تبليغاتX
آماتور

آماتور

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

من زنده ام و همین بس است و تا زنده ام باید بنویسم انگار اگر چه گاهی حال نوشتن این چند خط را هم ندارم. خسته ام اما قرار نیست ببرم و می خواهم راهم را بروم تا انتهایی که هیچگاه به آن نخواهم رسید.
دوستانم می پرسند که کی هستی و یادم می آید هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم. یک روزنامه نگار محلی که شوق آزادی دارد و امید به فردایی که خواهد آمد. برای همین فردا خاموش نیستم اگر چه صدایم آنقدر بلند نبوده که عملگرا خوانده شوم. آرمانگرایی که در حال تعدیل خودش هست برای رسیدن به واقعیت. سیاست نخوانده ام اما سالهاست از سیاست می نویسم و انگار نافم را با این واژه بریده اند. راستش بیشتر از این در باره خودم نمی دانم. من حتی در باره تاریخ تولدم هم مشکل دارم چه برسد بر سر نگاهم به مسایل جاری ......
از این که من تلخ می نویسم مرا ببخشید اما جایی برای نوشتن از شیرینی ندیده ام.
به امید ایران آزاد و آباد....

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
افشاگری یک برادر اصول گرا در باره آقا زاده ها و آقا ها
دولت علیه دولت
انر باب دروغ
نا آرامی در ایلام
افزایش مصرف الکل در ایران
نام شهرهای ایران در گذشته
بزرگداشت سحابی برگزار نمی شود
بحران مشارکت
اشتباهی شده بودم
مسلمانان دموکراسی را دوست دارند

تمام پیوندها

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
درباره سیاست
رسانه
جامعه مدنی
اعترافات شخصی


پیوندها
دانشجویان اصلاح طلب
خبرنامه امیرکبیر
برای آزادی/ مریم اکبری
نيمه غايب / مهدیه قافله باشی
حقوق بشر.......
باگیسوان.../ حسن جنت امانی
سلام سوسیالیسم
روزمرگــی / بیـژن مـومــیوند
فردا/ مبارز کوچک
پـــرگــاس / آیــدا سعــادت
بازهم مفت خوری ... /منیژه غزنویان
هـــــبــوط / عـــلــی احــمــدی
كـــويـــرنامه / ابراهيم بهشتی
وارش / رضا عليزاده
مسیح / مسیح علی نژاد
روزمزگی ها/ مریم شبانی
انـــديــشه / هاشــم بـــاروتی
موناد/دلارام آکار
اوای ارس / اکبر رسولی
چيزی نمانده / مزدك موسوی
دلتنگي‌ها / کاوه بغدادچی
وبلاگ سودابه رهایی
توسعه به مثابه. ../محمود داوران
تا بیکران / سعیده آقاخانی
گریز / علیرضا خدابخش
گندمك /سپیده
علیه وضع موجود/ عابد توانچه
مرد عاشق / علی اسكندری
نـــگـــاه / جمشيد موميوند
رو جلد /امیر لشگری
سنگ نبشته ها/ حسین آذربایجانی
منطقه مرده /حسام
الفبای سرخ/ نصور نقی پور
شهر من / بدون نویسنده
چهل کلاغ/همشهری قدیمی
فصل سرد / سمانه عابدینی
Art Pouan /پــويان اصــغــری
تاریکخانه /علیرضا
در حیاط خلوت پاییز / نسرین قوامی
آیدا در آینه/ آیدا
گرافیک در سانه ها/ملاعلیا
هوم/سلامت سید نوری
فانوس / آیدا
خط خطی/ الهام یزدی
روزنامه نگاری.../مسعود رفیعی
حرف های پرتغالی/بهار
سیاست نامه /کیانوش
عمو رحیم
جامه دران/ روزنامه نگار گرگانی
معجزات اشک / نفیس
اتوپیا
علیجانی
آینده
احمد توکلی
یونس شکرخواه
دکتر نمکدوست
جدید نیوز
قفسه
پرفسور معتمد نژاد
کافه تیتر
کنشگران
کانون امروز
کانون وبلاگ نویسان قزوین
هزارتو
حسین کشاورز
خوابگرد
بازنگار/وبلاگ خوان
رادیو زمانه
میرزای ایرانی
نون والقلم
آفتاب شرقی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

سقف کوتاه

ديروز براي گفت و گو با محمد جواد حضرتي ها ديدار كرديم. فرمانده اي- این لفظ را منیژه غزنویان به کار برده بود - كه حالا خسته خانه نشسته و مي گويد به خودم قول داده ام از اين اتاق بيرون نيايم. چند وقت قبل از آخرين سمت دولتي خود استعفا داد و حالا با كتابخانه اش زندگي مي كند.

