پ.ن - عکس های کردان در خبرگزاری ها جالب بود. من فکر می کنم بعضی روزها باید براساس عکس ها گزارش و خبر نوشت.
این یادداشت را بخوانید وضع همه ما این گونه است.
گنجشکک اشی مشی
لب بوم ما نشین
بارون میادخیس میشی
برف میاد گوله میشی
می افتی تو حوض نقاشی
خیس می شی گوله می شی می افتی تو حوض نقاشی
کی می گیره فراش باشی
کی می کشه قصاب باشی
کی می پزه آشپز باشی
کی می خوره حاکم باشی
بعضی ترانه ها و صدا ها تکرار خاطره اند. تکرار تاریخ اند برای تو و روزهای رفته.وقتی که تمام اسباب و اثاثیه خانه را جمع کرده ای و منتظر تا یکی از همین روزها جایی دیگر را برای سکونت که نه خواب و به در کردن خستگی های روزانه انتخاب کنی ناخودآگاه در میان بیرون ریختنی هایی که هر سال باید به وقت خانه به دوشی تکرارشان کنی چشمت می خورد به نوشته ها و رونامه هایی که بو می دهند. بوی نم انباری و بوی کهنگی. دلت نمی آید که از آن ها دل بکنی و می ترسی دستت بخورد بریزند زمین.تکه تکه شوند مثل لامپ مهتابیی که در کودکی برای شیطنت می زدیش روی یک تکه سنگ تا صدایش بپیچد و ریز ریز شدنش تو را بخنداند.
من لابه لای روزنامه ها و کاغذهایم ول می خورم و خودم را تکرار می کنم. نگاهشان می کنم و ورقشان می زنم. برای خریدن بعضی هاشان گشنکی کشیدم و بعضی هایشان حاصل پیاده روی من است و جمع کردن کرایه ماشین ها.این ها همه شان خاطره اند بو می دهند و برای من عزیز تر از خودم.شاید هم پاره تن من که دلم نمی آید دل بکنم ازشان و به دنبال یک جای مناسب و مطمئن که یگذارمشان به امانت.در این ول خوردن ها چشمم می خورد به یک یادداشت که انتهایش برایم نوشته با اینا زندگی مو سرم می کنم. نمی دانم چرا این همه دلم می خواهد این یادداشت را واروونه بخوانم.ما دو تا دوست بودیم.نه هستیم اما تو باور نکن.چند سال بعد که دیگر سراغی از هم نمی گیریم. سرمان گرم می شود به زندگی لعنتی. می شویم چیزی شبیه پدرانمان.نه حمید من این ها را دوست ندارم. من دلم برای این روزهای تلخ تنگ می شود و حسرتش را می خورم...
تاریخش را نگاه می کنم.خرداد 1381 مرزن آبادچالوس. دوره آموزشی خدمت سربازی. نه این که خدمت اجباری است ورنه کی گفته ما باید این جور خدمت کنیم.من دلم تنگ می شود برای همین بازیار لعنتی. گروهبانی که می خواست تمام نداشته هایش را سر ما خالی کند اما یادت هست روزهای آخر که تو باز هم مسخره بازیت گل کرده بود چطور خندید و ترکید و بعد صدایت کرد بیا اینجا با آن لهجه خاص خودش. یادم نمی رود تو چه احترامی گذاشتی. صدای پاهایت که به هم چسبید خود بازیار را شوکه کرد.بله قربان!دستت را گرفت و دقایقی بعد گفت: حالا بچه ها همه چیز تمام شده است و شما ها می روید اما یادتان باشد اینجا کارگاه آدم سازی بود. جایی برای این که شما را با نامهربانی های روزگار آشنا کند. من از اسلحه بدم می آمد. یادت هست وقتی تاریخ ژ3 را نگاه کردیم پرسیدی از سروان بازمانده از آموزش دیده های اسرائیلی حکومت قبل.با آن قامت بلندش و پرسیدی: جناب سروان به نظر شما این تنفگ دست چند نفر بوده که حالا نیستند؟ اصلا تیر های رها شده از لوله این جان چند نفر را گرفته؟ بوی چند نفر را می دهد؟گفت: سینه خیز برو وسط آن همه تیغ و گرما. رفتی و بعد دوباره پرسیدی: اگر من نخواهم این مدلی خدمت کنم به کی باید بگم.
می روم به چند سال قبل. قیافه خودم را تجسم می کنم با سر تراشیده و کلاه و لباس سربازی. شبیه یک سرباز کثیف. اصلا کثیف بودیم خب. شایعه شده بود که گال آمده است و حمام نمی رفتیم.فقط سرمان را زیر آب می شستیم.
