تبليغاتX
آماتور

آماتور

یادداشت های یک روزنامه نگار محلی

بعد از مدت ها ننوشتن و دوری از گزارش نویسی هفته گذشته این گزارش  را به سفارش بیژن مومیوند برای اعتماد نوشتم.
+ نوشته شده در  بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط حمید مافی  | 

این هفته هم به آخر رسید با این همه اتفاق خوب!!گاهی می مانم در این همه خبرهای خوب!! که به من می رسد و اتفاق های خجسته!! که در زندگی روزمره ام رخ می دهد باید چقدر شاکر!! باشم.

*افعال معکوس برای بیان حال خیلی خوب است!!

**اگر مهدی کروبی هزار بار دیگر نامزد انتخاباتی شود بازهم به او رای خواهم داد.

+ نوشته شده در  بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:33  توسط حمید مافی  | 

مرا اینجا هم ببینید

دیروز روز ما بود، ما همیشه متهمان. ما مرغ های هر عزا و عروسی و خانه به دوشان. ما که قرار است روایتگر دردهای جامعه امان باشیم. روزی که همه برای هم می توانند پیام تبریک بفرستند و در تحریریه ها گل و شیرینی برقرار باشد و مسوولان محترم دولتی با هدیه ای دل بعضی ها را خوش کنند. اما چند سالی هست که این روز را غمناک تر سپری می کنیم. به مثابه داغداری که به یاد سالروز از دست رفتن عزیزی رخت سیاه بر تن می کند و عزا نو می دارد.دلگیر تر می شوم و احساس غربت بیشتری. امسال البته شدیدتر و تلخ تر. یاد نوشته شمس می افتم " یک دست حلوا و یک دست شیرینی" اما امسال هر دو خرما بود. تلخ تر از تمام سالهایی که سپری کرده بودم.حتی تلخ تر از ان هنگامی که آرزو داشتم نویسنده شوم و در یکی از انشاء های دوران راهنمایی این آرزو را روایت کردم، دیگران خندیدند و من اشک در چشم هایم نشستم که چه شغل مسخره ای را دوست دارم.

کمی گذشت بزرگتر شده بودم به ظاهر که در کلاس درس معارف، دبیرمان خواست از آرزوهایمان بگوییم. خنده دار بود بعضی از آرزوها. اما ظاهرا آرزوی من خنده دار تر برای آقای دبیر؛ می خواستم نوبل ادبیات را به دست بیاورم.دست و پا شکسته داستانک می نوشتم و گه گاهی طنز .

برادر بزرگتر روزنامه می خرید و به خانه می آورد،رادیو گوش می داد و من نیز سرک می کشیدم لا به لای روزنامه هایش.دانش آموز راهنمایی بودم که آبونه سلام بود و من از پورزشکی روزنامه اش را می گرفتم با اشتیاق و سرکلاس ورق می زدم تا این که معلم حرفه و فن مچم را به قول خودش گرفت و فرستادم دفتر و اولیایم را خواستند مدرسه که روزنامه می خواند سرکلاس آن هم سلام....! مشتاق تر شدم که چه دارد این سلام. بسیاری از کلمات و جملاتش را نمی فهمیدم اما می خواندم و بعد با عجز و خجالت از یکی دیگر می پرسیدم که این یعنی چه. برای دانستن کتابی هدیه گرفتم که فرهنگ لغات جامعه شناسی بود.هم امپریالیسم را فهمیدم و هم استثمار و استعمار و جهان سوم و دموکراسی و توسعه نیافتگی و خیلی دیگر از این مفاهیم که در لابلای سطور روزنامه ها یافتشان می کردم. گاهی از این نفهمیدن ها خلقم تنگ می شد و از این که مسخره ام می کردند تا بگویند این که خوانده ام یعنی چه!!

