آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

بزرگ می شوم و شاید پیر
بزرگتر می شوم.آخرین روز سال است و شاید هم ساعت های آخر. به روز نمانده و من خودم را مرور می کنم. به عادت هر ساله. هر چه گذشته است در این یک سال نه حالا باید در سه دهه از عمر نگاه کنم. پیر شده ام.دوستی داشتم همیشه می گفت: ۳۰ به بعد بازگشت به خط پایان است. زندگی را دایره ای فرض می کرد که از یک جا آغاز و به همان جا ختم می شود.می گفت: زندگی خط ربطی است که خواهی نخواهی تو را به مرگ می رساند.

نمی خواهم نا امیدانه بنویسم از این روزها که نوروز می رسد و همه خواسته و ناخواسته دلشادند و بوی عید می آید اما راستش من نوروز را دوست ندارم. شاید به این دلیل که عمرم می گذرد. حال ان شوق کودکی عیدی و لباس نو نیست که ترجیح می دهم این روز لباس نو هم نخرم و بگذارم برای بعدتر.
کامتان را تلخ نکنم و نوروزی شاد و پر امید برایتان آرزو دارم.
دوشنبه به شیطنت دلارام و مهدیه مراسم پایان سال تبدیل شد به جشن تولد من.پیشاپیش دوستان ورودم به ۳۰ سالگی را جشن گرفتند.از همه اشان ممنونم و از این که مریم برایم دوربین خریده است زبانم قاصر که چگونه باید قدردانی کنم. شاید از این به بعد در کنار تمام کارهایم عکاسی هم کردم.از مهدیه بابت رم دو گیگش و،دلارام به خاطر شیطنت و لباس و کتابش،کیانوش به خاطر ادکلنش،حسین آذربایجانی به خاطر دو چیزی که از انها متنفرم و بقیه برو بچ به خاطر حضورشان بی نهایت ممنونم
چند تا عکس در ادامه ببینید
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/29 ساعت 12:37 | لینک ثابت |
علامت سوال بزرگ انتخاباتی
امروز یک گزارش نوشتم برای حدیث در خصوص انتخابات که در حین نوشتنش به نکات جالبی برخوردم.
هنوز نمی دانم مقامات رسمی آمار مشارکت در قزوین را چند در صد اعلام کرده انداما ان گونه که ادعا می شود مشارکت شهروندان نه تنها نسبت به دوره قبل افزایش نداشته، بلکه در حوزه انتخابیه کاهش نیز داشته است.
این اظهارات آقای میربها فرماندار قزوین به نقل از خبرگزاری فارس است :سعيد ميربها سهشنبهشب در نشست خبري بيان داشت: افراد 18سال به بالا كه تاريخ تولد آنها پيش از تاريخ 24 اسفند سال ي1368 باشند حق رأي دارند و در استان قزوين 751 هزارو 251نفر بالاي 18 سال هستند كه مي توانند در انتخابات رأي دهند.
وي ادامه داد: در شهرستان قزوين، البرز، بوئين زهرا، آبيك و تاكستان به ترتيب 337 هزارو 316 نفر، 113هزارو 820 نفر، 82 هزار و 264 نفر، 57 هزار و 138 نفر و 123 هزار و 451 نفر واجدين شرايط راي دادن در استان قزوين هستند.
به گفته آقای میربها باید در حوزه انتخابیه قزوین،آبیک و البرز 508 هزارو 274 نفر واجد شرایط رای دادن وجود داشته باشد. حال به گفته آقای میربها بعد از انتخابات مجموعه آرا ماخوذه در قزوین 236 هزار و 533 رای بوده است.طبق فرمول ریاضی تعداد شرکت کنندگان *100 / تعداد واجدین شرایط رای،میزان مشارکت مردم قزوین زیر 50 درصد است.
236533*100/508274=46.5
در حوزه انتخابیه بویین زهرا که فرماندار آن مشارکت شهروندان را بیش از 67 درصد خوانده است اما نزدیک به 80 درصد مردم پای صندوق های رای رفته اند.
68831*100/82264=83.7
اما شاهکار امار ارایه شده در حوزه انتخابیه تاکستان است.دقت کنید آقای میربها تعداد واجدین شرایط رای را 123 هزار و 451 نفر اعلام کرده اند و فرماندار تاکستان آرای ماخوذه را 184 هزار و 4 رای!!!
184004*100/123451=149.05
123451-184004=60533
در واقع در تاکسان نزدیک به 1.5 برابر واجدان شرایط رای به پای صندوق های رای رفته اند.
این علامت سوال را چه کسی پاک می کند.
