آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

اکنون همه بايد به احترام قطبي بايستيم. او قهرما ن واقعي ليگ برتراست در ميان تمام ناملايمات و دشواري هاي فوتبال ايراني با روابط به هم پيچيده اي که شايد کمتر کسي تصور مي کرد افشين قطبي در آن دوام بياورد. قطبي نه در فوتبال ايران بازي کرده بود تا براي خود دوستاني داشته باشد که در مواقع خطر به ياري او بشتابند و نه در ميان مديران باشگاهي و واسطه گران فوتبال کساني که ناکامي هايش را توجيح کنند. حتي در ميان رسانه ها نيز قطبي غريب تر از ديگران بود. روزي که به ايران آمد هيچ کس فکر نمي کرد که او در مناسبات آشفته و آنومي فوتبال ايران تبديل به يک قطب شود و گفتمان منحصر به فردي براي فرهنگ فوتبال به ارمغان آورد به گونه اي که امروز حتي آنان که به توانايي هايش شک داشتند ايمان آورده اند که قطبي آغاز فصل نويني درفرهنگ فوتبال ايران است. بسياري وقتي رفتار موقر و مودب قطبي را ديدند پيش بيني کردند که خيلي زود از ميدان به در شود و يا به بازي هاي پشت پرده فوتبال تن دهد، اما قطبي نه از ميدان به در شد و نه تن به جريان حاکم داد. او ماند و با رفتار و گفتار خود فرهنگ دگرگونه اي را در فوتبال کشور نهادينه کرد. قطبي نه وارد حاشيه هاي معمول شد و نه با خشم بر سر داور فرياد زد و نه بازيکن را با الفاظ رکيک خطاب کرد.او در سخت ترين روزها اميد داشت. روزي که در اهواز به بدترين شکل ممکن بازي را واگذار کرد همه تاريخ مصرف او را پايان يافته دانستند، اما هنگامي که مقابل دوربين تلويزيون ايستاد از اميد حتي در تيره ترين روزها سخن گفت. قطبي چيز خارق العاده اي نداشت يک مربي با دانش که خوب حرف مي زد و از نخستين روز در سوداي قهرماني بود. در ميان مربيان وطني کمتر کسي را مي توان يافت که در نخستين حضورش وعده قهرماني يکي از تيم هاي پرحاشيه پايتخت را بدهد.اما او چنين کرد تا موفقيت طلبي را به ديگران ثابت نمايد. او از پس کاري برآمد که آري هان و دنيزلي با تمام حمايت هاي مديريتي از عهده آن بر نيامده بودند. قطبي تيمي را در دست گرفت که خود نبسته بود و دستياراني که شايد چشم به ان داشتند تا پايش بلغزد و خود ادامه راه در مسند محبوب ترين تيم ايران بنشينند. بسياري عزم جزم کرده بودند که با ايجاد دو دستگي در کادر مربي گري پرسپوليس او را به حاشيه بکشانند و به بيراه ببرند، اما قطبي نه تنها اعتنايي به اين حاشيه ها نکرد بلکه با سکوت ها و رازداري در مقابل حاشيه ها ايستاد و حتي هرگاه هم که حق با او بود کوتاه آمد تا مبادا لطمئه اي به تيمش بخورد. او هرگاه که تيمش مي باخت، سعي نمي کرد مانند ساير مربيان فرافکني کند و داور يا آب و هوا را مقصر بداند بلکه با جسارت مثال زدني دل شير تيمش را به گربه اي ترسو تشبيه مي کرد که نخواسته است بيدار شود.قطبي حالا يک نماد تازه است در فوتبال به هم ريخته ايران. نه از نسل پروين اسطوره اي است که ديگران از ترس او جا بخورند و نه از نسل مربيان جوان تازه به دوران رسيده اي که هر موفقيت را با آب و تاب به خود نسبت مي دهند و هر شکست را به ديگران.او نماد مربيان تحصيل کرده اي است که فوتبال را دانش مي دانند و پيروزي را در تلاش يارانش در زمين مي جست. کاشاني نيز بهتر از هر کس ديگر مي دانست چه مهره ارزشمندي دارد که در روزهاي سخت به ياري او امد تا تنهايي را احساس نکند.
حالا 100 هزار نفر ساعتي بعد از تماشاي نبرد حماسي گونه قرمز ها و زرد ها در ورزشگاه مي مانند تا با قطبي دور افتخار بزنند آن هم در رزوهايي که تماشاگران اگر قهر نيستند از فوتبال دلزده و کمتر به ورزشگاه مي آيند.اين هنر پرسپوليس قطبي است که در اين روز غيرتعطيل شور مي آفريند و فوتبال پاک و نشاط آور را به تماشاگران هديه مي دهد.هستند کساني که هوادر پرسپوليس نيستند اما به احترام قطبي به تماشاي بازي هاي اين تيم مي نشينند و از قهرماني اش در ليگ شادند و خندان.باور کنيم او فصل تازه اي در فوتبال ماست و کاش از اين شمار مربيان در اين فوتبال بيشتر و بيشتر به چشم آيند. ديروز همه به احترام قهرمان تازه فوتبال ايران ايستاديم و کلاه از سر برداشتيم. زنده باد فوتبال فرهنگي!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/28 ساعت 21:32 | لینک ثابت |
ز دل برود هر آنکه از...
