امار ها نه توسط تحلیل گران متهم به براندازی و نه در کتاب های ماکس وبر و هابرماس که در برنامه وزیر پیشنهادی احمدی نژاد برای وزارت کار و امور اجتماعی امده است.شیخ الاسلامی به نمایندگان مجلس گفته است که در چهار سال گذشته 322 هزار فرصت شغلی از دست رفته است.این در حالی است که در تازه ترین امار اعلام شده توسط مراکز رسمی نرخ بیکاری در تهران به 13 درصد رسیده است.البته به گواه منابع غیر دولتی و مستقل حداقل یک چهارم جمعیت ایران فاقد شغل هستند.دبیر شورای هماهنگی کارفرمایان ایران هم چندی قبل آمار اعلام شده توسط نهاد های دولتی را غیر واقعی خوانده و اعلام کرده است: حداقل 25 درصد جوانان بین 14 تا 29 سال کشور بیکار هستند.

محمد تقی رهبر نماینده وابسته به اصولگرایان در مجلس هم به ایلنا گفته است آمار اعلام شده توسط مرکز آمار ایران با واقعیت ها نمی خواند.به گفته او دولت برای کاهش بیکاری تعاریف آماری را دستکاری کرده است.چرا که هر روز بر تعداد واحد های بحرانی افزوده می شود.

در میان این امار ها اما یک نکته بسیار قابل توجه وجود دارد: افزایش بیکاران تحصیل کرده. بنا به گفته وزیر پیشنهادی احمدی نژاد و بر خلاف ادعای وی در ایام انتخابات نسبت بیکاران جوان از 2.02 به 2.21 افزایش یافته است.

بنا بر همین امار که در مجلس انتشار یافت هم اکنون یک میلیون و 111 هزار نفر جوان بیکار و بیش از 3.5 میلیون نفر دانشجوی در آستانه وروود به بازار کار قرار دارند.بنا بر امار های دولتی نرخ بیکاری دانشجویان 23 درصد است و از هر 200 تا 250 هزار نفر فارغ التحصیل اماده به کار تنها 70 هزار نفر امکان جذب در بازار کار را دارا هستند.

2- تصویر صنعت و اشتغال آفرینی در ایران چگونه است؟ دولت سالانه توانایی ایجاد چند شغل را دارد؟اجازه بدهید از کنار ادعای سالانه 930 هزار شغل شیخ الاسلامی بگذریم و به چند سال قبل بازگردیم که ایران به لحاظ شرایط اقتصادی و سرمایه گذاری دوران بهتری را تجربه می کرد.به گواه امار های انتشار یافته در برنامه های توسعه سالانه ایران، از سال 79 به بعد دولت باید سالانه 2 میلیون شغل ایجاد کند. یعنی دو میلیون تقاضا برای وروود به بازار کار وجود دارد.برای این که نرخ بیکاری در سال 79 ثابت بماند دولت حداقل باید سالانه 750 هزار فرصت شغلی ایجاد نماید.این در حالی است که مقام های رسمی در همان سالها اعلام داشته اند دولت تنها 400 هزار فرصت شغلی ایجاد کرده است. یعنی 350 هزار فرصت کمتر از انچه که نیاز است تا آمارها ثابت باقی بمانند.

بر اساس نرخ های سال 79 ایجاد هر فر صت شغلی نیازمند 3میلیون و 500 هزار تا 10 میلیون تومان سرمایه است.امریکا با تولید ناخالص ملی 10 هزار میلیارد دلار در سال  یک میلیون و 200 هزار فرصت شغلی ایجاد می کند.این رقم در آلمان به 540 هزار، ترکیه 220 هزار و کره جنوبی 200 هزار فرصت شغلی می رسد.حال در ایران چگونه امکان ایجاد 930 هزار فرصت شغلی وجود دارد سوالی است که مسوولان باید پاسخگو باشند.