پ.ن:
پایان انتخابات و اعلام نتایجش بازهم با اما و اگر روبرو است و اصلاح طلبان همچنان مدعی اند که حقشان ضایع شده است.راستش از مدت ها قبل و حتی در انتخابات قبل هم اصلاح طلبان این ادعا را دارند اما نمی دانم چرا تا به حال کاری نکرده اند. حتما کمیته صیانت از آرا را خاطرتان هست.همین حرف هاست که اعتماد عمومی را از اصلاح طلبان سلب می کند.وقتی حرفها با عمل ها فرق می کند.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/26 ساعت 22:32 | لینک ثابت |
از هر دری
یک - بیچاره کتاب هایی که جا ندارند. کتابخانه کوچک من زیادی به هم ریخته است در این روزهای اخر سال.اجاره نشینی بدیش این است که تو نمی توانی یک جای ثابت برای این چند ورق پاره ای که بخشی از ذهنت را شکل داده اند پیدا کنی.چند روزی هست که بر سر این که کدام یک از کتاب ها را باید از داخل قفسه ها بردارم مشکل دارم. همین حالا سه کارتنش را گذاشتم داخل انباری. اما چاره ای نیست در این خانه به دوشی.طبیعتا بخشی از کتاب های من به داخل کارتن می روند و بخشی هم که دست دوستان عزیز است استدعا دارم بازگردانند.
دو - جمعه رفتیم دکتر با علی خانبان.آقای دکتر دو تا امپول تزریق کرد و ما هم بی خبر نوش جان کردیم. از ان به بعد تا ساعت ۷ بعدازظهر امروز یا خواب بودم یا چرت زدم. علی می گیه؛یکیش مرفین داشته. این همه خواب کار همون مرفینه. اما جون عزیزت آقای دکتر این بار بگو چی به چیه که ما زیادی منگ نزنیم.
سه - اگه زمستون با فرهاد و سرما سر شد،مرگ یقه ام رو گرفته این همه ویژه نوروزی رو چطور بخونم.سرمقاله شهروند و اعتماد رو خوندم.کارگزاران و اعتماد ملی و آفتاب یزد و تهران امروز رو هم گرفتم.راستش از ویژه آفتاب یزد اصلا خوشم نیومد، روزشماره همه اش.شهروند و اعتماد سنگین به نظر می رسند. اعتماد ملی بیشتر تبلیغاتی بود درست شبیه تابان در حوزه محلی.سیاست کارگزاران هم به دلم ننشست هرچند اقتصادش از نظر من فوق العاده است و بیژن معتقده فرهنگ کارگزاران هم یک سر و گردن بالاتره.نمی دونم چرا اما احساس می کنم روزنامه نگاری هم دوران فترتش رو سپری می کند.شایدم کسی حس نوشتن نداره.به نظر می رسه این حوزه نیاز به یک بازکاوی دقیق داره.
چهار- قول دادم از تجربه های روزنامه نگاریم بنویسم.دنبال موضوع بندیشان هستم تا باری به هر جهت نشود.شاید هم نوعی آسیب شناسی روزنامه نگاری محلی.فعلا همین رو داشته باشید که همیشه مصاحبه هایتان را ضبط و نگهداری کنید.چرا که ممکن است ناچار شوید بعدا به تکذیبیه های دیگران جواب بدهید. مثل ما که هنوز منتشر نشده شاهد تکذیب و البته تهدید یک مقام بسیار محترم گفت و گو شونده بودیم و بعد هم با خبر شدیم یکی زیر چاپ گفته است این حرفا را من نزدم... شانس اوردیم فایل صوتی گفت و گوی مورد نظر موجود است.حالا که تا اینجا گفتم بگذارید اندر فواید ضبط کردن مصاحبه توضیح بدهم:
اول باری که ضبط یک مصاحبه به کارم امد،گفت و گو با کمالی بود که تازه شهردار شده بود. راستش وقت گفت و گو نمی داد و با سماجت همراه مهدیه میرناصری وقت گرفتیم و گپ زدیم. بعد هم گفت و گو منتشر شد. قرار بود تکذیب شود اما نوار صوتی گفت و گو موجود بود.
دومی هم باز به شهرداری باز می گردد. بعد از ماجرای وام های مدیران شهرداری،جلالیان معاون وقت شهرداری قزوین با گلایه مندی به گفت و گو نشست با حدیث.در آستانه انتشار صفت اله صالحی مسوول روابط عمومی شهرداری، تماس گرفت که ما گفت و گو را ببینیم. کلی تغییرات در گفت و گو دادند و به قول معروف شهیدش کردند. اما من زیر بار نرفتم و گفتم فایل صوتی جلالیان موجود است. اصل گفت و گو را منتشر کردیم و داد صالحی در امد که تکذیب می کنیم. وقتی فایل صوتی هست چه تکذیبی برادر جان.آن گفت و گو کلی خاطره آفرید ....