اگر سکوت ِ این گستره ی بی ستاره مجالی دهد،
می خواهم بگویم : سلام!
اگر دلواپسی ِ آن همه ترانه ی بی تعبیر مهلتی دهد،
می خواهم از بی پناهی ِ پروانه ها برایت بگویم!
از کوچه های بی چراغ!
از این حصار ِ هر ور ِ دیوار!
از این ترانه ی تار...
مدتی بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمی رفت!
کم کم این حکایت ِ دیده و دل،
که ورد ِ زبان ِ کوچه نشینان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
که دیگر صدای تو را در سکوت ِ تنهایی نخواهم شنید!
راستی در این هفته های بی ترانه کجا بودی؟
کجا بودی که صدای من و این دفتر ِ سفید،
به گوشت نمی رسید؟
تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!
آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،
که دی نیمه راه ِ رؤیا رهایم کنی؟
می دانم!
تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!
اما شمار ِ آنهایی که عاشق می مانند،
از انگشتان ِ دستم بیشتر نیست!
یکیشان همان شاعری که گمان می کرد،
در دوردست ِ دریا امیدی نیست!
می ترسیدم - خدای نکرده ! -
آنقدر در غربت ِ گریه هایم بمانی،
تا از سکوی سرودن ِ تصویرت سقوط کنم!
اما آمدی!
بانوی همیشه ی نجات و نجابت!
حالا دستهایت را به عنوان امانت به من بده!
این دل ِ بی درمان را که در شمار ِ عاشقان ِهمیشه می گنجانم،
انگشتانم،
برای شمردنشان
کم می اید!●
ترانه:یغما گلرویی
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/23 ساعت 20:39 | لینک ثابت |
استبداد درونی و خصلت های فردی ما
چه نیازی است به خاتمی؟ یادداشت من در روزنامه کارگزاران
سال هاست که همه در اندیشه این که چرا جامعه ایران،یک جامعه دموکراتیک نیست؟ چرا دموکراسی در ایران سخت پا می گیرد؟چرا توسعه در این سرزمین به کندی محقق می شود و هزاران چرای دیگر...
اهل علم و کارشناسان فن، هر یک در بیان علل این عقب ماندگی تاریخی بر نکته و یا نکاتی تکیه کرده اند؛که علت عقب ماندگی همین است که ما می گوییم و لا غیر.
در این میان بوده اند پژوهشگرانی که خصلت های فردی را یکی از اصلی ترین علل عقب ماندگی ما ایرانیان بر شمرده اند.پیش از این در این باره نوشتم اما به مذاق عده ای خوش نیامد و آن را فاقد ارزش دانستند و در نقدش همه را – من و دوستانم – به هزار بیماری لاعلاج سیاسی و استبداد زدگی متهم کردند که در خانه نشسته ایم و نظریه ساتر می کنیم و مشکل خود به دیگران نسبت می دهیم.
حسن نراقی کتابی دارد به نام جامعه شناسی خودمانی که به چاپ هجدهم نیز رسیده است. تکیه وی بر فرهنگ روزمره ایرانیان است و این که چرا دروغ می گوییم و چرا ریا می ورزیم و چرا به رنگ جماعت در می آیم و هزار نکته باریک تر از مو که می تواند در آسیب شناسی فرهنگ ایرانی ما بسیار به کار آید.
آخرین کتاب منتشره دکتر سریع القلم نیز بار دیگر به این موضوع مهم پرداخته است و این که چرا ما ایرانیان به توسعه سیاسی نمی رسیم و چرا دموکراسی در اینجا پا نمی گیرد.(من جدای از تمام نقد ها و تمجید هایی که از این کتاب شده است،تاکیدش بر خصلت های فردی ایرانیان برایم بسیار جالب است.چرا که روزمره زندگی ما همین است که از بیان آن هراس داریم.)
ارزیابی داده های میدانی کتاب "فرهنگ سیاسی ایران"برای هر خواننده ای جالب توجه و البته تعمق است.در پاسخ به این سوال که چرا"ما در رفتار،افکار،تعهدات و وظایف خود قاعده مند نیستیم؟"۴۹ درصد پاسخگویان فقدان ثبات سیاسی و اقتصادی را علت اصلی دانسته اند و ۲۰ درصد بی اعتمادی به افراد و محیط زندگی را عامل این شرایط دانسته اند.به بیان دیگر ۶۹ درصد جامعه آماری بی اعتمادی و بی ثباتی را دو عامل برجسته سیال بودن رفتار خود دانسته اند.
جالب است که در پاسخ به سوال دوم نیزکه پرسیده است"چرا ما نمی توانیم در انجام کارهای دراز مدت بیندیشیم و معمولا در دستیابی به هدف عجله می کنیم" نیمی از پاسخ دهندگان بی ثباتی و عدم اطمینان به آینده را ذکر کرده اند.۴۰درصد نیز عدم اعتقاد به کار جمعی و زحمت فراوان را علت این وضعیت برشمرده اند.