حضرتي از جمله مديران دولتي بود كه در انتخابات خرداد 84 در ستاد معين حضور فعال داشت و شايد به تعبيري از معدود مديراني كه اين جسارت را داشتند و از دموكراسي و حقوق بشر دفاع كردند.

گفت و گوي ديروز با حضرتي خوب شروع شد. گذري بر تاريخ قزوين اما در ادامه مثل تمام گفت و گو هاي چند وقت اخير لحن نا اميد كننده اي پيدا كرد و به گله از سقف كوتاه قزوين رسيد.

پيش از اين فكر مي كردم فقط من اين سقف را كوتاه مي دانم اما حضرتي هم بر اين نكته تاكيد داشت و پيش از وي نيز ديگران  از جمله خانم مهوش اسدي.

نمي دانم مي شود سقف يك خانه را بلند كرد يا نه اما آزار دهنده است اين سقف كوتاه. همواره سرت بر سقف مي خورد و ناچاري تحمل كني......
نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/29 ساعت 19:28 | لینک ثابت |


28 مرداد
محمد مصدق شعبان بی مخ

 

 

 

 

 

 

من که از دیدن این عکسا گریه ام می گیره. شعبان بی مخ در قواره یک قهرمان. دموکراسی ایرانی چطور خفه شد؟ مصدق ببخشید احمد آباد داره ویران می شه. هنوز هم شعبان جعفری ها هستن. چماق بدست و ضد دموکراسی که چهره قهرمان به خودشون می گیرن. امروز ۲۸ مرداد و فردا مرگ شعبان جعفری.حافظه تاریخ رو نمی شه پاک کرد. محمد غزنویان می گفت: لمپن های ضد دموکراسی!!!

ما کی به دموکراسی می رسیم.

پ.ن ضميمه حديث رو در وبلاگ بخونيد


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/28 ساعت 8:34 | لینک ثابت |


دلتنگی
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

شما دلتان برای خودتان تنگ نشده است؟

تا به حال فکر نکرده اید برای یک دوره بلند مدت نیاز دارید تا به کما بروید و از هیچ چیز خبر نداشته باشید؟

به این فکر کرده اید چقدر خوب بود که شما خیلی چیزها را نمی دانستید؟

به خیلی چیزهای دیگر هم می شود فکر کرد و نکرد... اما کاش می شد گاهی به غاری پناه برد. مثل اصحاب کهف و بعد به در آمد و ....

نه خستگی خوب نیست.

از تمام دوستانی که از بابت نوشته ام در باره امید مرا نکوهش کرده اند سپاسگذارم. راستش من از آدم هایی که جرات موضع گرفتن ندارند خوشم نمی آید. هر چند بر این باورم که امید ارزش این همه بحث را نداشت اما من نگران تولد امید های دیگر هستم. من از این که می بینم آدم های مدعی سربزنگاه رنگ عوض می کنند و یک شکل دیگر می شوند بدم می آید. از این که می دانم همین آدم ها برای حفظ منافعشان حاضرند با همین امید مافی سر یک میز بنشینند. از آدم هایی که .....

بگذریم  می خواهیم مطالب حدیث را در قالب یک وبلاگ منتشر کنیم. اگر چه این کار تکراری از شهروند خواهدبود اما ایده اش را از مدت ها قبل داشتیم این مساله به ما این امکان را خواهد داد که با خوانندگان وبلاگی نیز به طور مستقیم درارتباط باشیم.این آدرسش.


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/24 ساعت 18:33 | لینک ثابت |


حکایت غلتیدن امید در دامن چپ و راست

ساعت از 5 صبح هم گذشته و با خودم کلنجار می روم. برای چند بار مصاحبه استاد بخشی را مرور کردم. گفت و گویی که جذاب و سنگین بود و تنظیم کردنش با توجه به گفتار استاد سخت تر از هر گفت و گوی دیگری.اما مشکلم این نیست که خوابم نمی برد. حالم به هم می خورد از خودم که 100تومان را دادم و آوای تات را خریدم. ناسزا نامه ای علیه هیات داوران.  دو نخ سیگار مگنا گرفته بودم بهتر بود ...

