آماتور
منوی وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند
تمام پیوندها
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی
پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگيها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب

تصمیم داشتم در باره استعفای علی لاریجانی بنویسم. مردی که می گفت در دولت قبل خارجی ها به ما آبنبات می دادند و ما سماغ می مکیدم و طلا در مقابلش می گرفتند. هم او که معتقد بود در دولت گذشته خارجی ها سر ما را به گردو بازی مشغول داشته اند. حال اما بد نیست کارنامه ای از دوران حضور خود در مقام مذاکره کننده ارشد ارایه دهد تا معلوم شود این بار چه گرفته و چه داده ایم.در میان مذاکره کنندگان و دیپلمات های دولت نهم لاریجانی منطقی تر بود و شاید سخنانش برای طرف های مذاکره قابل قبول تر از رییس جمهور. به هر روی وی پس از بارها اعلام کناره گیری تاب نیاورد"تا هرچه می بافد،سخنان یک شبه و بی منطق عده ای به بادش بدهد"و کناره گرفت. البته چندان عجیب نیست در دولت نهم وقتی در دو سال این همه وزیر می روند و می آیند. وقتی مهرورزی به دولت خانوادگی و باجناق ها تبدیل می شود،وقتی .... بگذریم این را هم در شمار شگفتی های دولت نهم بگذارید.دولتی که هیچ چیزش قابل پیش بینی نیست.این را هم در شمار سایر غیر قابل پیش بینی ها بگذارید و آرزوی سلامت و آزادی و آبادی ایران.
اما بعد،نقدم بر رسانه های محلی را تا تا انجا رفتم که خبرنگاران رپرتاژی بیشتر از خبرنگاران حرفه ایند. هم به لحاظ قرب و جایگاه و هم به لحاظ تعداد.گفتم رسانه بنگاه اقتصادی است که نه بر اساس منطق بازار رسانه ای(کیفیت،تیراژ،جذب آگهی،سود)که بر اساس چشم پوشی از واقعیت و انعکاس اخبار دولتی توسعه ای و سفارشی و پرهیز از نقد رپرتاژ می گیرند و سود آوری دارند.
حال برای پایان این دردها که بی شمار است می خواهم چند روایت از جایگزینی مطبوعات و احزاب بنویسم و بعد هم در روزهای نزدیک از ضرورت نهاد های صنفی غیردولتی برای مطبوعاتی های این شهر.
یک - سال ۷۷ انتخابات شورای اول،هفته نامه مینودر به صاحب امتیازی علی اصغر چراغی و سردبیری شکیب زاده در مقابل ائتلاف جبهه دوم خرداد ،جبهه مردمی دوم خرداد را شکل داد.این نشریه در انتخابات مجلس ششم هم باردیگر با حمایت از شیری و ترغیب او به حضور در میدان عملا اصلاح طلبان را به دو گروه تقسیم کرد.هنوز حمله تند این نشریه در سرمقاله بعد از انتخاباتش به رئیسیان و هفته نامه حدیث در یاد فعالان این استان هست. ثمره این سیاست تعطیلی مینودر بود و سپردن آن به دست ناپدری.تحریریه مینودر از بین رفت و شکیب زاده بعد از آن روزنامه نگاری محلی نمی کند.
دو - حدیث ائتلاف ناتمام،رحیم سرکار یک بار می گفت: بزرگترین اشتباهش حضور در انتخابات شورای دوم به عنوان نامزد انتخاباتی بوده است.من فکر می کنم او اشتباه بزرگترش را هنگامی انجام داد که برای دوره ای خواست حدیث را به تریبون ائتلافی تبدیل کند که فقط صدا داشت و در درون خبری نبود.نتیجه این حضور سیاسی اصحاب رسانه اختلاف نظر بود و جدایی های پی در پی و ....
سه - طلوع ۲۲ بهمن، رفیعی آتانی هم در جبهه مقابل اصلاح طلبان چنین کرد و به قصد ورود به قدرت از رسانه اش به عنوان یک تریبون سیاسی استفاده کرد.ثمره اش عیان است نه از طلوع خبری هست و نه رفیعی به درت رسد. او قدرت رسانه اش را هم از دست داد.