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/26 ساعت 4:16 | لینک ثابت |
احمد آقا دکه دار شد
اهل روزنامه و نشریه قزوین، چه ان هایی که روزنامه خوانند و چه ان ها که سرو کاری با این چند ورق دارند نمی توانند بگویند تا به حال در شلوغ ترین نقطه این شهر،سه راه خیام چسبیده به پاساژ الغدیر روزنامه از احمد آقا نخریده اند. خدا بیامرزد قبل از احمد آقا پدر شان آنجا بود.
این روزها از آن میز چرخ دار فلزی کوچک خبری نیست و یک کیوسک فلزی جایش نشسته. راستش وقتی این صحنه را دیدیم هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت. یاد روزهایی افتادم که برای خریدن سلام و همشهری صف می ایستادیم و حتی دنیای ورزش و حالا روزنامه ها روی دکه باد می کنند.گاهی وقت ها فکر می کنم که روزنامه نگاری هم دیگر آن شکل و رنگ گذشته را ندارد و چه بسا گرفتار یک بیماری درونی هم شده است.
اما بالاخره احمد آقا هم یه دکه گرفت تا قدیمی ترین روزنامه فروش این شهر سرو سامانی به ظاهر بگیرد. تا به حال برخلاف تمام دکه ها احمد آقا نه سیگار فروخته و نه تنقلات، نمی دانم این شکل و شمایل به این کار وادارش کند یا نه، چرا که درآمدی از محل فروش روزنامه عاید کسی نمی شود و تیراژ نشریات و مخاطبان آن ها آن قدر زیاد نیستند که بتوانند کفاف هزینه های یک دکه را بدهند.اما امید وارم چنین نشود و احمد آقا فقط و فقط همان روزنامه فروش خوب و دوست داشتنی باقی بماند با تمام خاطراتی که از او داریم.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/23 ساعت 22:2 | لینک ثابت |
تجربه های نو
امروز تا ساعت یک بعد از نیمه شب سرگرم کارهای صفحه بندی ویژه نوروزی حدیث بودیم با رحیم و کیانوش و پیمان و البته محمد آذربایجانی.شبهای صفحه بندی را از اول روزنامه نگاریم دوست داشتم با تمام دشواری هاش. همیشه دوست داشتم پای صفحه بشینم و با صفحه بند کلکل.اما این روزها زیاد حوصله این کلکل را هم ندارم. چرا که به قول مرتضی علیا؛" مگه من دست می برم تو نوشته هات و می گم چی بنویس و چی ننویس؟ پس تو چرا گیر می دی و دخالت بی مورد می کنی؟"من باید کار خودم را بکنم و صفحه بند کار خودش را.

امروز که داشتیم صفحات رو می چیدیم کنار هم جای خیلی ها رو خالی کردیم که هر سال بی آن که بگیم به همون مطلب می دادن و امسال چند بار گفتیم و خبری نشد. جایی کسانی که عشقشون تحریریه بود و حالا نمی دونم کجا هستند.از یک طرفم خوشحال بودیم و قرار گذاشتیم تو یکی از همین روزا همه بچه هایی که در این یکسال با ما بودند رو جمع کنیم تحریریه و جشن آخر سال بگیریم. شاید سال بعدی نبود....
امسال تو حدیث یک جمع دوستانه شکل گرفت. یک تحریریه که شاید در خیلی از حوزه ها؛از اخلاقی گرفته تا اندیشه و حتی خصلت های فردی با هم تفاوت داشتیم، اما با تمام این اختلاف نظرها کنار هم کار کردیم. تجربه نویی که بیش از قبل به روزنامه نگاری بومی علاقه مندم کرد.
ویژه های امسال حدیث با ویژه نوروزی تمام شد و در این چند وقت نقد های بسیار شنید. بعضی ها همه اش رو ویار سیاسی ما دونستن که واسه شیطنت سیاسی منتشرش کردیم و بعضی ها یه رقیب واسه قر زدن نیروهاشون.اما حدیث یه دغدغه بود. نه دغدغه من که به واسطه تجربه قبلی ام شدم دبیر ویژه، بلکه دغدغه آدم هایی که برای برون داده های فکریشون نیاز به یک نشریه داشتن. پیشنهاد اولیه اش مال نصور بود که می خواست نشریه کرایه کنه و بعد از کم و کیف قصه فهمید که هزینه کار فرهنگی کمر شکنه و ما کارگر جماعت از پسش بر نمی آیم.