با خودم کلنجار می روم که باید مثل علیرضا خدابخش بنویسم امید مافی را جدی نگیریم، یا چون ادیب زاده برایش بنویسم حرف بزرگترش را گوش دهد. دلم می سوزد برای حسین علیجانی. هرچه زنگ زدم گوشیش را برنداشت ، شاید مشغول رهام بود که باید عادتش بدهد به این فضای ناجوانمردانه. رحیم اندرزم می دهد که این کار را نکن ارزشش را ندارد.... حتمن ندارد اما باز هم تاب نمی آورم. ما هر چه می کشیم از این بی هویتی است. به راستی که مکرو ومکرواله و اله خیر الماکرین. نمی دانم شاید تصور امید مافی بر این بود که باید به پاس خوش خدمتی هایی که در دولت نهم داشته جوایز بسیاری را تقدیمش کنند. شاید می خواست شفیعی ها آن بالا دستش را به عنوان قهرمان بالا ببرد. شاید صدایی یکی که داد می زد استاندار را بیاورید واقعیت بود اما من امید مافی را می شناسم و باید صد بار تکذیب کنم هیچ نسبتی با او ندارم. باید فریاد بزنم این از بد روزگار است که من نسبت فامیلی ام با او یکی است و شاید سعید مافی هم از این قصه در رنج است. راستش دلم برای رکسانا هم می سوزد. او را سالها قبل در عبید و بعد هم در جامعه سبز شناختم. روزگار خوبی بود حتما رکسانا هم به خاطر دارد. در مینودر که امید سردبیر شد و آغاز انحطاطش. رکسانا هم بود یک همکار محترم که هر از گاهی سر سوژه هایش دعوا می کرد و باز هم باز می گشت. من از او معذرت می خواهم و از این که این همه ساده به دفاع از همسرش پرداخته خرده ای نمی گیرم. اما ماجرای این خانه و آن خانه امید را بد نمی دانم بیان کنم. امید یک روز در مینودر یاداشتی نوشت با عنوان  برای اشک های سید و آن را تقدیم کرد به محمد خاتمی. دور هشتم انتخابات ریاست جمهوری ، سال 1380. یادم هست با حسین طاهری سر بهار مشارکت دعوایش شد. همان روزها جاسبی که هوای ریاست جمهوری به سرش زده بود راهی قزوین شد و امید میهمان جلسه شبانه خانه فرج غیاثوند. تیتر اول نشریه شماره بعد جاسبی بود با عکس تمام قد. حرفمان شد و این آغاز دعوا بود و جدایی من از مینودر. بعدها شنیدم امید گفته بود: این را از کوچه های اسماعیل آباد آوردیم و روزنامه نگارش کردیم و رفت. من قبل تر در حدیث طنز می نوشتم و توقیف شد.مجید بالدران ولایت را منتشر می کرد و من به عنوان عضو حق التحریری ویژه نامه مطبوعات قزوین را منتشر کردم. روح اله علیخانی کمکم کرد. آمارهایش حکایت خوبی نبود. امید برایمان در مینودر ناسزانامه نوشت. خندیدیم و رفتیم. امید چسبیده بود به قوامی و زیر آب علی اوسط هاشمی را می زد. تیترهایش را با علیخانی هماهنگ می کرد و به واسطه تینیسی که بازی می کرد با داوود محمدی رابطه خوبی داشت و شنیده ام که دارد و هنوز بابت آنجا حقوق می گیرد. انتخابات شوراهای یک دوره قبل ، دور اول، مادر امید مافی نامزد جبهه ای بود که به نام جبهه مردمی دوم خرداد فعالیت می کرد.شکیب زاده، شیری، چراغی ومعصومه قاسمی و توکل حاج محمدی و بقیه که در لیست جبهه مشارکتی ها نیامده بودند و برای خودشان خلق الساعه جبهه زدند. امید آن روزها دوم خردادی نشان می داد اما این اصلاح طلب ها به او پست ندادند اگر چه خیلی جاها بیشتر از دیگران تحویلش گرفتند. ورزشی نویسی که تیتر بلاژویچ عاشق باقلوای قزوین هستم را تا مدت ها سوژه کرد اما حکایت دیگری دارد. راستش وقتی یک بار دیگر عکس حسن سربخشیان را نگاه می کنم با نوشته هایش شک می کنم که این همان آدم باشد. ممکن است آدم ها تغییر کنند اما نه این گونه. من امید را با شلوار جین و تی شرت و گردنبند دیده ام. امید را دیده ام که برای گفت و گو.... بگذریم بگذار حریم خصوصی اش برای خودش بماند.