بیش از ۵۰ درصد پاسخگویان در توصیف این که "چرا در فرهنگ ما فرد مهمتر از فکر است"فقدان نظم اجتماعی منسجم را برگزیده اند و ۳۳ درصد نیز احساساتی و عاطفی بودن مردم را علت این رفتار دانسته اند.
همچنین ۷۰درصد گزینه زیاد و خیلی زیاد را در مقابل این که"آیا قائل به این مساله هستید که ما ایرانیان در معاشرت منطقی،معقول و دوطرفه با یکدیگر خیلی مشکل داریم؟"برگزیده اند و در بیان علل مهم آن ۳۴ درصد" نداشتن مفهوم صحیحی از خود و احساساتی بودن" و ۲۴ درصد "مشکل گوش کردن و ضعف یادگیری" را عنوان کرده اند.
در خصوص دگر پذیری نیز ۵۵درصد جامعه آماری دربیان این که "چرا ما تفاوت های همدیگر را کمتر می پذیریم و بر کسی که دیدگاهش با ما متفاوت است القاب می گذاریم؟"قائل به احترام قائل نبودن برای دیگران بوده اند و ۲۳ درصد هم خودخواهی و روحیه استبدادی را علت این رفتار برشمرده اند.
همچنین در پاسخ به این که "چرا ما در قضاوت در باره دیگران منصف نیستیم و معمولا نسبت به افرادقضاوت دوگانه پیش رو و پشت سر داریم؟"۳۰درصد پاسخ دهندگان توجه به ویژگی ها منفی افراد و ۲۷درصد مشکل داشتن با دیگران را برشمرده اند.
نکته جالب اینجاست که ۶۷درصد جامعه آماری اعلام کرده اند؛ "ما از تضعیف و تخریب دیگران لذت می بریم." و در بیان علت ان ۵۴ درصد جامعه آماری؛"مشکل داشتن با رشد افراد و عدم آموزش قواعد رقابت"را انتخاب کرده اند.
سوال بعدی پرسیده است که "چرا ابعاد احساسی عاطفی و هیجانی نسبت به ابعاد منطقی و عقلایمان قوی تر است؟"۷۳ درصد پاسخ دهندگان گفته اند:چون مبانی رفتاری و نظری فرهنگ ما احساساتی و هیجانی است.
۳۹ درصد جامعه اماری نیز علت این که"مدیران ایرانی معمولا افراد ضعیف و مطیع را به عنوان همکار برمی گزینند و از تملق لذت می برند" را این دانسته اند که مدیران عموما افراد ضعیف و مطیعی هستند و ۲۲ درصد نیزگفته اند: چون تحقق اهداف مدیر مهم تر از اهداف کاری است.
در بیان "علل بی اعتمادی ما به یکدیگر و این که چرا احترام ما ایرانیان نسبت به هم جنبه صوری دارد و ما حسادت قابل توجهی به هم نشان می دهیم؟"۳۵ درصد افراد تفاوت بین ظاهر و باطن و ۲۳ درصد حداکثر گرا بودن ما در انتظارات از دیگران را به عنوان علت اصلی این رفتار برشمرده اند.
۳۵ درصد جامعه اماری حاکمیت آرزو بر اندیشه عمل ایرانی را اصلی ترین علت "مشکل داشتن ما در قبول واقعیت"عنوان کرده اند. ۲۶ درصد در بیان علت این رفتار غرور کاذب و خود بزرگ بینی و ۲۳ درصد نیز کم فکر کردن را بیان کرده اند.
در پاسخ به این سوال که "چرا ما توقعات قابل توجهی از یکدیگر داریم؟"۳۶ درصد جامعه اماری گفته اند چون"رعایت قانون" و "اتکا به خود" زمان بر است.۲۰ درصد "تنبل بودن و عدم اتکاء به خود" را بر گزیده اند و ۱۸ درصد هم گفته اند چون حوصله زحمت کشیدن زیاد را نداریم.
۵۸ درصد جامعه اماری نیز در بیان این که "چرا ما معمولا در حل اختلاف ها مشکل داریم و بحث های ما به مشاجره ختم می شود؟" به دو عامل " اولویت داشتن زور بر استدلال در فرهنگ عمومی ما" و ضعف در هنر گوش دادن و فهم طرف مقابل" اشاره کرده اند.۲۱ درصد افراد حداکثر گرا بودن و ۱۳درصد نیز تمام موارد را در این رفتار موثر دانسته اند.
۳۰درصد پاسخ گویان نیز در بیان این که "چرا ما افراد را به جای هویت فردی آنان در قالب باند و گروه تعریف می کنیم؟"اذعان داشته اند که"به علت عدم رشد خودمان ارزشی برای دیگران قائل نیستیم"۲۶ درصد نیز گزینه"چون نگاه ما به دیگران ابزاری است را برگزیده اند و ۲۲ درصد معتقد بوده اند که انسان ها ارزش مستقل ندارند و تحت تاثیر محیط هستند.
۵۶ درصد در توضیح این که "چرا ما در قبول یکدیگر و سهیم شدن با هم در قدرت و توانایی مشکل داریم"گزینه"چون هدف ما تحقق اهداف جمعی نیست" را برگزیده اند.۹ درصد نیز گفته اند"چون منافع ما از میان می رود." به بیان دیگر۶۵ دصد افراد منافع فردی را بر منافع جمعی ترجیح می دهند.