امروز آخرین ویژه حدیث در سال 86 رو بستیم و نسبت به ویژه های دو سال قبل واقعا متفاوت بود. هم دایره نویسندگان و هم موضاعات و هم نویسندگان تازه کاری که نمی دانم افتخار کشفشان مال من است یا خودشان. اما طبیعی است که می تونم بگم جمع کوچک حدیث یک تیم تازه داره که هم کم سن و سال تر از من است و هم رشته های تحصیلیشان مثل من با روزنامه نگاری زیاد غریبه نیست و هم بهتر از من کتاب خوانده اند.
هنوز هم خوابم نمی آید و نمی دانم شیطنت آخر عمو رحیم که در طول یک سال گذشته گاه و بیگاه برای هم تند شدیم و چند دقیقه بعدش زدیم زیر خنده چی بوده.رحیم می گفت خیلی فرق کردم. راست می گفت خدایش. کمتر حذف کرد. تازه گاهی من شدم سانسورچی رحیم و بچه ها داد می زدن،ببین به کجا رسیده که حمید سانسور می کنه. و واقعا من سانسور می کردم.هم کیانوش،هم محمد غزنویان،هم نصور و هم زهرا نادرپور و حتی سهرابی از تیغ سانسور من در امان نموندن. چه برسه به خودم که یاد گرفتم خودسانسوری کنم قبل از این که سانسور شوم .
اگر کسی بپرسه از یک سال کار روزنامه نگاری امسالت راضی هستی،قطعا می گم آره. چون اگر هیچی نداشت چند شماره ماندگار و گفت و گوی به یادماندنی به همراه دوستان خوبی که حدیث را به تحریریه دیگر امید دادن از آن به جا ماند.
از همه اونایی که به حدیث مطلب دادن و ندادن،به ما وقت مصاحبه دادن و ندادن، ما رو دلگرم کردن و دلسرد، نقدمان کردن و نکردن،نوازشمون کردن و خلاصه هر چه دل تنگشون خواست تو رومون و پشت سرمون گفتن ممنونیم و دمشون گرم.
اینم بگم که هنوز واسه سال بعد حدیث برنامه نریختیم اما قصد دارم تو این وبلاگ بیشتر از قبل از تجربیات روزنامه نگاری بنویسم. تجربیاتی که ممکنه به کار دیگران هم بیاد تا حداقل اشتباهات منو تکرار نکن. آخه من جز اون دسته روزنامه نگارم که همه چیز رو تجربی یاد گرفتم. اینم دلیل اسم آماتور بر روی این وبلاگ که خیلی ها می پرسن چرا آماتور....
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/23 ساعت 2:55 | لینک ثابت |
فیلمی که واقعی است
آقای مهرجویی ببخشید من امشب برای پنجمین بار این ساخته شما را دیدم.می گویند کار غیر اخلاقی است اما حیفم می آید از این فیلم بگذرم. فیلمی که واقعیتی از جامعه ای است که در ان زیست می کنیم.
آنجای فیلم که گلشیفته گله می کند از جامعه خشن و یا در پایانش علی،می ترسد از این که به جامعه اش بازگردد چه زندان کوچک بهتر از زندان بزرگ و بی رحم است. آنجا کسی هست که مراقب تو باشد و هنرت را پاس بدارد اما در بیرون....