امید در این سالها که آوای تات را منتشر می کند دل به اصول گرایی خوش داشته و به پاس این همه داد و فریاد و ناسزا گفتن مشاور فرماندار البرز شده است. حال اما واقعیت او عریان شده است. او اگر امروز لباس این چنین بر تن کرده نه از سر اعتقاد است. چرا که اگر بود باید به احترام شفیعی ها که چهره اش در پس آن هیاهو مخالفان را شرمنده می کرد، آرام می گرفت. امید اگر نبرده است نباید دیگران را ناسزا بگوید و بر داوران خرده بگیرد باید به خوش باز گردد. یک بار رفته بودم اعتماد ملی را صفحه بندی کنم دفتر مرتضی ملاعلیا نشریه های ادبی و وورزشی را ورق زدم. گفت و گویی بود با نرگس معروف شبانه های سیما. همان را روی صفحه آوا دیدم با چند تغییر جزیی و مرتضی خندید و گفت: همیشه از این اتفاق ها می افتد. یادم هست یک بار که در حدیث بودیم یکی در بخش گفت و گو ورزشی در خیالش با رحمان رضایی گفت و گو کرد چه کردند این بهنام و حسین بعد از انتشار گفت و گو. آدم هایی که تخصصشان مچ گیری بود و یک بار هم در مینودر مچ یکی دیگر را گرفتند و انگ خوردند که سینه چاک فلان جریانند و به اسمشان بیانیه درست کرد همین امید و اگر نبود درایت و هوشمندی تایپیست نشریه معلوم نبود قصه به کجا می انجامد.

بگذریم امید امروز عریان شده برهنه در برابر دیدگان همه. طبعا الفاظی که او به کار برده در شان هیچ نشریه ای در ایران نیست و نمی دانم اگر ما از این کارها می کردیم چه بلایی سرمان می آوردند، شاید او کم آورده و می خواهد خود را به در و دیوار بزند. شاید می خواهد دلیلی بیابد برای این که دیگر پر مخاطب ترین نشریه قزوین را منتشر نکند اما هیچ کدام این ها به من مربوط نیست و این نوشته را با آن که می دانم هدر دادن زمان است و اکانت و صفحه وبلاگ می نویسم و چون دیگران سکوت را جایز نمی دانم. فقط همین که باید این بار مطبوعاتی های استان تکلیفشان را با این لایتچسبک روشن کنند. شاید سال بعد جشنواره ای نباشد که امید داد بزند و شاید حسین علیجانی هیچوقت مجری نشود برای برنامه ای که خودش زحمتش را کشیده بود و ظهر آن روز چه مشتاقانه می گفت از فرزند در راهش. همه این ها شاید است اما نوبت اخلاق گرایان هم هست که دیگران را اندرز می دهند از چارچوب دین و اخلاق خارج نشوید. آیا توهین و به کار بردن الفاظ رکیک نسبت به یکی از شهروندان این جامعه فارق از جا و مقام و نگاهش اخلاقی و توصیه شده است؟

پریسا نوشته امید نماد اصول گرایی است من بعید می دانم امید نماد بی هویتی است و نماد کسانی که از شوق قدرت لباس پاره می کنند. اما دریغ.

امیدم ان است که این اتفاق برای هیچ کس دیگر میسر نشود و افتخارش نصیب همین یک نفر شود و بس. اگر چه خوش بین نیستم و می بینم کسانی دیگر را که به این راه می روند.

بار دیگر صمیمانه از همه عذر می خواهم بابت این نوشته.