چهار - نامه شهریارن شهر،بخشی از آنان که به نامه آمدند همان هایی بودند که در ائتلاف روزنامه نگاران اصلاح طلب و حدیث با سرکار به مشکل برخورده بودند.اما باز همان تجربه را تکرار کردند و نامه ای که می توانست یک رسانه قدرتمند باشد در شرایطی نامساعد و نامربانه هم انشقاق یافت و هم برای چند وقتی تعطیل شد و باز به ناپدری دیگری رسید که امید وارم قصدش کسب قدرت نباشد.
پنج- تابان علیخانی ها،البته شاید اگر علیخانی حزبی ثبت شده در قزوین داشت حتمن بر لوگوی نشریه اش می نوشت تریبون حزب.... اما همین حالا هم تابان یک نشریه حزبی است و شاید یک نشریه خانوادگی علیخانی ها.نشریه ای که رسما در انتخابات و غیر انتخابات تریبونی است برای این خاندان.گزارش ها، خبر ها و... همه چیز برای منافع اینان. خرده ای هم نمی توان گرفت رسانه را فقط برای همین خواسته اند و کارکرد تابان هم همین است.
شش - تاک دوره جدید هم همین راه را می رود. تریبونی برای شکاف در ائتلاف اصول گرایان و جای دادن قنبری الموتی در فهرست نامزدهای مجلس هشتم.
فصل مشترک تمام این تجربه ها به غیر از تابان که اساسا کارکردی حزبی دارد و تا به حال نیز کتمان نکرده است، حرکت به سمت کسب کرسی های قدرت بوده در حالی که معمولا روزنامه نگاران می توانند قدرتمند ترین آدمها باشند و صاحبان قدرت از جایگاه آنان می ترسند.
اما مساله این است که چون حزب در جامعه ایران کارکردی چون رسانه نداشته و تجربه تحزب در میان ما بسیار پایین است همواره از رسانه برای جبران جای خالی تحزب استفاده شده است. چرا که در اینجا می توان بده بستان هم داشت بدون توجه به مرامنامه حزبی. می توان جو ساخت و می توان غلو کرد. نمونه تمام این ها را دیده ایم.
متاسفانه در این سالها رسانه های بومی برای چند مرتبه به این دام افتاده اند و باز دیگران درس نیاموخته و همان راه را می روند.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/29 ساعت 13:21 | لینک ثابت |
سوال هایی که خسته ام می کنند
تو برای چه خودت را خسته می کنی؟ اولین بار منیژه غزنویان پرسید که تو خسته نمی شوی؟ و بعد بسیاری دیگر که بابا بی خیال برو بچسب به زندگیت این حرفا نون و آب نمی شه. کم نیستند آدم هایی که این روزها شماتتم می کنند به خاطر نمی دانم چه؟ شاید به خاطر خسته نشدن. شاید به خاطر این که می دانند انتهای این کار کجاست و شاید می فهمند که من راه را به اشتباه آمده ام.می گویند ول کن حدیث را آزموده را آزمودن خطا ست. می خواهی چه کار کنی؟
اما باید اعتراف کنم خسته ام. خسته تر از آنی که به ذهن شما ها برسد. سخت دلم گرفته و می گویم کاش به جای لعنت فرستادن به تاریکی هر یک از ما شمعی را روشن می کردیم.خسته ام اما نه از سخت گرفتن روزگار و تیره شدن آسمان آبی و بسته شدن روزنه های تنفس برای دگر اندیشان.که از این سوال هایی که جوابشان را می دانند و باز می پرسند.می دانند ما برای از دست دادن هیچ چیز به جز زنجیرهایمان نداریم اما دوباره می گویند را؟
منیژه این روزها شهر کوتاه قزوین را ترک کرده و نیک می داند که در اینجا راه رفتن نیز برایت حرف دارد چه برسد به این که تو بخواهی فعال نیز باشی.چه برسد به این که تو قصد آن داشته باشی تا هزار راه نرفته را امتحان کنی و .....
نه خسته ام خسته خسته و ناخود آگاه به ابتهاج پناه آوردهام و صدای شجریان: در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند/یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند/کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند/نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار/ دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند.......
خسته ام که می خوانم
قاصدک هان چه خبر آوردی؟/از کجا و ز که خبر آوردی؟/خوش خبر باشی اما اما/ گرد بام و در من/ بی ثمر می گردی./انتظار خبری نیست مرا/نه ز یاری نه ز دیار و دیاری-باری/برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس/برو آنجا که ترا منتظرند./ قاصدک در دل من همه کورند و کرند.