کمی که گذشت آرزو داشتم تحریریه ای را ببینم و پشت یکی از میزهایشان بنشینم.خیال می کردم روزنامه را داخل چاپخانه می بندند و کارکنان و خبرنگارانش انجا می ایستند و خودشان حروف چینی می کنند که کلاس خبرنگاری بر پا شد و تنها یک جلسه رفتم و نشستم و دیگر اشتیاقی نداشتم.پایم باز شده بود و می خواستند خبرنگار حوادث باشم اما من مدل دیگری را دوست داشتم.نوشته هایم را می بردم و چاپ نمی کردند.می فرستادم و جواب نمی گرفتم جز تک مطالبی که هر از گاهی در میان رسیده ها به اختصار جایی باز می کرد و من هم لبخندی بر لب می نشاندم و بریده نشریه را بایگانی می کردم. اما در درون غمگین بودم و در جستجوی راهی برای یکی از این نویسندگان شدن که سفارش شنیدم پول بده تا عکست را چاپ کنند!! راست می گفتند این نسل هنوز هم هست و همین کار را می کند....

چند وقتی گذشت که سرانجام نوشتم اما هر از گاهی نوشته هایم با بهانه و بی بهانه گم شد و صدایی در گوشم ماند که جوانک آرام تر این ها که می نویسی  سر سبز می دهد بر باد. غمگین شدم که چرا نمی شود همه چیز را نوشت که شنیدم نشریه به محاق می رود و خودت هم ....اما حالا گویی نویسنده شده بودم و دنبال معلم انشایمان که بگویم دیدی شد! نشریه و مطلب چاپ شده را می گذاشتم جایی که پدر می نشست تا ببیند که من می نویسم. می خواند و به تمسخر می گفت: خسته نباشی برو صنعتی یاد بگیر که به کارت آید و لقمه نانی به بار آورد...بغضم می گرفت زیر پتو از این حرف و این همه تشویق!!

احساس مسولیت می کردم!! دوم خرداد شده بود و نشاطی حاکم بود بر همه. راحت تر می نوشتم و بیشتر روزنامه می خواندم و دلم می خواست جای یکی از نویسندگانش من بودم. جایی بزرگتر و آدم های بزرگتر را ببینم و به گفت و گو بنشینم. در به در به دنبال شماره تلفنی تا با یکی گفت و گو کنم.... چه زود میسر شد و چه زود رسیدم به آدم بزرگ ها... چه زود ....پس هر گفت و گو اما دردی دیگر می آمد که می گفتند واکمن را خاموش کن! این را چاپ نکن و بعد آقای مدیر مسوول روی صفحه به دلخواه سوال حذف می کرد و جواب می داد از طرف مصاحبه شونده و بعد چاپ من گویی شکست خورده ای می ماندم که سرافکنده است.

حالا نمی دانم دقیقا چند سال می گذرد از ان روزهای نخستین و اصلا آرشیو دست نوشته هایم هست یا نه؟ یادم نیست چند نشریه عوض کرده و کجا ها نوشتم . گاهی هم خنده ام می گیرد به نوشته های پیشین و این آرزوی خنده دار و ....یادم که می آید گریه ام می گیرد.یاد اولین حقوق روزنامه نگاری که می افتم و مزه 20 هزارتومان آقای افشاری که همه اش را کتاب خریدم و نوار موسیقی و البته یک جفت کتانی حس خوبی پیدا می کنم.یاد پدرم و جمله معروفش که این کار نان ندارد.

نان داشت، خوبش هم داشت اما گلو گیر می شد و احساس رسالت کردن نمی گذاشت نان در بیاوری از این راه. ورنه خیلی ها الان از همین راه صاحب همه چیز شده اند. خوب یادم هست یک بار که رفته بودم اداره دولتی برای گفت و گو، بعد از پایانش مدیر روابط عمومی پله ها را تا پایین آمد و گفت: هزینه اش چقدر می شود؟ یکه خوردم و گفتم هیچ! بیرون امدم و با افتخار برای سردبیر تعریف کردم به امید تشویق! اخم کرد و گفت: نمی دانی رپرتاژ یعنی چی؟ زنگ بزن و بگو اینقدر!! بغض کردم و مصاحبه را با خودم برای همیشه اوردم...حالم بد می شد از این نگاه دولتی ها که می خواستند بخرندت به قیمتی ...