در چنین شرایطی وضعیت بحرانی صنعت ایران که به بزرگترین شرکت دولتی نیز رسیده است نشانه خوبی به نظر نمی رسد. چرا که بنا بر برآورد های اعلام شده در سال 79 و برنامه سوم توسعه از 927000 نفر شاغل در بخش صنعت 600000 نفر سربار هستند. در بخش دولتي مي‌توان 1200000 نيروي كار را كنار گذاشت تا چرخ‌ها آسان‌تر به گردش درآيد, اما اين اقدام 1800000 نيروي شاغل را بيكار مي‌كند كه نيازمند تأمين آيندة خود مي‌باشد.

3- بنا بر خبری که توسط خبرگزاری دولتی فارس منتشر شده است خط فقر در تهران 850 هزار تومان است.اگر چه مقام های دولتی در سال های اخیر تلاش کرده اند تا هیچ گونه آماری از تعداد فقرا و جمعیت زیر خط فقر ارائه ندهند اما طبق آمار سال 83 و در شرایطی که خط فقر283 هزار تومان بوده است 10 میلیون نفر از جمعیت ایران زیر خط فقر زندگی می کردند.این امار در سال گذشته از سوی یک نماینده مجلس 14 میلیون نفر اعلام شد. در حالی که یک کارشناس مستقل اقتصادی در همان ایام به خبرگزاری مهر گفته بود: حداقل 30 درصد جامعه زیر خط فقر قرار دارند.معنای ساده این امار این است که نزدیک به یک سوم جمعیت ایران از تامین حداقل های زندگی روزانه خود ناتوان هستند.

4- حال همین سه نما را به هم پیوند بزنیم".جوانان تحصیل کرده بیکار فقیر"!بخشی از جمعیت آینده ایران است.این بخش از جمعیت فارغ از مطالبات سیاسی و اجتماعی برای زندگی کردن و حداقل های زندگی روزانه دچار مشکل است.حال تصور این که این جمعیت چگونه رفتاری را پیشه خواهد کرد چندان دشوار نخواهد بود.معترضان نان و یا لشگر بیکاران و گرسنگان در آینده ای نزدیک ظهور و بروز علنی خواهند داشت. جمعیتی که البته بخشی از آن را تحصیل کردگان دانشگاهی تشکیل می دهند.آن گاه شاید تصویری تلخ تر را باید متصور بود...


پا نوشت ها و منابع:۱-رقابت بر سر فرزند گذار ایران، چالش بر سر بیکاری ، آمار موسوی کروبی و... درست بود ،نرخ بیکاری در ایران ، خط فقر در ایران فارس، خط فقر 800 هزار تومانی سرمایه

 

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1388ساعت 18:30  توسط حمید مافی  | 

بعد از مدت ها ننوشتن و دوری از گزارش نویسی هفته گذشته این گزارش  را به سفارش بیژن مومیوند برای اعتماد نوشتم.
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط حمید مافی  | 

می خواستم بنویسم در باره مشروطه و ۱۰۳ سالگی اش دیدم هنوز هم خواست ما همان است: عدالتخانه و قانون.مشروط کردن قدرت حاکم در چهارچوب های قانونی .

چرا این همه سال ما بر همین دردیم و در این مسیر می آییم و میرویم؟تا به کی این تکرار و تکرار در این مدار؟علت کدام است؟ایا روح استبداد در ما انقدر رشد کرده که همه با او زیستن را راحت تر از ازاد زیستن می دانیم؟آیا طبیعت فردی و خصلت های شخصیمان در این سالها مانع بوده اند یا نه باید سراغ علت های دیگری هم رفت.درد را باید جای دیگر هم دید و درمانش را پی گرفت؟ روشنفکران و تولیدکنندگان فکر در جامعه؟ رهبران جریان های آزادی خواه و تحول گرا؟استبداد شرقی و آب؟ نفت و منابع طبیعی؟

اینها همه هستند و باید برای چندمین بار به واکاویشان نشست و شکافتشان تا به هسته درونی رسید.آنجا که تخم استبداد هر از گاهی جوانه می زند و قد می کشد و اسب قدرت را ناآرام می کند تا با سرکشی حریم دیگران را در بنوردد.

این تکرار تاریخ در این سرزمین خواندنی است و البته باید به کار آید هم برای حاکمان و هم برای مردم تا شاید سرانجام این سرزمین رنگ آزادی و آبادی را توامان ببیند.


