آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

روزهایی که با حسین طاهری و بهنام و حسن حدیث را منتشر می کردیم دست نوشته ای زیر شیشه میز بود که به سان یک برنامه عمل بود؛روزنامه نگاری که ننویسد مرده است.هر بار که از دنیای نوشتن و تحریریه فاصله گرفتم یکی از همین ها زنگ زد که نکند مرده ای و من با خودم کلنجار می رفتم که نه من زنده ام پس چرا مرده ام به حساب می آورند و هر کدام ما چهار نفر که از تحریریه دور شدیم یکی انگار باید زنگ می زد و قلقلکی که کار تو این نبود برگرد.هنوز و شاید به خاطر این بود که با تمام نامهربانی هایی که می دیدیم تاب نبودن نداشتیم و نمی خواستیم مرده به شمار بیایم.همین درد نوشتن بود که چند صباحی کوله بارم را دستم می داد و تحریریه ای تازه. می آمدم و با عمو رحیم دعوایم می شد و باز می رفتم اما می دانستم یکی از همین روزها باز می گردم.
آماتور هم در یکی از همین روزهای آمدن و رفتن منتشر شد. همان روزهایی که داشتم صفحات شماره های آخر اعتماد ملی را می بستم (و به خاطر همان پنج شماره شدم بچه اعتماد ملی و یادم ماند در قزوین می شود همه چیز را به همه چیز ربط داد.)و می دیدم دیگر اعتماد ملی هم ما را تاب نمی آورد به دنیای مجازی پناه آوردم به صورت رسمی و با شناسنامه و خیال های بسیار در سر داشتم. باورم نیمشد به فاصله هر سه روز یک بار به روزش کرده باشم و در یک سالی که رفته گاه در روز بازدید کننده ای بالاتر از ۵۰۰ نفر داشته و گاه نیز خود بوده است. آماتور خلق شده دست من بود عاصی ،شورشی،آرمان گرا،بی محابا،نقاد و نق زن،حراف و.... که بسیاری را رنجاند چون خود من. بلد نبود زبان به کام بگیرد و آن چه را که می بیند ننویسد.دوستان بسیاری یافته بود. در این سو و آن سوی آب های دنیا. در سراسر ایران. دوستان مجازی که گاهی اوقات از نزدیک دیدمشان و چه مهربانانه دوست شدیم. دوستانی که دغدغه اشان شبیه هم بود.آماتور این چنین بود بی رحم و شورشی و من این چنین مخلوقی را بسیار دوست می دارم.
اما چگونه است که با تمام دوست داشتن ها باید دل از این کودک برکنم آن هم درست در روزهایی که یک سالگی اش را به جشن نشسته است و تازه می خواستم رادیو اماتور را راه بیاندازم.اما این جا سرزمین برنامه های ناتمام است.باید یاد بگیری و بدانی هر چه که در ذهن داری را امکان اجرا نیست.
من به کشتن مخلوق خویش نشسته ام و سرشام از اضطراب. اما باور کنید آماتور برای چند وقتی در شمار مردگان خواهد آمد. اما گواهی فوت برایش صادر نمی کنم چون شاید روزی دوباره زمان و زمین برایش مهیا بود. شاید قلب من پیر مرد ۲۸ ساله بازهم یاری کرد و دست هایم نلرزید.شاید هر نوشته ام به ۱۰۰نفر مرتبط و غیر مرتبط برنخورد که گوشی تلفن را بردارند و به دوستانم زنگ بزنند که ببین چه نوشته است این حمید!!!

بعضی روزها که ورودی ها را نگاه می کردم می دیدم من و اماتور با هم جستجو شده ایم و چه بسیار بودند جویندگان آماتور که به حمید مافی رسیده بودند و من چقدر این نام مخلوقم را دوست داشتم.
حال اما تا روزی دوباره می خواهم آماتور را به دهان مرگ که نه شما بخوانید به بندش بفرستم پیش از ان که خودم را به بند بکشد.می خواهم برای چند صباحی به تعطیلاتش بفرستم خسته شده است و نیاز به استراحت دارد بعد از این همه ناسزا که در این چند وقت شنیده است. دیده اید گاهی نشریات تعطیل می شوند و بچه هایشان را جمعی به سفر می برند حالا فکر کنید آماتور هم این چنین است و به سفر می رود. بگذاریدش به حساب خستگی من. به حساب کم آوردن من و این که می خواهم چند صباحی استراحت کنم در این روزهای شلوغ. شاید استراحت اجباری و بلند مدت شاید هم کوتاه کوتاه!!!