ببخشید آقای مهرجویی
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/17 ساعت 2:2 | لینک ثابت |
با اینا زمستونو سر می کنم

بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بتههای نور،
برق کفش جفشده تو گنجهها،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/14 ساعت 3:22 | لینک ثابت |
چند گام به پس؟
یادداشت رای ندادن هم حق ماست با واکنش های گوناگونی روبرو شد. عده ای آن را سبک خواندند و گله از این که بعید است تو چنین حق سرنوشت ملتی را به طنز بگیری؟؟؟ و گروهی نیز آن را فرار از صریح و مستدل پاسخ گفتن. آن چه که در این پست می خوانید نوشته است در تکمیل رای ندادن هم حق ماست.اگر چه در گوشه انتهای آن نقد خود بر اصلاح طلبان محلی را نیز بازگو کرده ام.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/11 ساعت 17:13 | لینک ثابت |
من کی هستم؟
شهروند عزیزی که بی آدرس از من می خواهد خودم را معرفی کنم و به احترام هم او که خوب می شناسدم و بد، این چند خط را می نویسم. اگر چه فکر کنم پیش از این چند باری به طنز و کنایه نوشته ام که من کی هستم. اول بار در یلدابازی بخشی از خودم را افشا کردم و از این اقدام خوشم امد اگر چه برخی بر این باور بودند نباید همه چیز را می گفتم. اما حال بی پرده و ان گونه که شهروند خواسته است.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/09 ساعت 1:24 | لینک ثابت |
به یاد مسافر همیشگی علم کوه حسن زرافشان
چه بگویم که تکرار این روزها فقط غم است. مزدک می گفت بعد از تو پایش به مولانا نمی کشد.من هنوز هم هفته ای یک بار می روم مولانا در و دیوار ها را نگاه می کنم و خاطره را مرور.جمعه سالروز سفر ابدی عمو حسن است.یادش گرامی و راهش جاوید.در این باره بازهم خواهم نوشت و از دوستان حسن می خواهم خاطراتشان را بنویسند.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/06 ساعت 12:20 | لینک ثابت |
تهدیدعرصه عمومی مجازی قزوین
نشست استاندار قزوین با احزاب در غیبت اکثریت احزاب اصلاح طلب استان برگزار شد.جدای از تمام آن چه که در این نشست عنوان شد نکته جالش تاکید بر برخورد با وبلاگ ها، سایت ها و نشریات بود.به گونه ای که صفت اله صالحی خواستار ان شد تا ستاد انتخابات نشستی را با اصحاب رسانه و هیات منصفه برگزار و با آن ها اتمام حجت کند.
محمود انصاریان دیگر عضو شورای مرکزی موتلفه خواستار تشکیل دادگاه و یا کمیته ای جهت بررسی و رسیدگی به سایت ها و وبلاگ های شد که اقدام به تخریب می کنند.
شاه محمد پور از اعضای حزب اعتماد ملی قزوین از مقامات خواست تا مانع جو سازی رسانه ها و تبلیغ بر سر عدم حضور احزاب اصلاح طلب در این نشست شوند.
احد چگینی که خود وبلاگ نویسی می کند از اعتماد ملی خواستار رسیدگی به وضعیت وبلاگ ها و سایت ها شد.
این چنین است که احتمالا باید منتظر برخورد با وبلاگ ها ،سایت ها و نشریات استان در آستانه انتخابات باشیم.
در آستانه انتخابات تعداد زیادی وبلاگ به منظور پوشش اخبار مربوط به اشخاص و گروه ها ی حاضر در انتخابات راه اندازی شده که برخی از آن ها کار ویژه اشان تخریب است.
متاسفانه به دلیل عدم فضای شفاف و اطمینان بخش در رسانه های مکتوب استان و پایین بودن آستانه تحمل برای نقد،به نظر می رسد تخریب از روی عصبانیت جایگزین هر اقدام دیگری در رسانه های مجازی شده است و همین فضا را برای دیگران نیز نا امن و عرصه عمومی مجازی در قزوین را تهدید می کند.
به هر حال امیدوارم که این فضا به بلاگستان قزوینی ها ضربه نزند و موجبات نا امنی در این فضا را فراهم نکند.
نقد علیرضا بر این نوشته را بخوانید.
سعید آقا علیخانی چندی قبل مرا نقد کرده بود.
پ.ن۱-شیرازی در باره عدم حضور اصلاح طلبان و منتقدان دولت در این نشست گفت: من به آنها زنگ زدم حتی در خیابان هم آن ها را دیدم و گفتم بیایند اما نیامدند.اعتراض داشتند و اعتراضشان را این گونه اعلام کردند.
پ.ن ۲- حامد کبودوند در اعتراض به عدم انتخاب معاون سیاسی استانداری زیرکانه دلیل بیماری استاندار را کارهای زیاد و عدم حضور معاون سیاسی عنوان کرد و اظهار امیدواری کرد با انتصاب معاون سیاسی استاندار بهبود یابد.
پ.ن ۳-شیرازی که مجری برنامه بود در راستای تداوم اظهارات متملقانه اش در باره احمدی نژاد گفت:جهان روز به روز از محبوبیت احمدی نژاد می ترسد و بولتن ها خبر از نگرانی اروپا از محبوبیت رییس جمهور ایران می دهند.
او گفت ملک عبداله به بهانه حج احمدی نژاد را دعوت کرد وگرنه او چند بار خواسته بود که رییس جمهور به آنجا سفر کند اما احمدی نژاد به دلیل اعتراضاتی که داشت نپذیرفته بود!!!!
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/12/03 ساعت 11:27 | لینک ثابت |