گذشت تا 5 سکه جشنواره مطبوعات برای مقاله سیاسی به من رسید.سکه ها را خانه گذاشتم و لوحش را بر تاقچه تا پدر ببیند که به نان رسیده ام از این راه و دستمزد دارد این کار. بی اعتنا گذشت و خنده ای زیرکی که برایم کافی بود. بغضی نبود ان شب که من فاتح بودم و گویی پدر شاد.

همه اش مرور می شود تا می رسد به امروز.خاطره روزهای خبرنگاری که تقسیم غنائم بود گویی و اهل رپرتاژ محترم تر و البته عزیزتر.تا همین پارسال همین روزها که اعلام کردند دولت به خبرنگاران هدیه می دهد.نامه نوشتیم و امضاء گرفتیم که ما هدیه دولتی نمی خواهیم.حقمان را بدهید. روزنامه ها را به همین سادگی به توقیف نبرید. همکارانمان را آزاد کنید.آزادی را پاس بدارید.هدیه ها ارزانیتان. خیلی ها گرفتند و گفتند اسمت نیست. گفتم اگر بود باید تعجب می کردید ما که نوشته بودیم نمی گیریم. اما چه پنهان که خیلی ها که امضاء کردند رفتند و گرفتند.بعد ها شنیدم همینجا هم خیلی ها که صبح تا شب  در نقد دولت به سر می بردند و از غم آزادی می نالیدند  و در پوستین تندترین معترضان و منتقدین بودندخانوادگی هدیه دولت را گرفته اند. البته که جای تعجب نداشت در جامعه ای که زندگی دولایه است من اشتباه کرده بودم......گاهی وقت ها اعتراف کردن هم لذتی دارد به ویژه اعتراف به خریت.همین چند روز قبل یک نفر از دوستان گفت: تو احمقی که نگرفتی!! دیگران برای اعضای فامیل هم در مقام خبرنگار گرفتند.  راستش نمی دانم فاصله خریت تا حریت فقط یک نقطه است.....

مرور میشود تمام این روزها تا می رسم به امسال که چند وقتی هست بیکارم و بی نشریه. یکی زنگ می زند بیانیه ای هست برای امضاء کردن و بیان این که هدیه دولتی نمی گیریم. می گویم مگر قبل از این گرفته ایم. می گوید امسال فرق دارد روز خبرنگار بدون همکاران.... ! راست می گوید. فکرش را که می کنم می شمارم همکاران در بند را: محمد قوچانی، سعید شریعتی،مسعود باستانی، مهسا امر آبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی امویی، محمد عطریانفر، رضا نوربخش، هنگامه شهیدی و بسیاری دیگر که تنها جرمشان نوشتن است.یاد نوشته شمس می افتم بر تارک عصر آزادگان: یک دست حلوا و یک دست شیرینی! اما نه شیرینی برای چه؟ برای روزنامه های توقیف شده که تعدادشان کم هم نیست یا تعطیلی انجمن صنفی و ساختن انجمن دولتی و شاید هم برای این همه روزهای خوب که ما روزنامه نگاران داریم و برای امنیت شغلیمان.

یاد نوشته محمد قوچانی می افتم: روزنامه نگار شدن چه آسان و روزنامه نگار مردن چه دشوار. یاد حرف پدرم که می گفت برو یک صنعت یاد بگیر که سه شاهی درآمد داشته باشد.به این فکر می کنم که ممکن است وقتی مردم هنوز روزنامه نگار باشم یا نه همین روزها ناچارم برای امرار و معاش ترک شغل کنم و یا بشوم شکل یکی از همین هایی که .....

چه تلخ بود دیروز! جای پیام تبریک برای هم تسلیتی بفرستیم و شاید هم بد نباشد اعتراف کنیم به این اشتباه بزرگ روزنامه نگار شدن! اشتباهی دوست داشتنی که هر آنچه می کنم دل از او برکنم نمی شود و در میان تمام حوزه هایی که فعالیت کرده ام روزنامه نگاری را بیشتر دوست می دارم با تمام خاطره های خوب و بدش.با تمام حرفهایی که شنیدم. با زیر تیغ رفتن و متهم شدن و به تعلیق درامدن، اجازه بدهید روزنامه نگار باقی بمانم. بی مواجب دولتی و خط خورده از لیست ها و در شمار همیشه متهمان . اما بگذاریدروزنامه نگاری معترض و منتقد باقی بمانم حتی زیر تیغ که آرزوی کودکی و نوجوانیم بوده است....با همین عنوان به خاک باز گردم...