همیشه به این فکر کن.فوجی را بالا برو حلزون اما آهسته آهسته این را تو نوشتی و بعد سهراب دراز رفت و دفتر شعرش را آورد نشست به سهراب خواندن. سیگارش را داخل آشپزخانه روشن کرد و از ایرانگردی هایش گفت. از این که وقتی پدرش پشت دوبرف مرد و مادرش ناچار شد هم پدر باشد و هم مادر. خشونت ظاهری سهراب شکست و تبدیل شد به یک آدم عاشق.....
این یادداشت تمام نمی شود. چند صفحه است و هر خطش یادی از روزهای رفته.یاد صدای ناهنجاری که شب ها همه را بیدار می کرد. یاد بشین و پاشو های پا برهنه. یاد دویدن تو خارها و روی آسفالت داغ.یاد دوستانی که هرکدامشان رفتند پی زندگیشان یاد خدایاری که دلش هر روز برای اسبش تنگ می شد. یاد پسر عموی قلابی که تا روزهای آخر همه فکر کردند واقعا پسر عموی من است.یاد صف تلفن و سیگارهایی که داخل تاید می آمد آسایشگاه.
این همه خاطره را که نمی شود کشت؟ می شود؟ این همه آدم که درگیر زندگی شده اند را نمی شود از یاد برد. می شود با همین تکه کاغذ یادشان کرد و برگشت به همان روزهای دور که خیلی نزدیک بودیم.اما باید باورم شود که زندگی که کار که این روزهای لعنتی همه ما را از هم می گیرد.
دوست داری شخصیت کدام یکی مال تو بود؟ گنجشکک بودی که برایت ترانه می خواندند و همه می ترسیدنت نکند که بیافتی تو حوض نقاشی؟یا نه در قماش یکی از چند شخصیت بد داستان ما. بیچاره من دلم برای فراش باشی می سوزد و آشپزباشی. ورنه کار قصاب باشی و حاکم باشی که از قبل معلوم بود....
۱- ایرناخبر داده است دیگر برای نوجوانان زیر ۱۸ سال حکم اعدام صادر نمی شود.چه خوب!
۲- پیکان قزوین صدر نشین لیگ شد!شهری که فوتبال ندارد مرده است اما راستش تشویق قزوینی ها در ورزشگاه فوق العاده است.
۱- بعد از شیرین ترین باخت ایران در برابر برزیل چند دقیقه قبل تلخ ترین تساوی تاریخ فوتسال را هم تجربه کردیم.هیجان تحریریه واقعا دیدنی بود.یعنی روزی می رسد فوتبال ما هم شبیه فوتسالمان آبروداری کند؟
۲- مریم دانشگاه قبول شد. خوشحال کننده بود.روز خوبی بود وقتی با آن هیجان خودش خبر داد.
۳-اعتقاد دارید که گاه حس آدم ها رو می شه فهمید.تجربه کردید که که حدس هایتان اشتباه نمی رود.من تجربه کردم که دل به دل لوله کشی است.
۴- خدا اند مرام اند معرفت و اند رفاقت است. این جمله رضا مارمولک رو این روزها زیاد به کار می برم.
۲- عزیزی دیروز می گفت:ارشاد صفار هدیه احمدی نژاد به خبرنگارا رو می ده لیستش رسیده روزنامه اما اسم تو نیست.خوشحال شدم.حالا چه دست اندرکاران روزنامه لطف کرده اند و اسم مرا حذف و چه برادران وزارتخانه دستشان درد نکند.این هدیه ها به ما نمی سازد و بد جور گلو گیر می شود.قبل از این هم ما خودمان اعلام کردیم به برادر صفار که این هدایا را بدهد همان هایی که منتقد منصفند و سالها ست زر می گیرند و مدح می نویسند.نوش جان همان هایی که می گیرند. آقای رییس جمهور لطف کنید روزنامه های غیردولتی دارند می میرند و خبرنگارها چند ماه است حقوق نگرفته اند. سیاست اضمحلال از درون شما نتیجه داده است و هر چه روزنامه غیردولتی ضعیف بوده تقریبا در حال و روز بدی هستند. از این همه حاتم بخشی ها یارانه های این بیچارگان را بدهید تا شاید از خجالت خبرنگارهایشان در امدند.چند ماه است ما حقوق نگرفته ایم؟؟
حالا نسبت کرگدن و کج گردن و هدی رییس جمهور هم پیدا می شود...