در پاسخ به این سوال که"چرا ما در سیستم سازی، ایجاد حزب، هدف گذاری جمعی و.... مشکل داریم" نیز باز هم خصلت های فردی نمایان تر است.۳۲ درصد جامعه باز هم بی ثباتی نظام اجتماعی را برگزیده اند اما۲۴ درصد جامعه نیز مشکل داشتن با رشد دیگران و رقابت را عامل این رفتار قلمداد کرده اند.۱۸ درصد نیز گفته اند"حاضر نیستیم به دیگران سهم بدهیم."یعنی۴۲ درصد جامعه نمونه اماری به علت منافع شخصی و یا مشکلات فردی توانایی ایجاد سیستم حزبی و کار گروهی را ممکن نمی داند.
۶۵ درصد پاسخگویان"شخصیت استبدادی ما را" در ضعف ایجاد سیستم حزبی و کار جمعی زیاد و خیلی زیاد موثر دانسته اند.۵۹ درصد پاسخگویان نیز فقدان فرهنگ عقلایی را اساسی ترین مشکل ایران دانسته اند.
نزدیک به ۵۰ درصد جامعه نیز علت ابهام در رفتار و گفتار خود را " احساس عدم امنیت "عنوان کرده اند.۲۸درصد نیز گفته اند "چون به این صورت همه را راضی می کنیم."
۵۴ درصد جامعه اماری این مشکلات را ناشی از فرهنگ عمومی ضعیف ایرانیان برشمرده است.۱۷ درصد تمام عوامل، نابسامانی اقتصادی(۱۴ درصد)،بی توجهی دولت به آموزس ( ۸درصد)، بی توجهی خانواده به تربیت(۵ درصد)از دیگر گزینه های مورد اشاره پاسخ دهندگان بوده است.
این کتاب توسط پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم در تیراژ ۲ هزار نسخه منتشر شده است.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/20 ساعت 11:0 | لینک ثابت |
پرت نویسی
۱- گرمای ظهر بی تابم می کند برای نوشیدن!قوطی را باز می کنم گازش می زند بیرون و یک نفس سرش می کشم.بغل دستی بد جور نگاهم می کند و می گوید: خدا نگذرد از تولید کنندگان آب معدنی.قبلا یک پارچ آبی روی میز این ساندویچی ها بود حالا از آن هم خبری نیست.به ریش هایش نگاه می کنم و چهره عبوسش. می گویم بله خوب راست می گوید قبلا برای ثوابش هم که بود آب خوردن مجانی بود اما حالا... اخم می کند و ساندویچش را گاز می زند.من ماءالشعیر دوم را سفارش می دهم.ساندویچ نیم خور را ول می کنم و با قوطی ماء الشعیر می آیم وسط خیابان. دنبال جایی که بشود نشست و چشم انتظار برای دیدن یک دوست.
۲- کتاب فروشی های حد فاصل انقلاب تا ولی عصر را گز می کنم. بهتر از نمایشگاه کتاب است خدا این دستفروش ها را حفظ کند که تو لب تر کنی سه سوت برایت ممنوعه ترین کتاب را می آورند.با چندتایشان دمخور می شوم . برای سرگرمی خوب است.
می رسم روبروی تئاتر شهر. خودم را ول می کنم روی سکوی سیمانی و چشم به خیابان می دوزم. یاد سنتوری می افتم آنجایی که گلشیفته فراهانی در توصیف جامعه اش لحظی بعد از این جامعه مکث کرد.می شود هر چیزی را جای این مکث گذاشت اگر چه مهر جویی در کمال ادب وحشی را استفاده کرده بود. اما وقتی هنوز چراغ سبز نشده است راحت می توانی سیمای جامعه ات را ببینی.این جامعه ....
۳- می توانم مثل این بچه شهرستانی ها دراز بکشم وسط سبزه های پارک. کفش هایم را هم بگذارم زیر سرم و به این فکر کنم که این جامعه همه چیزش سود و فایده است تو چقدر برای من می ارزی و من خودم را به چند می فروشم. روابط اینجا متفاوت است باید گرگ باشی. انسان گرگ انسان!این ها را مرور می کنم و چشم به راه همچنان. هر کدام از آدم ها یک سوژه هستند برای نوشتن دیدن و خندیدن.
۴- راستی دیروز روز جهانی خنده بود و من چقدر سعی کردم الکی بخندم. وقتی بیژن آمد همینطور خندیدیم به خودمان و حرفهایمان تا دلمان خالی شود.یاد راننده ای افتادیم که آن روز ما را رساند بی ان که مسیر را بگوییم. حرف زد من و بیژن آنقدر نا امید حرف زدیم که بنده خدا نا امید تر شد و اخر مسیر یک نان سنگک هم از پشت ماشینش آورد و گفت بروید املت بخورید. پیاده که شدیم خندیدیم. دنده عقب گرفت و هاج و واج به ما نگاه کرد. حتمن با خودش گفت: تا دقایقی بعد دو جنازه را از این آپارتمان بیرون می کشند.یاد آوریش می کنم و هر سه مان می خندیم.فروغ هم رسیده است. قیافه آدم ها را ورانداز می کنیم و سوژه ها را می یابیم برای خندیدن. خودم یک سوژه کاملم. دلم می خواهد شیرجه بزنم وسط حوض پارک ،حتمن همه می خندند.بیژن تشویقم می کند اما اینقدر خنگ نشده ام.فروغ راهنمایم می کند به کتابفروشی دست دومی که جنسش جورتر از دیگران است. دلبرگان غمگین مرا می خرم تا در ماشین بخوانم با ۲ برابر قیمت.روزخوبی بود حتمن و من باید خودم را عادت بدهم به زندگی این شکلی. اسمش را می توانم بگذارم زندگی سگی یا هر چیز دیگر . سکانس آخرش را با رهیدن از تصادف در هشتگرد از سر می گذرانم تا برسم به خانه. خوابم می آید کاش وسط سبزه های پارک خوابیده بودم.