بگذارید به خودم تبریک بگویم و به همکاران در بند و آرزو کنم روزی برسد که هیچ روزنامه نگاری در بند نباشد و هیچ نشریه ای توقیف نشود و هیچ خبرنگاری .....روزتان مبارک!!سخت است تبریک این روز با این همه همکار که جایشان در تحریریه ها خالی است .....

*اینجا ایران است،انجمن صنفی روزنامه نگاران احمد پورنجاتی را بخوانید

**امسال روز خبرنگار نداریم بیانیه جمعی از روزنامه نگاران

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط حمید مافی  | 

می خواستم بنویسم در باره مشروطه و ۱۰۳ سالگی اش دیدم هنوز هم خواست ما همان است: عدالتخانه و قانون.مشروط کردن قدرت حاکم در چهارچوب های قانونی .

چرا این همه سال ما بر همین دردیم و در این مسیر می آییم و میرویم؟تا به کی این تکرار و تکرار در این مدار؟علت کدام است؟ایا روح استبداد در ما انقدر رشد کرده که همه با او زیستن را راحت تر از ازاد زیستن می دانیم؟آیا طبیعت فردی و خصلت های شخصیمان در این سالها مانع بوده اند یا نه باید سراغ علت های دیگری هم رفت.درد را باید جای دیگر هم دید و درمانش را پی گرفت؟ روشنفکران و تولیدکنندگان فکر در جامعه؟ رهبران جریان های آزادی خواه و تحول گرا؟استبداد شرقی و آب؟ نفت و منابع طبیعی؟

اینها همه هستند و باید برای چندمین بار به واکاویشان نشست و شکافتشان تا به هسته درونی رسید.آنجا که تخم استبداد هر از گاهی جوانه می زند و قد می کشد و اسب قدرت را ناآرام می کند تا با سرکشی حریم دیگران را در بنوردد.

این تکرار تاریخ در این سرزمین خواندنی است و البته باید به کار آید هم برای حاکمان و هم برای مردم تا شاید سرانجام این سرزمین رنگ آزادی و آبادی را توامان ببیند.


*سال گذشته یادداشتی نوشتم در باره استبداد درونی و خصلت های فردی ما که در واقع پژوهش دکتر سریع القلم بود،خواندن ان کتاب و این یادداشت را در این روزها برای بار دوم غنیمت می شمارم.

** اگر چه تصمیم گرفته ام به این هیاهو های اطراف بی توجه باشم اما گفت و گوی موسوی مدیر مسوول ولایت با حدیث را خواندم که گفته بود حاضر است بر سر وضعیت نشریات محلی مناظره کند.من حاضرم با ایشان به گفت و گو بنشینم تا بشنوم دلایلشان را برای این وضعیت خوب که ما نمی بینیم و ایشان می بینند.البته که ما چشم بصیرت نداریم.

***کیانوش دلزنده نوشته است آماتور به حالت نیمه فعال در آمده است.ایشان را ارجاع می دهم به لیست ترسو های آقای خدابخش!!

+ نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:42  توسط حمید مافی  | 

چند بار خوب عکس را نگاه می کنم.این ها مادران این سرزمین هستند سن و سال گذشته و تجربه اندوخته. 30 سال قبل شاید همسن و سال این روزهای ما بودند و در همین هوا. بی محابا شعار می دادند و سرود می خواندند دست در دست هم. هر چه اندرزشان می دادند در خانه که بمانید و نروید، گوش شنوایی نبود و برای استقلال و آزادی این میهن گویی راهی جز این نداشتند.