ویا
در معبر من/ دیگر/ هیچ چیز نجوا نمی کند/ نه نسیم و نه درخت/ نه آبی در گذر/شره شره نوحه یی گسیخته می جنبد/ تنها/سیاه تر از شب/بر گرده سرگردانی باد.....
اما باتمام این ها
رفتار من عادی است/اما نمی دانم چرا این روزها/از دوستان و آشنایان/ هر کس مرا می بیند/ از دور می گوید:/این روزها انگار / حال و هوی دیگری داری!........
فقط تلاشم این است که من بر خستگی چیره شوم نه او بر من.به قول شاعر حال ما خوب است اما تو باور نکن.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/24 ساعت 11:14 | لینک ثابت |
یه بهانه ساده
گاه می مانم در خودم. بی هیچ توضیح اضافه ای و انگار تنها صداست که می تواند با من باشد. در جستجوی این صدا ها امروز به اینجا رسیدم و یاد فرهاد(جشنواره ترانه فرهاد برگزار می شود)که تمام روزهای خدمت با فریدون فروغی و محمد نوری همراه من بودند ناخودآگاه به گذشته بردم. استاد ادبیات ما رشید کاکاوند بود فارسی عمومی درس می داد. یک روز لز دانشجویان محترم!! خواست اسامی ۵ فیلمساز،آهنگساز،بازیگر زن و مرد،خواننده و شاعر و نویسنده مورد علاقه اشان را بنویسند.کاش آن دست خط ها را بیرون نریخته بودم و حالا همه نظر ۴۰ دانشجو را برایتان منتشر می کردم. اما همین بس که اسفندیار منفردزاده تنها دو بار تکرار شد و فریدون فروغی و فرهاد کمتر از لیلا فروهر و علیرضا افتخاری.بد نیست اگر بدانید در میان ۴۰ دانشجو کسی نام کیمیاوی را نشنیده بود و فنی زاده غریبه ای بیش نبود.
از همه این ها بگذریم انتخاب های خود من هم هیچ به هم نمی خورد و شاید اگر الان قرار بود دوباره ۵ شخصیت برجسته این حوزه ها را انتخاب کنم نظر دیگری داشتم. اما نظر من در سال ۷۶ کلاس فارسی عمومی دانشگاه آزاد قزوین در باره شخصیت های مورد علاقه ام این گونه بوده است.
۵ کارگردان ایرانی: داریوش مهرجویی، رخشان بنی اعتماد،ناصر تقوایی،محسن مخملباف و مسعود کیمیایی
۵بازیگر مرد ایرانی: عزت اله انتظامی، بهروز وثوق،فرامرز قریبیان،محمد رضا فروتن،بهمن مفید
۵ بازیگر زن ایرانی: هدیه تهرانی،هما روستا،پروانه معصومی،جمیله شیخی،نیکی کریمی
۵ آهنگساز: کامبیز روشن روان(اگه آهنگ ساز نمی شد چوپانی می کرد. یادش به خیر هر فیلمی که آهنگسازش بود باید پول بلیت می دادم و هر کدام که مجید انتظامی بود جواد بلیت می خرید)،حسین علیزاده،اسفندیار منفردزاده،بابک بیات،(از این دوتا نمی شه گذشت. فریدون و هرکدام از این ها نه اصلا غیر قابل تصور آدم بیچاره می شه)مجید انتظامی
۵ خواننده(بیشتر از ۵ خواننده را دوست دارم اما این ها واقعا برایم جذاب بودند)شهرام ناظری(شاید یک حس ناسیونالیستی است اما بعید می دانم یادگار دوستش کسی را مست نکرده باشد)،فریدون فروغی(اون صدا و ترانه ها و آهنگ ها هر آدم معمولی رو بیچاره می کرد اون که من بیچاره بودم. واقعا تا مدت ها با فریدون فروغی شب و روز رو طی کردم.)،محمد رضا شجریان(هدیه برام خرید علیرضا و بعد کرایه ماشین هام رو جمع کردم تا شجریان بخرم)،داریوش(شقایقش به اضافه بقیه کارهاش ...)،پریسا(اجراهاش با شجریان واقعا لذت بخش بود.دلم می خواست آرشیو تمام اون فیلم ها را داشتم)،فرهاد(گنجشکک اشی مشی،شنبه روز بدی بود رو اولین بار متنش و خوندم و بعد آهنگ تلفیق شهریار قنبری و بابک بیات و فرهاد مگه می شه دوست نداشت)،سیاوش قمیشی
۵ شاعر:مهدی اخوان ثالث(زمستانش همیشه برایم تکرار می شود و خیلی دوست دارم و راحت تر با او اخت می گیرم.)،احمد شاملو(نمی شود او را دوست نداشت. سلاخی می گریستش را تا مدت ها به یادگار برای دوستان می نوشتم)،مولانا(چی بگم؟من غلام قمرم غیر قمر هیچ مرا)،فروغ فرخزاد(زندگی شاید سیبی باشد....)،نادر نادرپور(برام هدیه آوردن مجموعه اشعارش رو تا مدت ها ورق می زدم و می خواندم و .....)