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/22 ساعت 5:57 | لینک ثابت |


آزادی عبداله مومنی
عبداله مومنی آزاد شد.  خبرها حکایت از آزادی تمام دانشجویان دربند دارد.نمی دانم شاید فشارهای فعالان حقوق بشر و سیاسیون نتیجه داده است اما حرف های امروز وزیر اطلاعات بازهم نگران کننده است.تصور من بر این است که باید با منتقدان داخلی با سعه صدر برخورد کرد نه این که تمام تلاش برای این باشد که هر نقادی را وابسته به دولت های غربی بدانیم.چنین نگاهی سالهاست که کارکرد خود را از دست داده و هیچ میهن دوستی دوست ندارد تا ایران به سرنوشت عراق ، افغانستان و یا لبنان دچار شود. از مهندس مهدی بازرگان و دفاعیاتش در دادگاه رژیم شاه خوانده بودم: که ما آخرین نسلی هستیم که با زبان با حکومت سخن می گوییم. سالها از ان روزگاران می گذرد اما نسل بعداز انقلاب می خواهد گفت و گو کند در باره تمام مسایل و هیچ گاه میل به ان ندارد که راهی دیگر برگزیند. هاشم آقا جری در دیدار با خانواده دانشجویان گفته بود: اگر انقلاب های رنگی شکل نگیرد انقلاب های کلنگی به سراغ جامعه خواهد آمد.

من هیچ گاه دوست ندارم کشوری انقلاب کلنگی را تجربه کند چرا که ثمره کلنگ ویرانی است و برانداختن. ما باید تن به اصلاحات بدهیم وراه را بر تنفس نبندیم.باید اجازه بدهیم دانشجویان وضع موجود را نقد کنند. باید بگذاریم روزنامه نگاران وضع موجود را به چالش بکشند.

بگذریم. من خوشحالم از این آزادی. مبارک باشد. تمام دانشجویان در بند به آغوش خانواده بازگشتند. امید آن که هیچ فعال اجتماعی و روزنامه نگاری و سیاست مداری به زندان باز نگردد.


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/17 ساعت 20:32 | لینک ثابت |


سفارش حلوا برای روز خبرنگار

شرق هم توقيف شد. فردا روز خبرنگار ايراني است و من چه خوشحالم از اين كه بايد وقت رفتن به خانه حلوا سفارش بدهم. اين اس ام اس هاي لعنتي ما را ول نمي كنند. چرا همه اش خبر بد. آخر من موندم در آستانه روز خبرنگار اين كارا چيه. بد جوري حالم گرفته شد. يكي مي گفت تو خيلي بد قدمي. حتمن هستم. امروز بازهم یادداشت من با تاخير در شرق چاپ شده بود. خدايش كجاي دنيا ديدين اينجوري باشه و هر وقت دولت دلش خواست نشريه توقيف كنه.

خلاصه برادران عزيز ناراحت نشين بريد واسه 17 مردادروز خبرنگار كلي گل سفارش بدين و برين سر خاك روزنامه هاي مرحوم. ميدونيد چند تا هستن؟ شمارشون از دستم در رفته. من دارم از اين همه آزادي بيان مي ميرم.


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/15 ساعت 12:5 | لینک ثابت |


بند به این بزرگی

سخت گرفتن بر دانشجویان را پیش از این نوشته بودم قبل از شروع بازی،حال به احترام مبارز کوچک و پرگاس و تسلی دردی که بر روح و جانمان نشسته  به یاد دوستان و دانشجویان در بند از تمام آنان که می خوانند می خواهم به این بازی غم انگیز بیایند تا در یک قرن بعد از مشروطیت یادمان باشد ما همچنان در حسرت آزادی هستیم.آن گونه که امروز مدام با محمد در این باره می گفتیم.

همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

۱۴ امرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود

 

اما

 

هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.

 

14 مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجی‌حیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی در بند هستند.

 

به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس هاي ايراني با دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

 

به اميد آزادي تمامي دوستان دربندمان.

 

(وبلاگ خود را در قسمت نظرخواهی وارد کنید يا به آدرس h14.mordad@gmail.com بفرستيد تا به لیست حامیان اضافه شود.)

ابراهیم،حسن،علی احمدی،رضا علیزاده،اکبر رسولی،محمد غزنویان،سمانه عابدینی،چهل کلاغ،علیرضا تاریکخانه،دلارام آکار،بیژن مومیوند ،عمو رحیم و تمام آن ها  که این وبلاگ را می خوانند دعوتند به این همدردی.

 


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/11 ساعت 16:29 | لینک ثابت |


گفت و گو با سید ناصر قوامی

ماجرای تلفن هایی که ائتلاف بر باد داد

مصاحبه ما با سید ناصر قوامی حاشیه ساز شده است و تا به حال دو جوابیه داشته متن کامل گفت و گو را در ادامه بخوانید اما با چند توضیح

ا- سید ناصر قوامی در حال حاضر گزینه محوری اصلاح طلبان است و نباید ایشان را تخریب کرد. چرا که زدن قوامی شاد کردن دشمنان اصلاح طلبی است.