شرط های خاتمی کدام هستند؟
گویا خاتمی به ان جا رسیده است که می خواهد تصمیم نهایی را بگیرد و بر تردیدهایش فایق بیاید. او قصد ان دارد که بار دیگر به قدرت دست برسد و بر کرسی رییس جمهور بنشیند اما نگران است. نگران ان که نتواند به وعده هایش عمل کند. نه این که نخواهد بلکه نهاد های فرادست نگذارند و ساختار قدرت به او این اجازه را ندهد.تجربه دوره گذشته به او نشان داده است که تنها کسب آرای عموم مردم برای رسیدن به ان چه که وعده می دهد کافی نیست بلکه پیش از جلب ارای عموم مردم باید نهاد های قدرت در ایران را بر آن بدارد که به خواست عموم مردم تمکین نمایند و این امکان را به منتخبان انان بدهد که مسیر اصلاح طلبی را پیش بگیرند و خواست های انان را برآورده سازند.
از نگاه خاتمی و اصلاح طلبان نهاد های موازی در قدرت،سازمان های انتخاباتی را به یک سرزمین سوخته تبدیل می کنند و آن گاه ان را به اصلاح طلبان واگذار می کنند.چنین است که باید قبل از رسیدن به آن و تصرفش به ارای ملت چند شرط را به دست اورد.البته خاتمی در بیان شرط هایش گویی چند نکته را نادیده گرفته و یا بیان نکرده است.
نخست ان که او گفته است نگران رای نیاوردن نیستم.او درست می گوید اقبال عمومی جامعه به خاتمی بیش از هر رقیب دیگری است. چه در اردوگاه اصلاح طلبان و چه در اردوگاه رقیب. اما خاتمی به حتم می داند در ساختار اتخاباتی ایران تضمین یک انتخابات سالم دشوار است. چه خود او در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم هنوز متهم است که انتخابات را ناسالم برگزار کرده و بخشی از اصلاح طلبان گلایه مندند که چرا چنین کرده است و تن به این بازی داده است.خاتمی و اصلاح طلبان نیک می دانند گام نخست یک انتخابات اطمینان به سلامت ان است. ان هم از طریق مکانیزم های نظارتی خارج از قدرت.تا به حال ایده هایی چون میز احزاب در ستاد انتخابات و ناظران ملی و بین المللی به نتیجه نرسیده است و شورای نگهبان تنها ناظر انتخابات است که متاسفانه هیچ گاه بی طرفی خود در انتخابات را نشان ندادن و دبیر ان همواره از پیروزی مخالفان اصلاحات احساس شعف کرده و برای بیرون راندن اصلاح طلبان از هیچ کوششی فرو گذار نکرده است.
خاتمی همچنین در تضمین شرط هایش برای انتخابات باید مشخص می کرد که رسانه ملی در اختیار چه کسی است؟ ایا همچنان به عنوان یک نهاد فرا دستی و جناحی در اختیار گروهی دیگر ازمخالفان اصلاح طلبان قرار خواهد گرفت و تریبونش را به منتقدان که نه دشمنان اصلاح طلبان و اصلاحات خواهد داد تا هر اقدامی که برای تخطئه و تخریب اصلاح طلبان لازم است به کار گیرند؟
خاتمی باید مشخص نماید که ایا نیروی انتظامی در اختیار وزارت کشور خواهد بود و یا نه همچنان به عنوان نیرویی که گوش به فرمان دولت نیست و از جایی دیگر خط می گیرد در مواقع ضروری دست دولت را خالی خواهد گذاشت؟
او باید مشخص کند که چنان چه به مقام ریاست جمهوری برسد و شخصی و مقامی از قانون عدول کند و خلاف قانون رفتار نماید و مستحق دریافت تذکر قانون اساسی باشد و بازه بیراهه برود ان گاه راهکار چیست و باید چه کرد؟
خاتمی باید تضمین بگیرد که امکان مقابله با نیروهای خود سر را دارد و دستگاه های موازی و دولت پنهان دوباره در دوره او فعال نخواهند شد و تمام همت خود را برای زمین گیر کردن دولت در شش ماه انجام نخواهند داد.
او باید مشخص کند که ایا این اختیار را دارد که وزرای دلخواه خود را به مجلس معرفی نماید یا خیر همچنان بنا به مصلحت های نامشخص و بیان نشده باید چشم از وزرای دلخواه ببند و گوش به دیگران بسپارد.