*سال گذشته یادداشتی نوشتم در باره استبداد درونی و خصلت های فردی ما که در واقع پژوهش دکتر سریع القلم بود،خواندن ان کتاب و این یادداشت را در این روزها برای بار دوم غنیمت می شمارم.

** اگر چه تصمیم گرفته ام به این هیاهو های اطراف بی توجه باشم اما گفت و گوی موسوی مدیر مسوول ولایت با حدیث را خواندم که گفته بود حاضر است بر سر وضعیت نشریات محلی مناظره کند.من حاضرم با ایشان به گفت و گو بنشینم تا بشنوم دلایلشان را برای این وضعیت خوب که ما نمی بینیم و ایشان می بینند.البته که ما چشم بصیرت نداریم.

***کیانوش دلزنده نوشته است آماتور به حالت نیمه فعال در آمده است.ایشان را ارجاع می دهم به لیست ترسو های آقای خدابخش!!

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط حمید مافی  | 

چند بار خوب عکس را نگاه می کنم.این ها مادران این سرزمین هستند سن و سال گذشته و تجربه اندوخته. 30 سال قبل شاید همسن و سال این روزهای ما بودند و در همین هوا. بی محابا شعار می دادند و سرود می خواندند دست در دست هم. هر چه اندرزشان می دادند در خانه که بمانید و نروید، گوش شنوایی نبود و برای استقلال و آزادی این میهن گویی راهی جز این نداشتند.

حال 30 سال گذشته است و فرزندانشان را در خیابان می بینند برای همان خواست ها با همان شعار ها و سرودها. عجب حکایتی است همین نسل که متهم بود به هزار کوفت و مرز....

به عکس نگاه می کنم برای چندمین بار. این مادران هستند که سپر شده اند تا فرزندانشان حرفشان را بزنند. تا بوده چنین بوده حتی در خانه های پدر سالار که جواب کوچکترین اعتراض در خانه کمربند بود و تنبیه پدرانه، مادران سپر بودند و گاه خود نیز سیلی به جان می خریدند تا فرزندشان از خطر در امان بماند.

این روزها و این عکس هم همین حکایت است.مادرانی که بهتر زبان فرزندانشان را می فهمند ایستاده اند تا بیش از این مادری داغ فرزند نبیند.

+یادداشت سوسن شریعتی خواندنی است(کسانی که این نسل را متهم می کردند به نداشتن ایدئولوژی و برایش کلاس می گذاشتند تا از بی هویتی نجاتش دهند این روزها خوب می بینند عملگرایی نسلی که اگر چه به ظاهر به آرمان های نسل پدرانش وفادار نیست اما همانی را می خواهد که انها )

 

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1388ساعت 5:8  توسط حمید مافی  | 

كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
نگا كن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست،هنوز،يه عالم نفت توشه
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميدوازبد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كاري باكاراين قافله ندارم
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست

به کدامین گناه؟خطبه شقشقیه را این روزها باید چندین بار خواند

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط حمید مافی  | 

گویی ما مرگ را به زندگی نشسته ایم که اینچنین این مردن ها برایمان عادی شده است.وقتی زنگ می زند و می گویند به بیمارستان بیامی دانم   یک نفر دیگر به جهانی دیگر سفر کرده است. رفته است و زندگی را این چنین به هیچ انگاشته.برای چه باید بماند وقتی این همه آسان دیگران جانشان را از دست می دهند.مرگ حالا پدیده عجیبی نیست.ساده تر از آنکه فکر کنی یکی یکی به جبر و اختیار این دنیا را ترک می کنند و به یادگار از خود نام و نشانی به جا می گذارند که باید رفت.

چشم هایم که به فرشاد می افتد تصمیم می گیرم اشک نریزم که خود او آنقدر اشک ریخته که نای ندارد برای حرف زدن.بریده بریده از کلمات آخر می گوید و نگاهی که در چشم های او به جای مانده و کوله باری از حرفهایی که گویی فرصتی برای بلند گفته شدن نیافته اند.می خواهم برایش از صمد بگویم و جمله ای که از او در ماهی سیاه کوچولو به ذهن سپرده ام:اگر روزی به ناچار با مرگ روبرو شوم،که می شوم مهم نیست،مهم این است که مرگ و زندگی من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.