۵ نویسنده:منیرو روانی پور(شاید به خاطر غلامرضا تختی و شاید هم داستان هایش سخت بود انتخاب برایم )،صادق هدایت(حکایتی داشت من چند بار پیاپی بوف کور را خواندم تا شاید حس خودکشی که دبیر ادبیات دوران دبیرستانمان گفته بود را پیدا کنم اما نشد که نشد) ،احمد محمود(هیچ ندارم بگویم فقط می دانم تا مدت ها برای هر کس هدیه کتاب خریدم احمد محمود بود و بس)،زویا پیرزاد(بازارش بسیار گرم بود)صمد بهرنگی(فکر میکنم چند تای از بچه های فامیل رو با تعریف داستان های صمد در ابتدای راه بیچاره کردم و ناچار شد شراره امان چند تای صمد بخرد و هدیه بدهد تا صمد خودمان سرجایش بماند)
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/23 ساعت 13:37 | لینک ثابت |
خبرنگاران رپرتاژی
درد سوم؛خبرنگاران رپرتاژی
دومین مشکل مطبوعات محلی را بی بهره بودن از نیروهای اتاق فکر عنوان کردم و برای سومین مشکل می خواهم سراغ موضوعی بروم که شاید بسیاری را آزرده خاطر کند. اما اجازه بدهید نقد رادیکال حتی اگر ثمره ای چون ناسزا و توهین داشته باشد به زبان آید.
سومین مشکل رسانه های مکتوب محلی نگاه بنگاه تجاری داشتن به این رسانه ها است. به این معنا که ارزش سازمان آگهی ها و نیروهای بازار یاب بسیار بیشتر از نیروهای حرفه ای تحریریه است که کار بازاریابی نمی کنند.
معمولا اتاق های خبر - اگر وجود داشته باشند - با بازاریاب های خوب سازمان می یابند و خبرنگار خوب کسی است که بتواند از دل مصاحبه مطبوعاتی مدیران کل یک رپرتاژ به ارمغان بیاورد.
بد نیست اگر نشریات محلی حق تحریر های پرداختی به پرسنل خود در تحریریه ها را اعلام کنند تا مشخص شود هزینه یک تحریریه چند تومان در ماه است.
بسیاری از خبرنگاران و دبیران خبر در نشریات محلی بیش از ان که دغدغه کنکاش و جستجو برای یافتن خبری تازه و کشف یک واقعیت داشته باشند ترجیح می دهند به مذاق مدیران کل حرکت نمایند تا مبادا در یک روزی رپرتاژی از کف بپرد.
این تعریف که خبر چیزی است که کسی می کوشد آن را در جایی پنهان کند و آن چه که می ماند آگهی است در نشریات محلی تقریبا عکس است و خبر ان چیزی است که آگهی به بار می آورد.
متاسفانه چنین فرایندی باعث شده نسل های بعدی نیز چنانچه وارد تحریریه می شوند بیش از هر چیز در پی یافتن روابط در سازمان ها و ادارات برای گرفتن رپرتاژ و آگهی باشند. آن دسته هم که تن به چنین فرایندی نمی دهند خود به خود از گردونه حذف و یا پس از مدتی به علت خستگی ناشی از پایین بودن حق التحریر عطای ماندن را به لقایش می بخشند و گوشه نشینی اختیار می کنند.
اگر چه در برخی نشریات به ظاهر سازمان آگهی ها از تحریریه جدا ست اما کارکردهای این دو تقریبا هماهنگ شده بوده و سعی سردبیران قبل از هر چیزی ممانعت از انتشار اخبار و گزارش هایی است که نان بر می شود.