شاید تجربه ای تازه را شروع می کنم با تمام اما و اگر هایش. با تمام آری و نه هایش....یادم می آید که باید به خودم وفادار باشم.
۵- عاشق گیاهانند/که میرویند/می میرند/سبز می شوند/ میریزند/باران که می بارد/ چتر نمی خواهند/زمستان ها/ کلاه و پالتونپوشیده/می ایستند روی در روی/نگاه برف/ بی شرمساری اندام برهنه شان از برگ.
چقدر از این شعر بیژن نجدی خوشم آمد.
۶-به پرت نویسی رسیده ام این روزها اما این هم حال خودش را دارد. برای این که زیادی پرت نشوم،چند وقت قبل امیر رجبی زنگ زد که می خواهد ویژه استانی کارگزاران را منتشر کند و اصرار و اصرار که یادداشت بنویس.راستش خیلی سعی کرم امیر را بپیچانم اما آنقدر سمج بود که رویم نشد. ویژگی سماجت و پیگیریش وادارم کرد یاداشت را بنویسم.البته چند جایی هم حذف شده بود که خواننده را معلق نگاه می داشت. متن کامل آن را در ادامه مطلب بخوانید.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/17 ساعت 19:15 | لینک ثابت |
به همین سادگی
۱- نمایشگاه کتاب بهانه خوبی است تا شما تصمیم بگیرید یک روز کاملا فرهنگی را سپری کنید. البته چون هیچ وقت کار فرهنگی بدون درد و رنج ممکن نیست بنابراین شما درد خورتان را ملس کنید.در کنار این تفریح فرهنگی شما توانمندی های مخابرات را می توانید ببینید. موبایلهایتان کامل قطع است و تنها ایرانسلی ها به شما پز می دهند که می توانند همدیگر را پیدا کنند.در محوطه هم می توانید تا دلتان می خواهد پوست چیپس و پفک و بستنی پیدا کنید و الته زوج هایی که جای خوبی برای خلوت کردن در این همه شلوغی پیدا کرده اند.برکات دیگری هم نمایشگاه دارد که باید از نزدیک ببینیدش اما از قدیم گفته اند وصف العیش نصف العیش.
۲- دستش را گذاشته روی بوق و داد می زند. راننده هم زیر لب غر و لند می کند.اما دیگر تاب نمی آورد که شتابان می پرد پایین و می زند روی کاپوت، این چه وضعشه و بعد هم چند تا فحش آبدار. این یکی هم قفل فرمان را بر می دارد و عربده کشان چند تای دیگر می گذارد رویش.مردم حلقه می زنند و کسی تمایلی برای جدا کردن این دو شهروند را ندارد. مسافر ها پیاده می شوند و یکی شان زیر لب می گوید: مردم عصبانی شده اند. راهم را می روم و به حرف های شهردار تهران فکر می کنم. عصبانیت ما تقصیر چه کسی است؟
۳- چندان هوا دلچسب نیست که لم می دهم روی صندلی پشت و گوش می شوم برای دو پیرمردی که ظاهرا پا درد دارند و توصیه ای حکمیانه دارند برای هم.تریاک بکش خوب می شوی.این را راننده می گوید به مسافرش که لنگ می زد تا سوار شود. مسافر نفسی بلند می کشد و می گوید: کجاست تریاک خوب این ها الان اشغال است بد تر آدم را مریض می کند. یادش به خیر رفته بودیم شمال ....
بحث جالب تریاک کشیدن گل می کند و خاطرات این دو چرتم می گیرد درست مثل آدم های خمار که حالا بویش خورده به دماغشان.اندر فواید تریاک می توانم رساله بنویسم که صدای راننده چرتم را پاره می کند. اخرشه. رسیدیم.پیاده که می شوم صدایم می زند: جوانی یک دفعه گول حرفهای ما را نخوری.نکند بروی سراغ دود و دم. ما که خیری ندیدیم حالا هم .... سعی می کنم نشنوم سرم را تکان می دهم و راهم را می ایم.نصیحت خوبی بود. راهم را می روم و سعی می کنم بیشتر توجه ام را بدهم به نعره های محسن نامجو و بی تفاوت بگذرم از کنار این همه سوژه.از قول عبداله ناصری می خوانم که خاتمی باید بیاید. بابا بیخیال. بگذار نامجو گوش کنیم!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/16 ساعت 2:42 | لینک ثابت |
حس فضولی من گل نکرد
از وقتی که یادم می آید همیشه سر کاغذ ها و روزنامه هایی که نگه می داشتم و می دارم در خانه مشکل داشتم. چه آن زمان که مادرم ناچار بود هر روز کلی بازمانده کاغذ ها و روزنامه های من را جمع کند و چه حالا که این مساله تبدیل به یک مشکل لاینحل و ادامه دار شده است.چند روز قبل بود که سراغ یکی از کیف های پر شده از کاغذ رفتم برای یافتن روزنامه ای قدیمی.عجب آرشیوی داشتم من از سالهای گذشته و چقدر بد که حالا این کار را نمی کنم.