پس در آخرش از تمام آنانی که در این چند وقت از پست ها و نوشته های من رنجیدند عذر می خواهم و دست تمام آنانی که آماتور را در شمار دوستان خود قرار داده بودند را از دور ترین نقطه به صمیمی ترین شکل می فشارم و امید به آن که روزی دوبار این سفر کرده باز آید.
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست.
روزی که دیگر در خانه هاشان را نمی بندند
قفل افسانه ای است وقلب برای زندگی بس .
روزی که معنی هر انسان دوست داشتن است تا تو بخاطر آخرین حرف به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف زندگی است تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه ای است تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم و من آن روز را انتظار میکشم
حتی اگر روزی که دیگر نباشم...
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/19 ساعت 9:43 | لینک ثابت |
طنزی که تلخ است
انتخاب ابراهیم عبدالرزاقی به عنوان رییس ستاد انتخابات اصلاح طلبان!!!! استان قزوین یک خبر نا امیدکننده برای آنانی است که امید داشتند تا سر انجام اصلاح طلبان پیشرو در این استان پس از این همه تجربه درسی بگیرند و طرحی نو در اندازند.عبدالرزاقی پیش از این در انتخابات شوراها نیز این مقام را عهده دار بود و آن را به برادر کوچکتر خویش واگذار کرد.هنوز خاطره روز آخری که در منزل قوامی اصلاح طلبان اصرار داشتند تا اعتماد ملی ها هم در زیر یک پرچم جمع شوند در خاطر نگارنده هست.تقریبا همه موافق بودند به غیر از وحید مقدم سازمان مجاهدین و ابراهیم عبدالرزاقی. جمله تاریخی عبدالرزاقی در پس تمام اصرار ها این بود: من رفیق شیخ قدرتم و شیخ با اعتماد ملی ائتلاف نمی کند....
این چنین قصه آن ائتلاف به سر انجام نرسید و حکایت آن چه هم که در ستاد اصلاح طلبان رفت نیازیی به گفتن ندارد.اما امید این بود که در یک سال اخیر اصلاح طلبان با مرور گذشته درس بگیرند و تفاوت میان دوغ و دوشاب را بفهمند.اما انگار به گفته حضرتی اینجا مدارها بر گرد صفر می چرخد.چرا که انتخاب عبدالرزاقی رفتن دوباره راهی است که پیش از این آزموده اند.وی نماینده مجمع نیروهای خط امام است و نمی دانم به غیر از خودش چند نفر دیگر عضو این تشکل هستند و اصلا وجود خارجی دارد یا نه؟مجمع در ساسر کشور تقریبا تعطیل شده و برون داده ای ندارد و در تقسیم بندی های درون گروهی جز بخش سنتی قرار می گیرد که به لحاظ ماهیت هیچ تفاوتی با راست های سنتی ندارد.نقش این تشکل در برنامه ریزی های عملیاتی و فکری اصلاح طلبان تقریبا صفر بوده و فاقد نیروی فکری برنامه ریز حداقل در سطح محلی است.
قطار دوم خرداد مسافران بسیاری داشت اما بخشی از این مسافران به مقصد نهایی اعتقاد نداشته و ندارند. همانگونه که رفتار و گفتارشان در دوران حضور اصلاح طلبان در قدرت نشان داد.آن ها تنها صندلی ها را می خواستند تا خود به جای دیگران بنشینند و حکم برانند و منفعت ببرند و در درون خود به اندازه کافی موجبات کندی و ماندن اصلاح طلبان را فراهم اوردند.
حال بر اساس کدام ویژگی ها و توانمندی ها سکان ستاد اصلاح طلبان به او سپرده شده است سوالی است که باید پاسخی در خور برای آن یافت.اما هر چه که هست این انتخاب علاوه بر این که بخش زیادی از نیروهای اصلاح طلب تحول خواه را از بازی دور خواهد کرد از هم اکنون تکلیف نامزدهای نتخابات در قزوین را هم روشن کرده است. رفیق آقای رییس!!!!