راستش من خودم چند بار این درد را به جان لمس کرده ام و نمونه های زیادی را در نشریات محلی جمع کرده ام که چشم از واقعیت پوشیده اند چون حداقل یک آگهی پانصد هزارتومانی نصیبشان شده اما اجازه بدهید این داستان ها را بعد ها روایت کنم و تنها امید به این ببندم که شاید روزی رسانه های مکتوب این دیار واقعیت ها را به دور از نگاه بنگاهی ببینند.
درد بعدی هم معامله سیاسی است که در نوشتاری دیگر به آن خواهم پرداخت.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/21 ساعت 17:21 | لینک ثابت |
آزادی درونی
حضور با تاخیر و همراه با تدابیر شدید امنیتی احمدی نژاد در دانشگاه تهران حواشی بسیار داشت. دانشجویان معترض را به سالن راه ندادند. خبرگزاری های رسمی جمهوری اسلامی تعداد معترضین را ۱۰ نفر اعلام کردند.
کاش محمود احمدی نژاد همان گونه که در کلمبیا از ضرورت آزادی سخن می گفت دیروز اجازه می داد دانشجویان نیز به راحتی با او سخن بگویند.
فیلم کوتاهی از اعتراضات دانشجویان
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/17 ساعت 11:42 | لینک ثابت |
بی فکری درد بزرگی است
قبل از هر چیز این دو خبر را بخوانید.
اول استاندار قزوین طی حکمی همسر خود را به عنوان مشاور استاندار در امور بانوان و دبیر کارگروه بانوان و جوانان استانداری قزوین منصوب کرد.
دوم- دانشجویان دانشگاه بین المللی قزوین امروز در اعتراض به تداوم در بند بودن سه دانشجوی پلی تکنیک تحصن کردند.در این تجمع زدیک به ۳۰۰ دانشجو حضور داشتند و خواستارآزادی دانشجویان در بند بودند.
اما در نقد رسانه بومی تا به آن جا رفتم که نشر محلی به اقتصاد و منابع مالی محتاج است و به دلیل آن که نمی تواند منابع مالی خود را از حوزه بخش خصوصی تامین نماید و سرمایه گذار فرهنگی یافت نمی شود به ناچار تن به وابستگی به قطب هایی می دهد که رسانه را نه برای دموکراسی و رسانه که برای تریبون خود بودن می خواهد.
به ظاهر بخشی از نقد ها به برخی از دوستان برخورده بود و فکر می کنم بیشتر آن جایی که افشاری رابه عنوان یک چهره صادق معرفی کرده ام. ضمن سپاس از تمام آنانی که نگران این قلم ضعیف هستند دومین نقد بر رسانه های محلی را می خواهم به فقدان پشتوانه فکری اختصاص بدهم.
چندی قبل بررسی مطبوعات محلی به صورت مقاله ای انتشار یافته بود و گزارش هایش در باره قزوین واقعا تاسف انگیز بود.
من بر این باورم که یک رسانه جدای از هیات تحریریه ای که باید تخصص روزنامه نگاری داشته باشد به یک هیات تحریریه پنهان احتیاج دارد که نقش برنامه ریز و تحلیل گر را عهده دار باشد.
این بخش از نیروها پشتوانه فکری نشریه هستند و خط و فکر نشریه را مشخص و بر غنای نشریه می افزایند.
حال تحریریه های محلی را نگاه کنید.کدام یک از چنین پشتوانه ای برخوردارند و می توانندمدعی شوند که از نخبگان و اساتید به عنوان حتی مشاور برخوردارند.
من بعید می دانم به جز سعید آقا علیخانی در حوزه علوم سیاسی و منیژه غزنویان در علوم اجتماعی که هر دو عضو تحریریه هستند کدام متخصص را سراغ دارید در تحریریه های محلی.
تصور من این است که نشریات محلی بیش از هر مساله ای به گروه های نخبه نیاز دارند. اما به نظر می رسد که نشریات محلی از نزدیکی به نخبگان پرهیز دارند و این پرهیز هم ناشی از کم سوادی تحریریه است.
اگر چه بسیارند کسانی که تخصصشان در حوزه روزنامه نگاری بسیار است اما قبول کنیم این دریای کم عمق نیاز به آن دارد که از منبعی تغذیه کند.