تقریبا خبری نبود که از دست من در فته باشد و اشاره ای هر چند کوتاه به ان نکرده باشم.آن روزها کم سن و سال تر بودم و البته به اندازه امروز درگیری ذهنی نداشتم که هم ذهنم را به بستن حساب های مالی آخر سال معطوف کنم و هم به سفارش مقاله ای که هر چه می کنم سفارش دهنده را بپیچانم دلم نمی آید و یاد خودم می افتم که برای یک مقاله یا گفت و گو چقدر سریش می شدم.
حال چند سال گذشته است و روزنامه نگاری اگر چه کار دوم من است اما همچنان بخش زیادی از وقت و ذهن مرا به خود مشغول داشته و برای این که یادم نرود هر از گاهی به مرور گذشته و درس های تازه می نشینم و البته تجربیاتم را با اموزه های مکتوب در می آمیزم و دنبال یافتن نقطه کور.
زیاد خوانده ایم که روزنامه نگار باید همیشه کنجکاو باشد. شاید بهتر بود که می گفتم خبرنگار باید رگ فضولی قوی داشته باشد.همیشه دنبال پرسیدن باشد. چه شده است؟ چرا؟ چطوری؟ کی؟ و...دیروز من این رگ را نداشتم. چرا که در نزدیکی من یک حادثه روی داده بود که هم ارزش خبری داشت و هم جذابیت کافی. در بانک تجارت بلوار مدرس به روایت متصدی باجه ۸ میلیون پول یک مشتری را دزدیده بودند. از دحام جمعیت زیاد بود و هر کس به گونه ای ماجرا را روایت می کرد و حتی چهره اقای دزد را نیز توصیف می کردند.جالب اینجا بود که مشتری بعد از من بیشتر برایش مهم بود که جزییات قصه را بداند.
چند سال قبل وقتی از یک نامه چند خطی به فرماندار وقت قزوین با خبر شدیم که در نصرت آباد قزوین فاضلاب ها ی شرکت بیدستان خطرات زیست محیطی به وجود اورده که انسان ها را نیز تهدید می کند با بهنام محمودی تا نصرت آباد رفتیم.انقدر پرس و جو کردیم که از دلش یک گزارش بیرون امد که پای رییس وقت سازمان محیط زیست را به قزوین بکشاند و فرماندار قزوین در نشست مطبوعاتی اش ان را کذب نخواند و تایید کند که این مساله وجود دارد.حالا تمام آرشیو ان در میان کاغذ هایی من موجود است و حتی حواشی بعد از آن.
اما امروز خبر در کنار من رخ داده و من بی توجه از کنار ان گذشتم. شاید خسته بودم از ان همه کار روزانه و دغدغه های متناقض و درون آشفته.خیلی بد است.
پ .ن ۱- گاه موسیقی چقدر آرام بخش است حکم یک مسکن را دارد. من رو به نسیم خنک بهاری گوش به موسیقی سپرده ام و شهر خاموش را نگاه می کنم و با خودم کلنجار می روم سر یک تصمیم !چقدر سخت می شود گاهی تصمیم گرفت.
پ .ن ۲ - ما کار می کنیم برای زندگی نه زندگی برای کار!مرا یاد فیلم ارتفاع پست می اندازد. انجا که داد می زد من می خواهم بروم جایی که ۸ ساعت کار کنم،۸ ساعت خواب و ۸ ساعت تفریح!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/12 ساعت 4:41 | لینک ثابت |
خبر را بو بکش!
خبرنگار خوب چه کسی است؟ ویژگی های یک خبرنگار خوب کدام است؟*
کنجکاو باشید: کنجکاوی شما را بر آن می دارد تا بپرسید.
خبر را بو بکشید:اگر چه فهم ما از خبر بودن با تمرین به دست خواهد آمد اما گاهی بعضی از افراد خبر را بو می کشن. شامه قوی دارند.
تسلیم نشوید: خبرنگار خوب هیچ وقت پشت در ها تسلیم نمی شود. هر چه که شما را پاس دادند،سر کار گذاشتند و سنگ انداختند سر راهتان خسته نشوید و ادامه بدهید.شما سرانجام به ان چه که می خواهید می رسید.
عینی گرا باشید: خبرنگار تمام گرایش ها و تعصباتش را پشت در می گذارد و بعد خبر را آن گونه که هست تنظیم می کند نه آن گونه که دوست داشته است رخ بدهد.وظیفه خبرنگار فقط آگاه کردن است و دادن اطلاعات.قضاوت را بر عهده مخاطب بگذارید.