طبیعی است که ستاد انتخابات باید برنامه ای مدون داشته باشد و رییس آن فردی توانمند به لحاظ فکری و برنامه ریزی که بتواند با قشر های مختلف جامعه ارتباط برقرار کند.نمی دانم شاید تمام این ها را ابراهیم عبدالرزاقی دداشته و در انتخابات قبلی رو نکرده و گذاشته تا در این دوره به کار گیرد اما تمام هنر نمایی اینان در انتخابات شوراها بود جایی که تنها قرار بود پوستر رای بیاورد.و ثمره اش را دیدیم...
شروع اصلاح طلبان بومی برای شرکت در انتخابات نا امید کننده و تقریبا شبیه طنز بود(سال ۸۰ طنزی برای ولایت در همین باره نوشتم با عنوان تلفن میوه و سیاست که در روزهای آینده دوباره آن را بر روی این صفحه منتشر خواهم کرد)به گونه ای که تعداد زیادی از دوستان دانشجو در این روزها از راه دور برای قزوینی ها پیام تبریک می فرستند. اما انگار سقف اصلاح طلبی در قزوین همین جاست و همین سقف بسیاری را فراری داده است.تلخی این قصه آن جاست که حسن رییسیان رییس ستاد انتخاباتی دکتر معین در قزوین دیگر گزینه ای بوده که مورد اجماع واقع نشده است
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/16 ساعت 13:57 | لینک ثابت |
زمستان است
(۰۰۰۰۰۰)یه روز هایی وقتی این رو می دیدم عصبی می شدم اما حالا معمولی شده. بنویس خط بزن عوض کن و از این علامت ها بذار . یه جورای زمستانه. زمستان......
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
این بهترین توصیف این روزهای من است
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/14 ساعت 13:7 | لینک ثابت |
ما به پوست کلفتی عادت می کنیم
چرا اصلاح طلبان به توقیف مینودر اعتراض نمی کنند؟
انگار عادت کرده ایم به شنیدن خبر های بد و نگزیدن ککمان.تلنبار می شود روی دلم این همه خبر بد. هیچ کس هم اعتراضی نمی کند.
حکایت شیرینی است،حکایت جامعه مدنی ایرانی.وقتی که به حوزه محلی می آیی قصه دردناک تر و رنج آورتر است. فکر می کنم بیش از دو هفته است که مینودر منتشر نمی شود اما به غیر از یادداشت های وبلاگی انگار نه انگار که رسانه ای به محاق رفته است.مدعیان دموکراسی خواهی و آزادی روزه سکوت گرفته اند و قصد آن ندارند که دل کس برنجانند و نهاد های صنفی که من سراغی ندارم. خانه مطبوعات که به سلامتی معاونت ارشاد است و....
چند روز پیش بیژن زنگ زد تا بیانیه ای را امضا کنم در اعتراض به وضعیت روزنامه نگاران رسانه های سراسری و سخت گرفتن مدیران مسوول.ناخوداگاه یاد توقیف مینودر افتادم رسانه ای که اگر چه در این دوران اخیر تنها منتشر می شد بی آن که برنامه ای داشته باشد اما رسانه بود و صدا و حتمن چند خبرنگار و بازاریاب از این راه امرار معاش کرده اند.حال نگاه کنید در دو هفته اخیر که مینودر با تمام ضعف هایش منتشر نشده است به چه کسی برخورده است؟ چه کسی اعتراض کرده و روزنامه نگاران بومی کدام نامه اعتراض امیز را امضا کرده اند.
سال ۸۱ روزهایی که ساکم را بسته بودم تا به قول پدر بزرگم اجباری را طی کنم یاداشتی نوشتم برای حدیث به اسم مانده تا برف زمین آب شود.آن جا در باره نامهربانی هایی که آن روزها با بعضی از نیروهایی سیاسی در استان صورت می گرفت به اصلاح طلبان نشسته بر سریر قدرت گفتم:این آسیاب نامهربانی ها روزی دامان همه را خواهد گرفت. آسیاب به نوبت. سه سال بعد از آن ماجرا چنین اتفاقی افتاد و اصلاح طلبان که امید بسیار داشتند تا در دایره خودی ها جای بگیرند و راهشان را از دگر اندیشان محلی جدا کنند سرانجام خود به درد آنان گرفتار آمدند و این بار اعتماد عمومی را نیز از دست داده بودند و چه جالب که در مقام متهم شاهد بی اعتمادی جوانان تحول خواه بودند.