روزنامه نگاران باید به اقتصاد ،جامعه شناسی، علوم سیاسی و تاریخ آگاه باشند. اگر خود این دانش را ندارند از مشاوران زبده بهره بگیرند و سردبیران قوی این نیاز را بر طرف نمایند. اما کجایند این سردبیران.با تمام احترامی که برای یکایک اهل قلم قایلم اما بازهم ناچارم ولایت را مثال بزنم. واقعا بعد از دیدن این نشریه گاهی فکر می کنم یک روزنامه دیواری دانش آموزان می توانست هم شکیل تر باشد و هم غنی تر.یا مینودر.تابان هم اگر مجموعه هنرش را کنار بگذارید در حوزه بومی گزارش های اجتماعی اش که به سمت روستاها روانه شده ابزاری است برای جذب رای و بقیه مطالبش هم ملی است و بین المللی.
شما در تمام صفحات حدیث کدام خط و مشی را می توانید پیدا کنید که در نهایت سطح آگاهی های شهروندان را در راستای فرایند دموکراتیزاسیون بالا ببرد. به غیر از یادداشت محمود داوران که چند وقتی هست خبری از آن نیست.مابقی را هم که ....
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/15 ساعت 18:55 | لینک ثابت |
تیغ جراحی بر نشر محلی
نوشته علیرضا در گریز به دلم نشست. اگر چه همیشه با نثر به هم ریخته اش مشکل دارم و چند بار باید یک متن را بخوانم و کنار هم بچینم تا دریابم او گله اش از کیست و کجاست؟
علیرضا از سقف کوتاه قزوین گله کرده و این که دولتی ها بر مطبوعات سخت گرفته اند. من نیز بر این باورم که سقف قزوین کوتاه است و مدیرانش کوتاه تر از دیگران فکر می کنند و متاسفانه معدل فکری مدیران استان کمتر از معدل فکری جامعه است و این را می شود به عینه در رفتار و گفتار مدیران سنجید.
اما سخن من اینجاست که نمی توان از دولت انتظار داشت که آزادی را ارزانی دارد. چرا که دولت ها همواره محدود کننده آزادی هستند و تاب نقد ندارند. دولت مردان اگر چه می گویند نقد برایشان نعمت است اما عکس العمل مدیران کل در پاسخ به این نقد ها نشان می دهد که آنان چقدر به گفته هایشان وفادارند. نمونه بارزش را همه تجربه کرده اند.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/12 ساعت 18:40 | لینک ثابت |
مهرت به شادی
نامه ای از دوست دوران مدرسه ام که من به یادش نمی آورم. هرکه هست و هر کجا روزهایش شاد و لبهایش خنده و زندگی اش همه طراوت.
مهرگان است و میل باکس من بی آن که بشناسم از کجا نامه ای را برایم به ارمغان آورده که مهرورزانه و خاطره انگیز است. دوستی که دلش برای روزهایی که به قول خودش خوب بود با من به سر می کرد تنگ شده و من هر چه به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید.
برایم نوشته است یاد باد آن روزگاران یاد باد که دلت شادبود و با هم روزگار به خنده می گذراندیم و به باد می دادیم هر چه غم دل بود و غم درون.که می گفتی غزل بگو به تازگی بگو زنده باد زندگی.
دوست من حالا در یکی از بهترین شهرهای دنیا به تعبیر خودش زندگی می کند:" اینجا بهشت برین است بر روی زمین. صبح گاهش به قدری زیباست که من تنبل را قبل از طلوع آفتاب بیدار کند تا از لابه لای گلهای بالا رفته از نرده های حیاط به تماشای تولد خورشید بنشینم و مردمانش به قدری خندان که ناخود آگاه یاد کلاس های ادبیات بیافتم و هفده سیلی ای که بر گونه ات نشست تا نخندی و تو باز می خندیدی و حق شناس دبیر شیرین ادبیات کوتاه آمد و گفت برو بچه پررو من کم آوردم.اینجا فقط تو نمی خندی همه می خندن. نمی دانم سراغی از خنده هایت هست یا مثل وبلاگت عبوس شده ای. از تو بعید بود فرزندی این چنین اخمو و تلخ."