ما بی چرا زندگانیم گویی،که این همه دل را سخت کرده ایم تا خبر مرگ دیگری هراسانمان نکند.که غم زده نشویم و زانوی غم به بغل نگیریم.

نه مگر ندیدی برادر اگرهواپیمایی دیگر  سقوط کرد رسانه ای که پولش را از سهم ما می گیرد فیلم کمدی پخش کرد تا مردم را بخنداند ما نیز باید بخندیم به این رفتن ها که ماندن را چه سود؟ندیدی مگر دیگران سفر نیمه تمام گذاشتند و ما دست زنان سفری دیگر در پیش گرفتیم که عادی است برایمان.نشنیدی مگر گفتند که دیه هایشان را می دهیم.۵۴ میلیون تومان تمام ارزش جان ادمی است. خدا حفظ کند این شرکت های بیمه را که تسلی می دهند غم را و پول خونت را می دهند.اما پول خون دیگران را چه؟مادر سهراب باید به کجا سر بزند؟کدام بیمه؟کدام پیام تسلیت چند کلمه ای؟کدام خبر؟....

فرشاد بغضش هر از گاهی می ترکد و یکی را صدا می زند تا به او بگوید دیدی رفت برای همیشه.نماند تا این روزهای سخت را تجربه کند.چرا که همه روزهایش سختی بود. جوانی نکرده و به درون خود خزیده که هنوز فرصت جوانی نیافته بود.که جوان های این روزها پیر شده اند.پیر تر از تمام آنانی که موی سپید دارند که سالها از عمرشان گذشته است.

می گوید: حسن آقا تازه داشتم از خوابت بیدار می شدم.تازه داشتم از غم از دست رفتن تو آرام می گرفتم.تازه داشتم فکر می کردم تو حق داشتی که نمانی.می گویم:گاه زمین توان کشیدن بعضی ها را ندارد.امده اند که رفتنشان نشانه ای باشد برای ما.که مرگشان هم به ما بیاموزد.ما که زندگی کردن را یاد نگرفته ایم. یعنی فرصتش را نداشته ایم تا زندگی کنیم.مگر نه زندگی آزادی است.ما را چه به زندگی.

می گوید: داشت به چشم هایم نگاه می کرد و می گفت: می خواهم یک چیز بگویم.... اما نشد بگوید امان نیافت که باید می رفت.می گویم:مرگ حقیقتی است که باورش برای ما دشوار شده ورنه همه ما دیر یا زود باید برویم(نمی دانم راست می گویم یا دروغ؟نمی دانم اگر خودم بودم چه می کردم/).میگوید:آره باید برویم چه خوش که سهراب وار پر بکشیم.به یادگار از خود نامی به جای بگذاریم که ما هیچ نداریم برای از دست دادن.

می دانم هر چه بگویم غم از دست دادن عزیزی که برادر است، که خواهر است،که فرزند است سخت تر از آن است که بتوان توصیفش کرد و خواست خوددار ماند و شیون نکرد.اما ما مردم غم زده ایم.غم با ما همزاد است. می بینیم هر روز که چگونه یکی دیگر می رود بی صدا و آرام می خوابد زیر خاک که انجا آرامش بیشتری هست.که نگران نیستی همین حالا برایت خبر بیاورند اتفاقی دیگر.مرگی دیگر.زور و ستمی دیگر.این همه درد را جا می گذاری برای انان که هر گاه یاد تو می افتند به خاطربیاورند چقدر درد داشتی. شاید کاری بکنند، همین.شاید انها زندگی را به تجربه نشستند.زندگی در آزادی....چه می گویم من.چه باید بخوانم. ترانه ای دیگر برای مرگ....ما چقدر با مرگ عجین شده ایم و چه راحت مرگ را به آغوش می گیریم.چه خوب غم ها را تحمل می کنیم.چه آسان درد ها را به درون می ریزیم.مبارک است این مردن ها که هرگز از مرگ نهراسیده ایم  که دستانش شکننده تر از ابتذال بود.باری هراس ما همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن  افزون از آزادی آدمی باشد.

+ نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1388ساعت 14:6  توسط حمید مافی  | 

مطالب قدیمی‌تر