راستش مرور کارنامه سیاسی اصلاح طلبان بومی قصدم نیست که خود حکایت تلخی است اما تکرار این خاطره به آن سبب بود تا بگویم شاید پس از مینودر نشریه ای دیگر به محاق رود و در پس مطبوعات دیگرانی نیز گرفتار این مهرورزی و عدالت محوری قرار گیرند.اما به راستی کجایند آن ها که مینودر در انتخابات تریبونشان بود؟کارگزارانی ها چه می کنند؟ روزنامه نگاران و حقوق هم صنفی هایشان را چه می شود؟داعیه داران دموکراسی و اصلاح طلبی که چپ و راست بر دولت نهم به خاطر گاز و آب و برق و جاده و ....می تازند برای خفه شدن یک صدا صدایشان چرا در نمی آید؟.....
دور نیست که همه ما به چوب مهربانی و عدالت نوازش شویم و در دایره این برخوردها قرار گیرم. حال چرا سکوت کرده ایم و سخن نمی گوییم و تنها نظاره گریم نمی دانم. می خواستم پیشنهاد بدهم نامه اعتراض آمیز بنویسیم و برایش امضاء بگیریم اما راستش می ترسم که کسی پا نباشد و علی بماند و حوضش.تنها همین روایت درد بس است و این که همه ما عادت می کنیم به پوست کلفتی و کک نگزیدن.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/12 ساعت 9:51 | لینک ثابت |
هویت تاریخی ما

امروز به تعبیری سالروز بزرگداشت کوروش بود، فرمانروای ایرانی که بسیاری نخستین کتیبه حقوق بشر را منسوب به او می دانند.اما در سال های اخیر شاهد بی مهری های زیادی نسبت به او و اساسن آثار و فرهنگ به جای مانده از ایران باستان هستیم.اگر چه بر این باورم ساختن قهرمان و اسطوره ای بی مانند از کوروش و یا هر شخصیت دیگری چیزی جز میل به قهرمان خواهی ما ایرانیان نیست و دردی را چاره نخواهد کرد اما هنگامی که هویت تاریخی یک ملت را می گیری با خلا رو برو می شود و می ماند در فضایی که هیچ چیز نیست.البته جالبش این جاست که شاید به خواست دولتی ها اسم ها تغییر کند اما در میان مردم چیزی تفاوت نخواهد کرد. مثل همین قزوین سال هاست که اسم خیابان کوروش قزوین را تغییر داده اند به خیابان شهید انصاری. و یا میدان سپه را می گفتند شهدا اما همینچند روز قبل که می خواستم با یکی از دوستان قرار بگذارم گفت بیا خیابان کوروش.این یک واقعیت است و حکومت ها نمی توانند فرهنگ خود را بر همه غالب نمایند. پس چه بهتر که بیایم و واقعیت را آن چنان که هست به نمایش بگذاریم تا نه نسل تازه بخواهد به گذشته اش رجوع کند و نه کسی برای اثبات خودش ناچار شود گذشته را به هر نامی از بین ببرد. به این امید و امید به این که به این کشور نیاید نه دروغ نه جنگ و نه خشکسالی
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/07 ساعت 13:56 | لینک ثابت |
آمار معتادان ایرانی چند نفر است؟ واکمن را خاموش کن!!!!
آمار معتادان ایرانی چند نفر است؟
این هفته ویژه حدیث را به موضوع اعتیاد اختصاص دادیم.شاید دلیل اصلی اش اصرار مریم بود و اطلاعات خوبی که جمع کرده بود. در حین خوانش چند باره امار و ارقام و مرور خبرها حالم بد شد. یاد روزی افتادم که برای گفت و گو نزد علی اوسط هاشمی رفته بودم. آن گفت و گو اولین تجربه من بود. در جایی از گفت و گو که به خاطر کرد بودن هر دو ما هر از گاهی به سمت لهجه محلی و زبان کردی هم می رفت بازبان کردی خواست واکمن را خاموش کنم و بعد با همان لهجه شیرین سنقری اش ادامه داد:اخر من نمی توانم به تو بگویم دست های پنهان و اراده ای هست که می خواهد مواد مخدر را جایگزین انرژی جوانان کرد کند. چه کسی می آید و در کردستان مواد مخدر توزیع می کند؟ می خواهند اسلحه کردها را بگیرند زورشان نمی رسد پس اعتیاد را گسترش می دهند.
چند سال از ان گفت و گو می گذرد و بیش از سه سال است که صدای علی اوسط هاشمی را نشنیده ام اما نمی دانم چرا ناخود آگاه مثال ها و لحنش در حین مصاحبه برایم تکرار می شود.