و بعد در جایی دیگر بعد از این که تمام دوستان مدرسه را به یادم آورده و از یکایکشان نام برده با القابی چون فانوس دریایی،،قدیر گجت،بشکه ،بتهوون،علی ماست بند،عادل پخ پخ،مملی شوتی،حامد کفتر بازو بابک رابین هود و ....نوشته است:" بخند بابا بی خیال این همه درد و رنج که ربطی به تو ندارد. تو اگر این همه نگران آینده و سرزمین و میهنی احمقی! اصلن تو کجای این قصه هستی و کی حسابت می کند که برای خودت قیافه هم می گیری. ول کن بابا بیا برویم زمین شقایق و فوتبال بزنیم.راستی هنوز هست این قرار چهارشنبه های زمین آسفالت و نوشابه هایی که می باختیم و بعد هم دبه در می آوردیم. نامرد هنوز چند تا نوشابه آن عباس و امیر به ما بدهکارند .حالا هم برو سراغ همین برو بچ و حال کن. دنیا را نه تو و نه امثال تو نمی توانند تغیر بدهند و این همه ننویس من به هم ریخته ام .از اول چیزی نبودی که به هم بریزی! اصلن فرو پاشیده بودی با آن خنده های مسخره و نمره هایت.تو عامل فروپاشی بودی با آن چند روز مبصریت همه ما را بیچاره کردی و خودت را بیچاره تر. آخر من نمی دانم با کدام عقل سلیم تو شدی مبصر کلاسی که همه برای خودشان مدرسه به هم زن بودند و خراب شد سر تو که تا دم اخراج هم رفتی با اون رضا هلو. خانبان می گفت: این مفسد فی الکلاس است و ما قاه قاه می خندیدیم. طفلکی شیشه گر برای کلاس زبان آمدن تو باید التماس ناظم را می کرد چون به قول خودش کلاس بی مزه می شود مافی من نباشد. بیچاره تاروردی مانده بود سر کلاس تو را جمع کن یا درس بدهد. مراقی بدبخت ذله بود از دست تو اون حامد ریزه مگ مگ خانی هنوز مانده توی ذهنم. آخ چه سیلی زد زیر گوشت کشاورز."
دوست من که تنها آدرس الکترونیکی اش را برایم به جا گذاشته که هر وقت دلم برایش تنگ شد نامه بنویسم تا در زیباترین نقطه جهان با صدای بلند بخواند و به من بخندد معتقد است" سیاست مزخرف است. باید بروی صفا کنی آن هم در جامعه ای مثل ایران که همه اش می خواهد تو قصه دار شوی. اصلن بیا یک بلیط بگیر دو سه ماهی بیا پلاس شو سر من و با هم بخندیم به دنیا . این همه مساله به تو ربطی ندارد. تو خیلی عرضه داری و دلت می سوزد به فکر خودت باش که چند وقت دیگر معلوم نیست باید چه غلطی بکنی."
و آخر سر بعد از این که کلی کلمات و تکه های دوران مدرسه را به یادم آورده نوشته:" بد دردری است که من به رسم هر سال اول مهر دفتر خاطراتم را باز کنم و یاد شما ها بیافتم و ناچار شوم سراغی از یکیتان بگیرم و بعد هم از بدی شانس تو تنها کسی باشی که می شود ردی ازت گرفت. با آن نوشته ات بر دفتری که به رسم هر سال می نوشتیم و امضا می کردیم و عکست را که مثل بچه ها می ماند به آن چسبانده ام و تو برایم نوشته ای :"یاد آن گاری به خیر که ما را با هم به آن می بستند."
"مهرت به شادی و لبت به خنده دوست خوب روزهای مدرسه من. امروز دلتنگت بودم بد جور. اما تو که نمی فهمی. مخلص کلام اگر هوای زندگی در این سو را داری و می خواهی من بیشتر بخندم و تو هم عقلت سر جایش بیاید جان مادرت بلند شو و بیا به درک من تحملت می کنم مثل تمام روزهای مدرسه که از ریختت خوشم نمی آمد و با تو همکلاس بودم."
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/09 ساعت 19:7 | لینک ثابت |
حقارت ملی
حضور احمدی نژاد دانشگاه کلمبیا(فیلم کامل را ببینید) بازتاب های متفاوتی داشت. حمله رییس دانشگاه کلمبیا نه به احمدی نژاد که به یک شخصیت حقوقی نظام جمهوری اسلامی ایران وحشتناک بود.و حتی هو کردن های دانشجویان در هنگام سخنان ریس جمهور ایران.