2- برای من این گفت و گو خوشحال کننده است از آن رو که قصه تلفن ها قطعیت یافته اگرچه معتقدم که در برخی موارد آقای قوامی هم بدون استدلال حرف زده است.و در برخی موارد نیز از گفتن آن چه که رفت پرهیز کرد. افشای نقش ضد ائتلافی علیخانی بسیار مهم و در آینده تاثیر گذار است.

3- امیدوارم مواضع شفاف آقای قوامی دست فرصت طلبان مارماهی نمایی که تا دیروز بر قطار اصلاحات سنگ می زندند و امروز دایه مهربان تر از مادر ان شده اند  را رو نماید تا دیگر دشمنان دموکراسی پله های دموکراسی را بالا نروند  و به ما نخندند.

4- تعبیر نواندیشان سنتی(کسانی که در اصول سنتی هستند و نونمایی می کنند به خاطر مسایل سیاسی ) از استاد بخشی را در تعریف طیف آقای قوامی و اصلاح طلبان نزدیک به حکومت را خیلی پسندیدم.

5- باردیگر بر این نکته تاکید می کنم من تنها روزنامه نگارم و هویت روزنامه نگارانه ام را از هرچیزی دوست تر می دارم.حال ممکن است از سوی دوستان توهم توطئه ای این مصاحبه نیز در راستای پروژ ه های ستاد ضد اصلاحات و وابستگی من به منابع مالی دولت نهم تلقی گردد. باکی نیست کار من کشف واقعیت است و از این کار خرسندم. گفت و گو را در ادامه بخوانید اگر چه بلند است اما فکر می کنم ارزش خواندن را داشته باشد.

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/10 ساعت 10:49 | لینک ثابت |


اگر خاموش بنشينم گناه است!

سخت گرفتن بر فعالان سياست و اجتماع آهسته وآرام  تبديل به يك عادت روزمره شده است.

«كارگران»، «زنان»، «معلمان» ، «روزنامه نگاران»، «دانشجويان» و «روشنفكران» سخت براي دفاع از مطالبات خود زير فشارند و روزنه هاي تنفس براي فعاليت آزادانه كه حق آنان است تنگ تر و تنگ تر مي شود.

18 تيرماه 1378 فاجعه اي بود كه همگان را آزارد و كمتر كسي است كه از جفاي    بردانشجويان در آن روزهاي تلخ دردمند نباشد. اما دريغ كه نه تنها دلجويي از اينان به عمل نيامد كه 18 تير امسال نيز تلخ تر شد.

تلخ از آن رو كه به بهانه «انقلاب هاي رنگي» دانشجويان معترض را به بند كشيدند و خبرهاي ناگوار حكايت از فشار بر آنان براي گرفتن اعتراف است. فشار و شكنجه آن گونه كه متدر يكي از دانشجويان مي گويد .....

مرورچند باره قانون اساسي مويد اين است كه «همگان حق برگزاري تجمع مسالمت آميز را دارند و «دولت بايد آزادي هاي قانوني ديگران را به رسميت بشناسد.»

در هنگام بازداشت نمي توان كسي را به زور وادار به اقرار كرد و هر گونه فشار روحي و رواني در هنگام بازداشت ممنوع است.

آن چه كه خانواده دانشجويان از فرزندان در بندشان مي گويند خلاف اين است. تمام تلاش اين است كه دانشجويان را به جريانهاي خارج از كشور پيوند دهند و بعد هم امكان سركوب را فراهم آورند.

«شعار» بازگشت نشاط سياسی به دانشگاه با اين شيوه امكان پذير نيست، آنچه كه بر دانشگاه مي رود، سخت گرفتن بر فرزندان اين سرزمين است. حال اگر ميان تفكر آنان و دولت همسويي وجود ندارد جوابش اين نيست كه مي رود. دولت نهم مي گويد از اين كه در دو سال اخير هيچ كس آمدن    18 تير را احساس نكرده خرسند است و چقدر ما نگران اين صدايي كه نمي گذارند به درآيد. هنگامي كه دولت خود را به معرض نقد بگذارد و اجازه دهد ديگران نگاه خود را نسبت به آن بازگو كنند طبعاً مجال بيشتري براي كاهش شكاف ميان خود و ملت خواهد يافت، اما انگار چنين شيوه اي در اين دولت پسنديده نيست. بردانشجويان سخت گرفته اند و ما شاهد اين سخت گرفتن! فرزندان  اين سرزمين به «جرمي» كه مرتكب نشده اند ددربندند و چقدر دردناك كه مي فهمم.