شک کنید: خبرنگار خوب هیچ گاه گفته های مقامات و مسولین را دربست نمی پذیرد.چرا که منابع اغلب اطلاعاتی را به شما می دهند که دوست دارند و به نفع خودشان است پس شما همواره مشکو ک باشید اما نگذارید این شک تبدیل به بدگمانی شود.
راحت اخت بگیرید:می گویند داستان های خبری را اغلب مردم می سازند و شما هم برای نزدیک شدن به منبع داستان ها باید این توانایی را داشته باشید که زود با همه اخت بگیرید.آن هایی که راحت تر صمیمی می شوند موفقیت بیشتری به دست می آورند.
*ویژگی ها را از جزوه راهنمای خبرنگاری ترجمه برمک بهره مند گرفتم.توضیحاتش را سعی کردم وفادار به متن و تنها کمی ساده تر بنویسم.
پ. ن - چقدر مناسبت دارد این روزهای اردیبهشت. تمامی هم ندارند و اصلا هم جور در نمی آیند.روز شوراها گذشت و کسی از حال و روز این نهاد مدنی مثله شده نپرسید که این روزها جز تصویب مصوبات شهرداری چه کار مفید دیگری انجام می دهد.
امروز روز ملی خلیج فارس است و به همین مناسبت یادداشتی نوشتم که در فرهنگ و آشتی چاپ شده است با عنوان هویت ملی فروختنی نیست.
فردا هم روز کارگر است. من این سه سال از نزدیک با روزمره زندگی کارگران قراردادی آشنا بوده ام پس این را بگذاریم برای بعد!
۱۲ اردیبهشت روز معلم. معلمان با کارگران فصل مشترک بسیار دارند. به ویژه آن جا که کارفرما و دولت معوقه های آنان را نمی پردازد.این هم بد نیست که بدانید روز معلم پیش از آن که آیت اله مطهری به شهادت برسد ۱۲ اردیبهشت بوده است به پاس خون ابوالحسن خانعلي دبیر دبیرستان جامی تهران در۱۲ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ در تجمع اعتراض آمیز معلمان به میزان حقوق دریافتی خود درمیدان بهارستان توسط رئیس کلانتری بهارستان به ضرب گلوله گشته شد.
با عرض شرمندگی روز جهانی آزادی مطبوعات هم هست!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/10 ساعت 16:15 | لینک ثابت |
چاووشی
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/08 ساعت 7:52 | لینک ثابت |
قتل زنجیره ای یعنی چه؟
۱- کتاب آسیب های اجتماعی را می خواندم که یک مبحث داشت تحت عنوان قتل زنجیره ای برای خودم جالب شد، دیدم بد نیست اینجا بنویسمش.
قتل زنجیره ای یعنی کشتن عده ای از افراد یکی پس از دیگری و در زمان های مختلف.قاتل در قتل زنجیره ای،قربانی خود را از فاصله دور زیر نظر می گیرد،فعالیت های معمول روزانه او را بررسی و با تظاهر به دوستی با او اعتمادش را جلب می کند و وارد خانه اش می شود. مدتی در خانه می ماند و پس از به دام انداختن و بستن تمام راه های فرار بر او سر انجام جانش را می گیرد. در این فرایند قاتل معمولان قربانی را شکنجه می دهد و از زجر کشیدن، التماس کردن و سایر واکنش های او لذت می برد.برخی قاتلات زنجیره ای به صورت تیمی عمل می کنند و تحت نفوذ رهبری کاریزماتیک شخص دیگری دست به جنایت می زنند.
۲- نتایج شمارش آرا (به سبک دولت نهم) تا این لحظه نشان می دهد که اصلاح طلبان باز هم ناکام مانده اند.مبارک است!
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/07 ساعت 4:8 | لینک ثابت |
حکایت شیرین دولت نهم و چند قضیه دیگر
حکایت شیرینی است حکایت دولت نهم در این روزها . حالا منتقدین دولت نه کسانی که به تعبیر موافقان دولت دستشان از قدرت کوتاه شده و دولت نهم راه نان آنان را بسته که وزرای دولت نهم هستند و رییس جمهور در سخنانش لبه تند و تیز حملات را نه به سمت و سوی منتقدانی که دشمن عدالت طلبی هستند،بلکه به سمت اعضای کابینه اش می گیرد.به راستی این دولت را چه شده است؟فشار ناشی از ناتوانی پاسخگویی به مطالبات فزاینده وعده داده شده توسط رییس جمهور این شرایط را به وجود اورده است؟چه اتفاقی افتاده که محمود احمدی نژاد می خواهد پور محمدی را برکنار کند؟چه شده است که دانش جعفری ناگهان در خداحافظی اش کاری می کند که حتی اصلاح طلبان استیضاح شده اگر چه بارها وعده دادند تا از ناگفته ها بگویند اما جسارت آن را نداشتند؟یک سال باقی مانده دولت احمدی نژاد چگونه خواهد گذشت؟هنگامه رای خواستن از ملت،که به لطف رسانه ملی تبلیغاتش برای محمود احمدی نژاد از همین حالا شروع شده است،بدهی های دولت نهم به ملت چقدر خواهد بود؟
این که دولت نهم را باید در شمار دولت های ویژه قرار داد تازه نیست،چرا که هر آن چه که خط قرمز بود و روسای جمهور سابق جرات وروود به آن را نداشتند،محمود احمدی نژاد به راحتی به آن پرداخت.این چنین است که هوشنگ امیر احمدی در مقایسه او و خاتمی می گوید: احمدی نژاد جرات دارد و شجاعت و البته این به خاطر داشتن پایگاه در قدرت است. چیزی که خاتمی از آن بی بهره بود.اگر خاتمی جسارت آن را نیافت تا در کنار کلینتون به یادگار عکس بگیرد و عذر خواهی رسمی او را بپذیرد؛احمدی نژاد در کنار تمام رهبران دنیا به یادگار عکس گرفت و سالی یک بار راهی امریکا شد و در دانشگاه کلمبیا سخن گفت.چاوز را به آغوش پذیرفت و پای پوتین را به ایران باز کرد و سازمان منحل کرد و وعده داد گوش بپیچاند و...