این ها شرط های خاتمی اعلام نشده خاتمی است برای انتخابات و یا بهتر است که این شرط ها را بیان کند و بعد تصمیم به وروود بگیرد. برای شرط هایش تضمین بگیرد تا تمام ان چه که در 8 سال گذشته بر او رفت تکرار نشود و به پای نیروهای ودسر نوشته شود و در نهایت ختم به یک ریش تراش شود.اگر غیر از این باشد و تنها خاتمی برای این که بگوید حضورش در انتخابات مشروط بوده و دغدغه دارد و فردا روزی اگر نتواند به برنامه هایش عمل کند بهانه شرط های نپذیرفته شده اش را بیاورد همان بهتر که به میدان نیاید و گوشه بنشیند تا دیگرانی میدان داری کنند که نه شرطی دارند و نه بهانه ای.
اصلاح طلبان این روزها بیش از آن که به یک انتخابات آزاد و عادلانه فکر کنند و برنامه ای برای آن تدوین کنند خود را درگیر این کرده اند که الا و بلا خاتمی بیاید و اگر او نیاید دنیای اصلاح طلبان به اخر خط رسیده و دیگر آن ها امکان حیات نخواهند داشت.گویی تمام سرنوشت و آینده اصلاح طلبان در گرو یک فرد است و تمام آن چه که در این سال ها شعار داده اند برای جامعه مدنی و نهاد سازی تنها و تنها در حد تئوری و شعار باقی مانده است و حالا شیشه عمر در دستان خاتمی است.
اصلاح طلبان در حالی بر آمدن خاتمی تاکید دارند که هنوز نگفته اند برنامه اشان برای جمعیت 20 میلیونی که با صندوق های رای قهر کرده اند چیست؟آیا تنها به امید این که مردم از احمدی نژاد خسته شده اند به خاتمی رای خواهند داد؟ اگر این گونه باشد که هر کس دیگر به غیر از خاتمی این توانایی را دارد که رای مردم ناراضی را جلب کند و چرا خاتمی که کارنامه ای دارد که در کنار نقاط مثبت اش چندین و چند نکته منفی هم هست؟ مگر همین کسانی که این روزها برای آمدن خاتمی کمپین راه می اندازند و شب تا صبح پشت در او نشسته اند در سال های اخر دوره قبل نمی گفتند که او نمی خواهد و پایبند به شعار های اصلاح طلبانه نیست؟
حالا که اصلاح طلبان این همه اطمینان دارند که کارنامه احمدی نژاد همه را به سمت ان ها سوق می دهد چرا چهره ای دیگر رو نمی کنند که مردم از بغض احمدی نژاد به او رای بدهند. مگر همین احمدی نژاد خود از بغض مردم به هاشمی در سال 84 رای نگرفت؟
اصلاح طلبان این روزها به شدت دچار یک سردرگمی هستند.هر چه که اعتبار اجتماعی ندارند را می خواهند از خاتمی بگیرند و او را فدای تمام نداشته هایشان بکنند.اصلاح طلبان چرا نمی ایند و به مردم نمی گیویند که در این سالها برای تحکیم جامعه مدنی چه کرده اند؟ چرا نمی گویند سازمان های سیاسی اشان چقدر نیرو جذب کرده اند و برای همگرایی میان سازمان ها چقدر طرح و برنامه داشته اند و چه کرده اند در این چهار سال بعد از شکست جز یک شکست دیگر در انتخابات مجلس و یکی هم در شوراها؟
آیا اصلاح طلبان این بار از سلامت انتخابات اطمینان دارند که می خواهند حتمن با یک نامزد واحد به صحنه بیایند و آیا بازهم مطمئن هستند که چون سال 76 نمی خواهند بیایند تا ثابت کنند که بخشی از نیروی سیاسی موجود در جامعه هستند و بدون هیچ برنامه ای تنها خاتمی را قربانی شهوت قدرت خود کنند؟
به راستی اصلاح طلبان به این فکر کرده اند دوره پسا احمدی نژاد را چگونه سامان خواهند داد؟ و اگر به فرض پیروزی از سامان دادن آن ناتوان باشند چه اتفاقی رخ خواهد داد؟
اصلاح طلبان به این اندیشیده اند اگر همه را راضی کردند و خود خاتمی را هم به میدان آوردند و ائتلافی گسترده شکل دادند و در روز انتخابات نتوانستند جامعه ناراضی را به پای صندوق های رای بیاورند چه خواهد شد و فردای روز 22 خرداد چه سرنوشتی در انتظار انانی است که هنوز ذره ای امید به اصلاحات دارند؟
آن گونه که این روزها از قرائن و شواهد بر می اید اصلاح طلبان این روزها بیش از ان که بخواهند منطقی فکر کنند و به سالهای دورتر بیاندیشند کاملا احساسی به قدرت نگاه می کنند و شهوتی عجیب برای بازگشت دوباره به قدرت دارند و چه بد که در این میان خاتمی را جدای از شخصیت سیاسی و اجرایش می خواهند قربانی کنند.کاش کمی هم به امکان های نه به خاتمی فکر کنند و این که اگراحتمالا او رای بیاورد سازمان مخفی رای وجود دارد و با آمدن خاتمی دولت های پنهان دست به کار می شوند و کفن پوشان و خودسر ها دست به یراق اماده برای مقابله با انحراف های احتمالی.