فکرش را بکنید در سال ١۳۵۶ تعداد معتادان کشور ۲ میلیون نفر بوده و هنوز هم دبیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر می گوید : ۲ میلیون نفر معتاد داریم.این در حالی است که کارشناسان وزارت بهداشت گفته اند اعتیاد در ایران سالانه به طور متوسط هشت درصد رشد می کند.
اختلاف نظر آماری این دو گروه تنها بر سر یک صفر است. چرا که طبق نظر کارشناسان و رشد ۸ درصدی سالانه ایران الان بیش از ۲۰ میلیون معتاد دارد.
بنا بر آمار رسمی سال گذشته اعتیاد روزانه در ایران جان ١١ نفر را گرفته است و چه تعداد زندگی از هم پاشانده بماند.این آمار ها آن قدر تلخ بود که نتوانم از کنارش به سادگی بگذرم.اعتیاد پشت در خانه های ماست و هر لحظه ممکن است راهی به درون بیابد. همه با هم برای مقابله با آن به پا خیزیم.
نمی دانم شاید یک طرح خام باشد اما غیردولتی ها باید در این حوزه به طور جدی وارد شوند و حداقل امکان این را فراهم نمایند که تعداد کمتری از جوانان این سرزمین به دام اعتیاد گرفتار آیند. این قصه تلخ بد جور مرا آزار می دهد. بد جور. وقتی می شنوی در میان معتادان نزدیک به ١١ درصد هنوز به سن ١۸ سال نرسیده اند و ۹ درصد زنان جامعه معتادند و دو سوم تریاک تولید شده در افغانستان در بازارهای داخلی ایران مصرف می شود راهی جز فریاد کشیدن نداری.باید در جستجوی علت بروی و این که چه کسانی از این تجارت سود اور – بعد از نفت سود آورترین و بزرگترین بخش تجارت جهانی را تشکیل می دهد_نسل آینده این سرزمین را به تباهی می کشانند.سوال سخت و پیچیده ای نیست اگر واکمن را خاموش کنی حتمن یکی از مسولین محترم برایت توضیح خواهند داد. همین چند سال قبل که دبیران ستاد مبارزه با مواد مخدر استعفاء می دادند هریک قول ناگفته هایی می دادند که هیچگاه بیان نشد.اما شاید یک روز ناچار شویم فریاد بزنیم که این یک واقعیت است. ما را در نوردیده ....
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/05 ساعت 15:35 | لینک ثابت |
مینودر قزوین توقیف شد
اس ام اس هم یک رسانه است. هنوز هیچ ییک از منابع خبری رسمی خبری از توقیف هفته نامه مینودر قزوین نداده اند که گوشی تلفن می لرزد و یکی از دوستان برایت نوشته است هفته نامه مینودر قزوین توقیف شد. می پرسم چرا ؟و برایم می نویسد: به خاطر چاپ عکس ناجور!!!!!
به همین راحتی یک نشریه دیگر به تعطیلات رفت.این هفته نامه به صاحب امتیازی علی اصغر چراغی و مدیری اصلی بیگی از سال ۱۳۸۰ به بعد انتشار یافت. پیش از آن در یک کوتاه احد چگینی سردبیر آن بود و قبل تر شکیب زاده در مقام سردبیراین نشریه قرار داشت و در ابتدای انتشار نیز برای یک دوره کوتاه حضرتی ها آن را منتشر می کرد.
مینودر در سال های اخیر دارای گرایش سیاسی نزدیک به حزب کارگزاران سازندگی در منطقه قزوین بود.
پ.ن ۱ - پست قبلی من در باره نشریات محلی تعدادی چند علامت سوال ایجاد کرده بود که به زودی پاسخ آن را خواهم گفت.
پ.ن ۲ - علیرضا خدابخش در تازه ترین پست خود یادداشتی نوشته است که صمیمانه از او سپاسگزارم و تنها همین را در تایید سخنانش می گویم که ما نیاز داریم به رسانه هایی خارج از قدرت نفوذ صاحب زر و زور تا آزادانه آزادی را فریاد بزنیم. دموکراسی خواهی راه بلندی است که در گذرگاه های سخت راهیان ان نمایان می شوند. از علیرضا بابت این راهی که می رود بی نهایت سپاسگزارم.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/08/02 ساعت 17:50 | لینک ثابت |