حال اما بازی برای دولت نهم سخت تر شده است. صدای اعتراض فقط از مخالفان که گاه معاند نیز خوانده می شدند، به گوش نمی رسد بلکه از میان خود دولتی ها هم هستند کسانی که سیاست های احمدی نژاد را به شدت غیر کارشناسی می خوانند.
رفتار شناسی دولت نهم و در راس آن محمود احمدی نژاد چندان دشوار هم نیست چرا که سه سال سکانداری به خوبی نشان داده که چگونه رفتار می کنندغیر منتظره و بی برنامه. ناگهانی و ضرب الاجلی. همه چیز انی است. دولتی که تکیه گاهش نه کارشناسان و طبقه متوسط که این روزها گستردگی بیشتری یافته ،بلکه توده مردم محروم است که دل به سخنان و کمک های چند هزار تومانی خوش داشته اند.
دولتی که به جای برنامه ریزی بلند مدت،به لحظه ای تصمیم گرفتن روی آورده است و برای جلب نگاه ها شهر به شهر می چرخد و همانجا تصمیم می گیرد بدون آن که بخواهد کمی کلان تر نگاه کند.
معمولا در پایان هر فصل دانش آموزان کارنامه هایشان را می گیرند و نمره هایشان نمایان.نمی دانم کارنامه محمود احمدی نژاد چگونه خواهد بود؟بد نیست پیش از ان که دیگرای چون دانش جعفری داد سخن بگیرند و دولت هم باز او را در شمار دشمنان قرار دهد،خود دولت به بازبینی کارنامه اش بنشیند به صورت عمومی.اگر تا پیش از این همگان می گفتند انقلاب فرزندان خود را می خورد حال دولت نهم نیز در شمار این تئوری قرارمی گیرد و وزرایش را یکی پس از دیگری می خورد.
پ.ن ۱ نقش خبرنگاران و فراموشی ما
چند روز قبل یک جزوه به دستم رسید از بنیاد رویترز که برمک بهره مند آن را ترجمه کرده است. جزوه ای با عنوان راهنمای خبرنگاری. کم حجم و کاربردی. در صفحات ابتدایی این جزوه در باره نقش خبرنگار نکته ای آمده است که این روزها چندان برای اهالی رسانه در قزوین بی فایده نیست دانستنش.به نوشته این جزوه،خبرنگاران نقش های زیر را بر عهده دارند:
نظارت بر کار دولت،دادگاه ها و شرکت های بزرگ برای برجسته کرد ن ناکامی ها و موفقیت ها
ریشه یابی فساد در تمام لایه ها
جلب توجه مردم به بی مبالاتی و ناکارآمدی مسولان
و.....
شما سکوت رسانه ها در باره اتفاقات اخیر استان را با کدام یک از این نقش ها تطابق می دهید؟
پ.ن۲ دو صفحه آگهی حدیث و بی ربطیش به ما
انتشار آگهی دو صفحه ای جشن پیروزی اصول گرایان در شماره این هفته حدیث موجب آن شد تا برخی از دوستان به کنایه ما را بنوازند. فقط جهت اطلاع می گویم که من خود در شمار منتقدان این گزارش قرار دارم و به یکی از دوستان گفتم اگر چند صد میلیون تومان هم پول به نشریه برسد چاپ برخی اگهی ها مغایر با اهداف نشریه است.اما طبیعی است در این خصوص مسولان نشریه حتمن دلایلی برای خود دارند.راستش دروغ چرا این آگهی و تیتر صفحه اولش اشک مرا در اورد جلوی دکه روزنامه فروشی ولی عصر.بگذریم!
پ. ن ۳. نو آوری ما و باد بهاری
تصور این که من در این سن و سال سرم را ماشین کنم و کچلی هایم بزند بیرون تقریبا برای خودم هم غیر قابل قبول بود. اما حالی دارد وقتی صبح ها باد بهاری تا مغز سر آدم می نشیند. دوستان به چهره جدید ما می خندند و ما می گذاریمش به حساب نو آوری و تغییر روزمرگی ها. حالا که زورمان به اصلاح جامعه نمی رسد می توانیم سر خودمان را هر جور که دلمان خواست اصلاحات رویش انجام بدهیم. توصیه می شود شما هم این کار را بکنید.
نوشته شده توسط حمید مافی در 87/02/05 ساعت 18:50 | لینک ثابت |