عبداله مومني، سخنگوي سازمان ادوار تحكيم وحدت، برادر شهيد است و همسر و فرزندانش به جاي مانده از برادر به راستي خاموش نشستن در برابر آنچه كه بر عبداله مومني و دوستانش مي رود گناه نيست. آيا دولت نهم دروغ گو نيست؟آيا ما گناه نكرده ايم؟نمي دانم بايد چكار كرد اما دانشجويان را آزاد كنيد. بگذاريد فرزندان اين سرزمين چشم به بيرون ندوزند و به زور كسي را به غرب پيوند ندهيد.

پ.ن- چه سبکم امروز دلیلش رو بعدا خواهم نوشت.چقدر دلم می خواست سفر ادامه داشت تا همیشه.

 


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/08 ساعت 11:4 | لینک ثابت |


همه ما شبیه هم هستیم

سال ها بود همیشه برای رفتن به دریا و جنگل، من جنگل را ترجیح می دادم که سازگار تر است با روح من. شاید بتوان دلیل این همانندی با جنگل را به رویا پردازی های من نسبت داد و یا گرایشات چپ گونه ام که تلاش زیادی در این سال ها داشته ام تا تعدیل و واقعی ترش کنم. اما حالا جای این نیست که در این باره توضیح بدهم. چرا که سفر ما 46 نفر از فعالان سازمان های غیردولتی به استان گلستان آنقدر جذاب بود که تمام سختی های خوابگاه و دیر غذاخوردن و بی برنامگی ها را تحمل کنیم. شاید بیراه نباشد اگر بگویم تنها امکان جمع کردن غیردولتی ها با دیدگاههای متضاد و حوزه های فعالیت متفاوت در زیر یک سقف تنها اتوبوسی است که مقصدش نه سالن اجتماعات و جلسات هماهنگی  و سخنرانی و گزارش کار. که تنها و تنها باهم بودن و سفر است و یافتن دوستانی تازه.  

روایت کیانوش از سفر هم خواندنی است.

گزارش رضا + ابراهیم را هم بخوانید


ادامه مطلب

نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/06 ساعت 17:4 | لینک ثابت |


بخشی از اعترافات من

 

چقدر سخت است كه تو بخواهي اعتراف كني. من تصميم گرفته ام اين كار سخت را بكنم. قبل از اين كه بروم سفر و شايد برنگردم .اين اعترافات تكان دهنده در شرايطي منتشر مي شود كه بسياري از نهادهاي بين المللي و ملي دنبال دفاع از من بودند و مي خواستند براي من بورسيه بگيرند. حال اما من بايد اعتراف كنم. اعتراف به اين كه اگر تيم ملي ايران به كره باخت تقصير ما عناصر وابسته به غرب بود كه همه اش فكر مي كرديم مربي خارجي بهتر است غافل از اين كه كره اي ها مربي ايراني داشتند و ما اجازه وروود به اين عنصر خود فروخته را نمي داديم. اما اين ها كه سخت نيست تازه اين شروع اعترافات است. اعتراف به اين كه ما سالها بي آن كه بدانيم آب به آسياب دشمن مي ريختيم.ما بي آن كه بفهميم از دموكراسي حرف مي زديم در حالي كه نمي دانستيم ثمره خرد جمعي مي شود امير قلعه نويي يا مجلس هفتم. تشابه اين دو چيست؟ چرا مي زني آقا جان شباهت نمي خواهد كه مگر ما دنبال نقاط تشابه هستيم. ما همه اش دنبال نقاط تفرق بوديم. ما عصر ها نمي دانستيم كه بايد روزنامه كيهان بخريم. تقصير اين جماعت روزنامه نگار زنجيره اي بود كه ما را از راه به در كردند. من روحم خبر نداشت كه قرار است از دل اين روزنامه ها چيز بدي به اسم دموكراسي بيايد بيرون.

ما فريب خورده بوديم. فريب عكس هاي رنگي. فريب قيافه جذاب آقاي خاتمي. اين آدمي كه مي رود ايتاليا و با دختران دست مي دهد. من اصلا نمي دانستم وبلاگ چيست همه اش تقصير اين خدانبخش لعنتي بود كه به ما ياد مي داد وبلاگ بنويسيم. اصلا اين آدم مساله دار است. به ما پسوورد رايگان مي داد تا برويم اينترنت. نمي دانستيم اينترنت مساله دار است و مشكل اخلاقي دارد.