چه خوب بود که اصلاح طلبان در این روزهای سخت که به تعبیر خودشان مردم از احمدی نژاد خسته اند سراغ کسی دیگر می رفتند و آسشان را می گذاشتند برای روزهای مبادا.همه ترس از این است که بیاورندش و بعد....
چه کسی امروز مرا اینجا فرستاد؟آمده ام که چه کنم؟ که بازگردم به این همه سال عقب.هوا هنوز سرد نشده بود اما اورکت می پوشیدیم و من یک هند بند مشکی زیر کلاه می انداختم . داشتم پله ها را مثل همیشه دو تا یکی می پریدم و داد می زدم سفیر سفیر .....که گروهبان نگهبان نگاه معنا داری به من انداخت و گفت: امروز نرو سر پست.برو مقر....زیاد به حرف این گروهبان های کادری گوش نمی دادم خیر سرم من افسر وظیفه بودم و برای خودم کلی ادعا. هر وقت که شوخی مان جدی می شد می گفتم:پسر سال باید پا بچسبانی تا تازه بشوی نوزده مافی...آش خور.....یک بار سر همین حرف گوش ندادن ها شب را رفتم بازداشتگاه و هر چه دری وری که بلد بودم نصیب بیچاره پهلوانی کردم.طفلک همیشه فکر می کرد سر آن قصه مقصر بوده و می خواست یک جور از دلم در بیاورد.آن روز اما پهلوانی نبود رحیم زاده تازه استوار شده بود و به قول خودش درجه ها سنگینی می کرد و کاسکلدره نامی که لهجه شمالی اش وحشتناک توی ذوق می زد.کنار این هاگروهبان تازه کاری هم بود که من توصیه اش را نشنیده گرفتم و بی سیم را برداشتم تا بروم سر پست.نگاه رحیم زاده هم سوال برانگیز بود:تو چرا؟ تو چه کرده ای؟
چرا من؟ مگر من چه کرده ام؟این واکنش من بود به احضارم به مقر محمد.صورت جلسه ای را به من دادند تا بی صدا امضا کنم و گفتند و درجه هایت را بکن.نوزده درجه تنزیل. نه باور کردنی نیست اخر چرا؟؟من شدم سرباز صفر.حالا گروهبان ها می گفتند: مافی درجه هایت کو...درجه هایم داخل جیبم بود با نامه ای که من را به مقام سرباز صفری تنزیل داده بود. بی آن که بفهمم چرا. فقط این اتاق و ان اتاق بود و چند روز پیاپی اول صبح مقر محمد و الاف شدن و بی جواب ماندن و بعد هم بازرسی و عقیدتی و ...
بسطام امروز می گفت:چقدر عوض شدی؟ چقدر پیر شدی؟ موهایت کو.. و بعد ادامه داد: راستی یک مافی هم بود که درجه هایش را گرفتند...من ناخودآگاه پرت شدم به سال ۱۳۸۲ و روزی که قرار شد چند ماه آخر خدمت را با درجه سرباز صفری سپری کنم و بعد هم چند ماهی بی کارت پایان خدمت و در اخر هم همچنان در ذهنم بماند چرا من؟به چه دلیل؟
پ.ن۱روزنامه نگاران بی پول حالروز روزنامه نگاران این روزها خوب نیست.تعدیل تحدید و بی پولی...درد روایت گران درد های جامعه را چه کسی می خواهد بازگو کند؟)
پ.ن۲ همه جا نوشته اند تظاهر به روزه خواری گناه است و مستوجب عذاب الهی و البته تنبیه دنیوی.من مانده ام تظاهر به روزه داری چه عواقبی دارد؟