حال 30 سال گذشته است و فرزندانشان را در خیابان می بینند برای همان خواست ها با همان شعار ها و سرودها. عجب حکایتی است همین نسل که متهم بود به هزار کوفت و مرز....

به عکس نگاه می کنم برای چندمین بار. این مادران هستند که سپر شده اند تا فرزندانشان حرفشان را بزنند. تا بوده چنین بوده حتی در خانه های پدر سالار که جواب کوچکترین اعتراض در خانه کمربند بود و تنبیه پدرانه، مادران سپر بودند و گاه خود نیز سیلی به جان می خریدند تا فرزندشان از خطر در امان بماند.

این روزها و این عکس هم همین حکایت است.مادرانی که بهتر زبان فرزندانشان را می فهمند ایستاده اند تا بیش از این مادری داغ فرزند نبیند.

+یادداشت سوسن شریعتی خواندنی است(کسانی که این نسل را متهم می کردند به نداشتن ایدئولوژی و برایش کلاس می گذاشتند تا از بی هویتی نجاتش دهند این روزها خوب می بینند عملگرایی نسلی که اگر چه به ظاهر به آرمان های نسل پدرانش وفادار نیست اما همانی را می خواهد که انها )

 

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1388ساعت 5:8  توسط حمید مافی  | 

كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
نگا كن مرده ها به مرده نمي رن
حتي به شمع جون سپرده نمي رن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست،هنوز،يه عالم نفت توشه
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميدوازبد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
كاري باكاراين قافله ندارم
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست
ازصداافتاده تاروكمونچه
مرده مي برن كوچه به كوچه
كوچه ها باريكن دكونا بسته ست
خونه ها تاريكن طاقاشكسته ست

به کدامین گناه؟خطبه شقشقیه را این روزها باید چندین بار خواند

+ نوشته شده در  پنجم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط حمید مافی  | 

این روزها رسانه های مکتوب ایران دوره ای تازه را از سر می گذرانند و با محد ودیت های بسیار روبرو هستند و همین گویی روزنی تازه است برای روزنامه نگاری در شرایط سخت.در این میان محلی ها نیز که البته شرایطی سخت تر.اگر چه شاید اگر چنین هم نبود انتظار از رسانه های محلی بیش از این امیدی عبث است.اما در همین روزها روزنامه اعتماد گفت و گویی داردبا استاد قاضی زاده در باره وضعیت رسانه های محلی که فکر می کنم خواندن آن برای آنان که در رسانه های بومی همچنان مشغولند بد نباشد.البته اگر وقت داشته باشند و نیازی به این خواندن ها احساس کنند.او در بخشی از این گفت و گو جایی را نشانه رفته که فکر می کنم بسیار قابل است.آگهی های پنهان و دولتی شدن نشریات محلی:يک جور آگهي خطرناک داريم به نام Hiden ad که آگهي هاي پنهان است که ظاهراً دارند خبر مي دهند اما خط دارد. ما حوزه اين دو تا را با هم مخلوط کرده ايم. هيچ جاي دنيا اين کار را نمي کنند. خواننده تو نمي تواند تشخيص دهد کجاي روزنامه مطلب است کجا آگهي. اين امر باعث مي شود هيچ خواننده يي به نشريه شما اعتماد نکند.

نمی دانم چرا وقتی این گفت و گو را خواندم یاد شعر معروف دکتر خانلری افتادم:عقاب

**کاش کمی آسمان آبی تر بود تا ......

***سرمقاله کیهان را بخوانید:از نگاه شریعتمداری مشایی هم در شمار انقلاب رنگی ها قرار دارد.(گاهی می مانم بخندم یا گریه کنم)

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1388ساعت 2:48  توسط حمید مافی  | 

بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قریه پنهان است
موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
از هر بند

بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
سگان قریه خاموشند
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل کو نمی داند مرا ناگاه
در درگاه می بیند به چشمش قطره
اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فکر می کردم که مه، گر
همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند

بیابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
آهسته از هر بند...

*نه سال گذشت.شاعری که همیشه تازه است.....

+ نوشته شده در  دوم مرداد 1388ساعت 5:13  توسط حمید مافی  |