تازه ما يك معلم هم داشتيم كه عنصر مساله دار بود  خيلي از اين مفاهيم را به من ياد داد. من آقاي داوران را نمي دانستم مساله دار است تا اين كه يك بار عبدالعظيم خان موسوي به من گفت: چرا با اين رفاقت مي كني؟ گفتم : معلم من است. گفت: مععلم بايد چيزهاي خوب ياد بدهد نه بد اين همه اش بد آموزي دارد. آن سال ها من تازه از آبادي به شهر آمده بودم و ذوق مرگ شده بودم از اين كه هر هفته كلي آدم دور هم جمع مي شديم و در باره خيلي از مسايلي كه به ما مربوط نبود حرف مي زديم.

عمو رحيم هم در شكل گيري اين كارها دست داشت. او به من گفت بيا بريم حديث وگرنه من در خط ولايت بودم. اما سيد ضيا زير آب من را زد و گفت او ملي مذهبي است. اما من نبودم اين ها دروغ بود همه اش به خاطر اين بود كه من با او مصاحبه نمي كردم. نمي دانستم چه آدم دوست داشتني هست. هاشم هم تقصير داشت من را مي برد جلسات مخفي و بازهم در باره مسايلي حرف مي زديم كه به ما مربوط نبود.

اين بهنام ما را جگر خوار كرد و با ما توي جگركي ممد سگ پز قرار مي ذاشت و اونجا ما را دودي كرد و قليان دادبه خوردمان و گرنه ما بچه سالمي بوديم. تازه دوران دانشجويي هم دانشجوها اشتباه كردن به ما راي دادن.

ما خيلي اشتباه كرديم. اصلن اين كه الان ما اين قده بدبخت داريم تقصير ماست. اين كه الان عقب افتاده ايم تقصير ماست. ما همه از باخت تيم ملي خوشحال شديم. اين نشان مي دهد ما عرق تيم ملي نداريم. همه ما نمي دانيم حق مسلم ماچيست. اين ها نشان مي دهد كه ما آدم هاي ناداني هستيم. تازه من خيلي كارهاي ديگر انجام داده ام كه سر وقتش خواهم گفت اگر زنده ماندم......


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/03 ساعت 10:27 | لینک ثابت |


سختی های کار محلی
وظیفه من به عنوان یک روزنامه نگار محلی چیست؟مدت ها است که برایم این سوال است که باید چه کار کنم و چه وظیفه ای بر دوش من است؟ اگر چه خودم میل زیادی به نوشتن برای نشریات سراسری و اظهار نظر در باره مسایل کلان دارم اما احساسم این است که بنا به دلایلی کار کردن در سطح محلی هم سخت تر است و هم لذت بخش تر. چرا که در سطح محلی اگر چه عرصه کوچک است و تو امکان دسترسی به همگان را داری اما در همین حال آن ها نیز امکان دسترسی به ابزار فشار برای جلو گیری از انتشار واقعیت ها را دارند. در سطح بومی فضا به راحتی قابل کنترل است و نیروهای امنیتی و اطلاعاتی از توان مانور بیشتری دارند. همینطور در این سطح فرهنگ نقادی کمتر رشد یافته و کسی حاضر به نقد سیاست های محلی و مدیران منطقه ای نیست. چرا که امکان رو درو شدن با آن ها یا اعمال فشار از سوی مدیران هست و بنابر این باید جانب احتیاط را رعایت کرد.

اگر چه اعتقادم بر این است که در سطح خرد نیز مسایل به حوزه ملی وابسته اند اما تلاشم این است که کمی بومی تر به پدیده ها نگاه کنم و در باره مسایل منطقه ای بنویسم. هرچند این منکر ادامه کار من در سطح ملی نخواهد بود.

پ.ن۱ یک گفت و گو انجام داده ام با سید ناصر قوامی که فکر می کنم جذاب باشد.بخش هایی از این گفت و گو را سانسور کردم چون امکان انتشار نداشت با این حال گفت و گوی خوبی از آب در آمد.

پ. ن ۲ ..... ما سانسور می کنیم پس هستیم.

پ.ن ۳ داریم می ریم سفر استان گلستان. برو بچ گلستانی دوست داریم ببینیمتون....


نوشته شده توسط حمید مافی در 86/05/02 ساعت 7:28 | لینک ثابت |