شک ندارم اگر این اتفاق در زمان خاتمی می افتاد تیتر امروز کیهان متفاوت با در خشش در نیویورک بود.چرا که نشست دانشگاه کلمبیا بسیار توهین آمیز تر از نشست برلین بود. اینجا میزبان جلسه احمدی نژاد را مستبد دیکتاتور کوچک خواند که سخنانش تنها برای عوام به کار می آید و ....
فکر می کنم چندان مهم نیست که با احمدی نژاد موافقیم یانه چرا که نقدهایی درونی بر دولت سر جایش هست هر چند اگر گوش شنوایی بود امروز این گونه در کلمبیا به سخره گرفته نمی شدیم .مساله این است که احمدی نژاد و مشاورانش چگونه بعد از آن شروع وحشتناک رییس دانشگاه کلمبیا در سالن ماندند اما هنگام سخنان بوش که حداقل نشانی از بی احترامی نداشت سالن را ترک گفتند.
آن چه که در کلمبیا بر محمود احمدی نژاد رفت نتیجه بی تدبیری دستگاه سیاست خارجی بود حالا اگر چه تلاش می کنند تا از طریق صدا و سیما قصه را به گونه ای دیگر نشان دهند اما خبرها از جو ضد ایرانی شدید در امریکا حکایت می کند.
نمی دانم چرا اما امروز یاد سفر های خارجی خاتمی و حضور او در محافل آکادمیک افتادم. اگر آن جا اپوزیسیون با خاتمی سر سازگاری نداشت اما میزبان خارجی احترام او را به جای میاورد و انصافا ذهن ما به خاطر ندارد که این گونه بی محابا او را به رگبار نقد ببندند.
بد نیست احمدی نژاد و دوستانش این سفر را تجربه بگیرند و در درون بدانند ما همه فرزند ایرانیم و دغدغه این میهن داریم. خوش نداریم که از بیرون برایمان دموکراسی بیاورند. توسعه درونزا م خواهیم و از این که شخصیت های ما را ولو مخالف ترور شخصیت کنند نه فقط خوشحال نمی شویم که احساس شرمساری نیز نصیبمان می شود.
مهرورزی فراموش شده محمود احمدی نژاد بد نیست که در درون نمایان شود و دولت فارغ ار تمام انچه که تا به حال با نخبگان و دانشجویان و اساتید و روزنامه نگاران و... کرده پنجره بگشاید تا همه با هم برای بیرون امدن از این وضعیت تلاش کنیم.
پ.ن ۱- سخت به هم ریخته ام. اعتراف می کنم که در تمام عمرم این گونه نبودم.شب ها به سان بوف بیدار و روزها نیز به سان.... در حال دویدن.از ان که بی محابا خستگی ام را تحمل می کند سپاسگزارم.
پ.ن۲ـدل تنگی بد در دی است و من این روزها بی ان که بدانم دلتنگ تمام دوستان دور و نزدیک و گاه غرق در خاطرات نوستال.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/04 ساعت 14:28 | لینک ثابت |
قدرت شایعه
شایعه در کشور هایی که رسانه آزاد ندارند قدرتی غیرقابل تصور دارد. نمونه بارزش همین صدای جن ها در چوبیندر قزوین. که حتی به رسانه رسمی جمهوری اسلامی نیز رسیده و بازتاب های فراوانی دارد.
دوستی دارم در نیروی انتظامی که دو شب قبل برای دیدن این صحنه ها رفته بود و کل ماجرا را چنین شرح می داد: صدای مردی است که شب ها ساعت ۱۲ تا ۲ بامداد نوبت آبیاری دارد و آواز می خواند . از جلب توجه مردم خوشحال شده است و چند نفری را هم با خود همراه کرده. این کل ماجرای صدای عجیب و غریب قبرستان چوبیندر است که کلی از شهرودان را به این روستا کشانده و تا مدت ها نقل محافل عمومی و خصوصی و وبلاگی بود.
این ها همه از دو چیز نشات می گیرد یکی قدرت شایعه و دیگری ذهن خرافه گرای ما ایرانیان.ظاهرا مسوولی هم از این شایعات خرافه گونه بدشان نمی آید.کل قصه همین است دوستان.
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/07/02 ساعت 11:55 | لینک ثابت |
